ه‍.ش. ۱۳۹۳ آذر ۱۰, دوشنبه

حواسمان به دلیل‌هایی که می‌آوریم هست؟

با میم حرف می زدیم٬ همیشه حرف زدن با میم لذت‌بخش است. همیشه همراه و همدل و هم‌فکر است. گاهی واقعا فکر می‌کنم دخترم است! چه لذتی از این بیشتر می‌تواند باشد؟

داشتم می‌گفتم با میم حرف می‌زدیم... از چیزی ناراحت بود و از من می‌پرسید که آیا حق دارد ناراحت باشد؟ و من فکر می‌کردم که کاملا حق با اوست... درد داشت اتفاق ساده‌ای که افتاده بود. درد داشت حرف‌های ساده و دلیل‌های ساده‌ای که زده و آورده شده بودند... یک درد عجیبی که من و میم خوب می‌فهمیدیم یعنی چه...

گاهی اتفاق‌های ساده درد دارد... گاهی اتفاق‌های ساده و حرف‌ها و دلیل‌های ساده و به ظاهر منطقی ضربه‌ای می‌زنند که باورت نمی‌شود... میم را کاملا می‌فهمیدم و در همان حال به اتفاق ساده و دلیل‌های ساده‌ای فکر می‌کردم که یک ماه پیش برای خودم پیش آمده بود... چیزی که تلاش کرده بودم فراموشش کنم...

 دلیل‌ها ساده و منطقی هستند٬ اتفاق‌ها از آن‌ها ساده‌تر... اما گاهی خراش می‌زنند و گاهی می‌شکنند... و هیچ‌گاه شاید نفهمی که چه شد...   

ه‍.ش. ۱۳۹۳ آذر ۶, پنجشنبه

غلبه بر ترسی که در من است...

گفتم به سختی می‌تونم با آدم‌های اطرافم ارتباط برقرار کنم. مثلا تو جمع دوستیی که هستیم٬ کسی حرفام رو نمی‌فهمه٬ همه از مدل حرف زدنم اعصابشون خرد می‌شه...
گفت با این توصیفاتی که می‌کنی چرا هنوز توی این گروه موندی و چرا باهاشون ارتباط داری؟
گفتم خب خوبی‌هایی داره! دور همیم و ... و بعد فکر کردم چرا؟ و ادامه دادم یکی از اون آدم‌ها...

و مکالمه ادامه پیدا کرد...

ولی من رفتم تو فکر... واقعا چرا هنوز این‌قدر اصرار دارم که تو این جمع باشم؟ واقعا چرا این‌قدر اصرار به ادامه دارم؟ و جواب واقعی اینه: هیچ وقت به خودم فرصت تو جمع‌های دیگه بودن رو ندادم و از تنها موندنم ترسیدم! ترسیدم همین آدم‌ها رو هم از دست بدم! و شاید... شاید باید یک روزی برسد که بر این ترس از تنهایی غلبه کنم... 

ه‍.ش. ۱۳۹۳ آبان ۱۶, جمعه

فکرهایی که نباید کرد...

باید فکر کنم. باید به طور جدی فکر کنم. ولی دنبال زمان مناسب می‌گردم.
این روزها موقعیت روحیم برای این فکر به این مهمی مناسب نیست... و من خودم را کنترل می‌کنم که اکنون فکر نکن! تا فکرم به آن سمت می‌رود می‌گویم: هییسسس! اکنون زمانش نیست.
می‌ترسم! می‌ترسم از این که در این موقعیت فکر کنم و تصمیمی بگیرم که نباید... حتی می‌ترسم که فکر کنم و تاثیری بر فکرهای جدی آینده‌ام بگذارد!
ولی افسوس... افسوس که این مغز من همیشه چندین تردِ فکر را همزمان اجرا می‌کند! نمی‌ایستد! و من این روزها مدام یک پراسس خاص را کیل می‌کنم!
خسته‌ام از کنترل فکرهایی که نباید کرد... خسته...


ه‍.ش. ۱۳۹۳ آبان ۵, دوشنبه

نباید انتظاری از کسی داشته باشم.


صبحدم مرغ چمن با گل نوخواسته گفت
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

حافظ


پ.ن.۱: آدمی نیستم که از انتقاد ناراحت بشم. ولی از این که تند بهم یه چیزی رو بگن می‌رنجم. بیان بهم بگن که ببین این کار x که انجام دادی خوب نیست٬ قبول می‌کنم و سعی می‌کنم اصلاحش کنم. اما وقتی که دارم اون کار رو می‌کنم بیان بهم بگن که حرف نزن! نکن! ساکت باش! می‌ترکم...

پ.ن.۲: درد داره! درد داره که نمی‌تونم حرف بزنم... می‌خوام یه مدت ساکت باشم. تلاش نکنم که حرف بزنم. شاید دیگه کسی از دستم خسته نشه٬ حرفام واسه کسی بی‌معنی نباشه٬ رو اعصاب آدما نباشم و آدما هم رو ذهن من راه نرن...

پ.ن.۳: سین راست می‌گوید. از هیچ کس هیچ توقعی نداشته باش. چاره این است.


ه‍.ش. ۱۳۹۳ مهر ۲۸, دوشنبه

من به چیزهایی احتیاج دارم که دوستشان ندارم...

آدم دقیقی نیستم. حرف‌های بی‌دقت زیادی می‌زنم. دقیق‌تر بگویم در حرف زدنم دقت ندارم! گاهی نمی‌دانم که مشکل از فهم زبانیم است یا فکر و زبانم هماهنگ نیستند و بعضا از هم سبقت می‌گیرند! این‌گونه می‌شود که حرف‌هایم نادقیق می‌شوند... به هم می‌ریزند ... فکر و زبانم یکی نمی‌شوند و اوضاع را خراب می‌کنند... گاهی اوضاع به هم می‌ریزد و گاهی حرفم کاملا غلط می‌شود...

قبل از مهاجرت٬ به علت عالی بودن دوستانم این موضوع برایم مخفی بود. حرفایم را می‌فهمیدند و به رویم نمی آوردند که نادقیق یا غلط حرف می‌زنی! می‌فهمیدند که منظورم چیست. به من اعتماد داشتند. همه‌ی این‌ها به من اعتماد به نفس داده بود. بعد از مهاجرت افراد مختلف این موضوع را توی صورتم کوبیدند... به من اعتماد نکردند... حرفایم را مسخره کردند... آن‌ها را جدی نگرفتند... و من اعتماد به نفسم را از دست دادم... من له شدم... و دیدم که له شدم... دیدم که این موضوع چه قدر آزارم می‌دهد...

این که بفهمم و بتوانم دوباره خودم را بلند کنم انرژی زیادی از من گرفت... بارها فکر کردم دیگه قد راست کردم و درست شده... اما باز زمین خوردم ... باز پشتم خم شده... باز از این که دیدم آدما به من اعتماد نمی‌کنند له شدم... و این که این‌قدر زمین خوردم و یاد نگرفتم که مستقل از آدمای دیگه باشم بیشتر از دقیق حرف نزدنم آزارم می‌دهد...

کاش آدم‌ها بفهمند که چه‌قدر به اعتمادشان نیاز دارم....

کاش من قدر آدم‌های عزیز زندگیم را بدانم... کاش بدانم که این آدم‌ها فرشته‌اند برای من... سین٬ میم و سین که یک عمر من را تحمل کردند و هیچ نگفتند... و "کسی" که مرا این قدر می‌فهمد و همیشه هست...

 و کاش بتوانم این‌قدر دقیق و محکم حرف بزنم که هیچ وقت به اعتماد "آدم‌های بی‌اهمیت" زندگیم محتاج نباشم...
کاش به آن اندازه قوی بشوم که تاثیر این "آدم‌های بی‌اهمیت" زندگیم را به حداقل برسانم... 

ه‍.ش. ۱۳۹۳ شهریور ۲۷, پنجشنبه

تمام نمی شود٬ تمامش می کنم!

بارها و بارها تکرار کرده ای که تمام شده است. فکر کردی که باور کرده ای که تمام شده است. اما... اما کافی است اتفاق کوچکی بیفتد. اتفاق کوچک و بی ربط و ساده ترین بخش زندگی... و یک لحظه خودت را می بینی که وارفته ای... می بینی و باورت نمی شود... بغضی گلویت را می گیرد... ناگهان می پرسی مگر تمام نشده بود؟؟؟ و می بینی چیزی در درونت می گوید نه... هنوز امید داشتی...!
اتفاق چیست؟ ساده ترین و بی اهمیت ترین بخشی از زندگی که شاید باشد!
تاثیرش چیست؟ درونت را که ساکت کرده بودی و فکر می کردی تمام شده است برایت بالا آورده!

سوالی که در ذهنت می چرخد این است... چه خواهی کرد؟ تمامش می کنی! این بار تمام نمی شود... تمامش می کنی! و برایت مهم نخواهد بود. نقطه.

سرخط...

ه‍.ش. ۱۳۹۳ شهریور ۱۸, سه‌شنبه

آقای الف خفن است.

وقتی که به خاطر یه نمره ی مسخره رایتینگ پذیرش نگرفت٬ همه امون به زمین و زمان فحش می دادیم. چه قدر استرس کشیدیم باهاش...
وقتی من تصمیم گرفتم که نرم آمریکا و UIUC رو ریجکت کردم و EPFL رو اکسپت... همه این جوری بودن که دیوونه ای مگه؟ و باورشون نمی شد...
شاید حرف زیادی باشه که بگم به خاطر من٬ اما بعد از تصمیم من بود که اپلای کرد اینجا... و پذیرش گرفت... چه قدر خوشحال بودیم که با همیم...
خوشحالی اولیه فروکش کرد... دنیا اونجوری نبود که فکر می کردیم... اما تصمیمی که برای اومدن به اروپا گرفته بود خوشحالش کرد...
امروز... امروز خبردار شدیم که مقاله اش در SODA پذیرفته شده (یکی از کنفرانس های یکشون) ... و تا اونجایی که من می دونم از میون دوستامون تنها آدمی هست که سال اول در همچین جای عالیی مقاله داده...

آمریکا نرفتم... آمریکا نرفت... کار عجیبی بود... به هوای هم بودیم... شاید اون هدف اولیه ی اومدنمون محقق نشد... اما موفق تر از همه است تا اینجا...خیلی خوشحالم براش... خیلی

برای اولین بار فکر می کنم که برای الف یک اپسیلون ناخواسته مفید بودم... شاید اونی که باید نشدم براش... و شاید اونی که می خواستیم نشد... اما یک اپسیلون مفید بودم و دوسش دارم این حس رو...

آقای الف! آقای دوست! اینجا رو نمی خونی. ولی مبارکه! خیلی خوشحالم. :)

ه‍.ش. ۱۳۹۳ شهریور ۱۱, سه‌شنبه

ثبت در لحظه: عاشق وجودیتت...

همین الان اینو در توییتر خوندم... دوسش داشتم...! 


صادقانه گفتمت دوستت دارم. نه به اندامت نگاهی کردم٬ نه به لباس تنت. افکارت را بو کشیدم و با آنها عاشق وجودیتت شدم.
افکارت را بو کشیدم... عاشق وجودیتت شدم...
دوسش داشتم... عاشق وجودیتت با بو کشیدن افکارت...

خیلی خوب نوشته طرف!
دروغ چرا...؟ دلم خواست... 

ه‍.ش. ۱۳۹۳ شهریور ۵, چهارشنبه

ه‍.ش. ۱۳۹۳ مرداد ۲۳, پنجشنبه

حرف هایی که بیرون می آیند و من نیستم و حرف هایی که می مانند و خودم هستم...

حرف هایم نصفه می مانند... گاهی انتهای حرفهایم را می خورم و معلوم نیست در انتها چه می گویم... گاهی حرفی را می گویم اما ادامه اش در ذهنم هست و یادم می رود که نگفته ام... گاهی حتی سر و ته حرف هایم معلوم نیست... و این باعث می شود که حرف هایم شنیده نشوند... حرف هایم بمانند و آدم های اطرافم چیز دیگری برداشت کنند... گاهی یادم می رود که حرف هایم را کامل نزده ام!

دیروز حرفی را گفتم ولی ادامه ی فکرم را نگفتم! خودم چیزی که فکر می کردم برایم عادی بود... حرف زده شده ظاهر افتضاحی داشت! ظاهر حرفم توجه نکردن به نظر آدم های اطرافم بود... حرفم + فکرم آخر توجه به آدم های اطرافم!! و وقتی فهمیدم که آدم های اطرافم از من رنجیده اند تعجب کردم... چرا؟ و حمله ور شدم! و شب... شب حرفهایم را مرور کردم! فکرم را نگفته بودم! گفته بودم که x و در ذهنم ادامه داده بودم y و گفتم y  را بعدا می گویم... اما نگفته بودم!! و x  به تنهایی بد بود! و حمله کردن من بدتر...! به خودم نگاه کردم... باید یاد بگیرم حرف بزنم!

باید یاد بگیرم درست حرف بزنم! باید یاد بگیرم که ذهنم را مرتب کنم و بعد حرف بزنم... وقتی این دو همزمان باهم پیش می روند یا کلمات بی معنی بیرون می ریزند و یا حرف های جویده جویده شده! و گاهی مثل دیروز هیچ چیزی بیرون نمی آید و کار خراب می شود... باید یاد بگیرم درست صحبت کنم! باید یاد بگیرم!


پ.ن: من خوب یا بد این مشکل رو دارم و باید حلش کنم... http://www.pinterest.com/pin/414753446906586098/



ه‍.ش. ۱۳۹۳ مرداد ۲۲, چهارشنبه

آرامش...

فکر می کنم که زندگیم وارد یه مرحله ی جدیدی شده... حس می کنم که دارم بالاخره بزرگ می شم...
با همه ی این حرفا هسته ی درونیم رو دارم با چنگ و دوندون نگه می دارم و بیرونم رو شکل می دم... دلم می خواست که می تونستم بنویسم... از این تغییرات... اما یه حسی تو وجودم می گه که نه... و منو از نوشتن باز می داره... که نمی ذاره براتون بنویسم... یه حس عجیب...
اما آی آدمایی که میاین اینجا! بدونید که دوستون دارم! :)

یک عدد نون آروم

ه‍.ش. ۱۳۹۳ مرداد ۱۶, پنجشنبه

ه‍.ش. ۱۳۹۳ مرداد ۱, چهارشنبه

از این روزها

این روزها روزهای خوبی است... من بزرگ می شم و امیدوارم که رفتارهام به رفتارهای یه آدم بالغ نزدیک بشه... خودکاوی های من تمومی نداره... سعی در این که بفهمم چیم و کیم... مشکلاتم چیه... و تصمیم و تلاش برای عوض کردن نونی که دوستش ندارم و حفظ اون هسته ی درونی که دوسش دارم سخته... ولی این روزها روزهای خوبیه... خودم رو بیشتر درک می کنم... خودم رو بیشتر دوست دارم... کمتر به خودم گیر می دم... بیشتر خودم رو تحویل می گیرم!

این روزها روزهای خوبی است... پر از تجربه های جدید... حدود دو هفته پیش انگلیس بودم... کمبریج و لندن... و سه روز لندن سه روز تنهایی بود... تلاش برای برآورده کردن آرزوها... باغ کیو... ترن خفن... تئاتر بینوایان... راه رفتن کنار رود تیمز... و یک نون تنها اغلب خوشحال و بعضا غصه دار... اما این نون می دونست که قویه... می دونست که می تونه... 

این روزها روزهای خوبی است... اینترن های جدید اومدن اینجا و م.ع. و آ بیشتر از بقیه هستند... اغلب خوبه... اما بعضا تو بعضی تفریحات باهاشون شریک نمی شم... ولی در کل زندگی خوب و لذت بخشه... دو بار هم برنامه گذاشتیم و جاشو پیشنهاد دادم... خوب بود... و بعد از مدتها حس مفید بودن بهم دست داد... حس این که شاید یه زمانی یه فایده ای داشته باشم...

این روزها روزهای خوبی است... ف و ح از ایران برگشتند... فکر نمی کردم که دلم براشون تنگ بشه... اما تنگ شده بود! خوشحالم که هستند... دوستای خوب...

این روزها روزهای خوبی است... سفارت آمریکا منو به زندگی برگردوند... امیدی که به من داد بیش از اونی بود که انتظار داشتم... فکر این که ۵ ماه دیگه می تونم دوباره کنار سین٬ میم و سین باشم... فکر این که دوباره می تونیم بریم خونه ی سین... فکر این که روزهایی بس عالی خواهیم داشت... همه ی اینا منو امیدوار می کنه... امید به این که من می تونم و می خوام که در تمام طول زندگیم این سه آدم عزیز باشن... آدمایی که بهترین دوستای من هستند... کسایی که به معنای واقعی بهترین دوست هستند... 

این روزها روزهای خوبی است... من زندگی خواهم کرد... 

ه‍.ش. ۱۳۹۳ خرداد ۲۴, شنبه

من و روانشناسان گرامی!

این روزا دارم سعی می کنم خودمو خوشحال کنم. دارم تلاش می کنم که سبک زندگیم رو عوض کنم که خوشحال باشم٬ غصه نخورم٬ نگران نباشم و ... در این راستا کلی سخنرانی و ... دیدم توی TED talk و edX که از زبون آدمای روانشناس و متخصص و ... ببینم چیا خوبه؟ بعدش در کمال تعجب من٬ دو تا کاری رو که من می کردم و آدمای دیگه سر این دو تا کار از دستم کلافه بودند توصیه می کنن!! و من تصمیم گرفته بودم که دیگه این دو تا کار رو کم کنم یا حداقل ظاهرم رو اینجوری کنم. (آخه درونم هنوز عادت نکرده و خیلی اذیت می شم). حالا این دو تا کار که اینا توصیه می کنن چیه؟

۱. تشکر کردن! کاری که من خیلی می کنم (می کردم؟). از در و دیوار هم تشکر می کردم یا می گفتم ببخشید !!! اصن یه وعضی! بعدش این روانشناسا می گن که خوبه که تشکر کنی! می گفت مثلا بنویس که ای هوا! مرسی که این قدر خوبی! می گفت نامه بنویس برو بده به آدمایی که می خوای ازشون تشکر کنی! می گن اینا باعث خوشحالیت می شه! من طفلک از بس گفتم مرسی ملت عصابشون خرد شد می خواستن منو بکوبن تو دیوار! (البته ببخشید مشکل بود٬ اما مرسی هم کنارش بود)

۲. محبت کردن به دیگران! این یکی دیگه منو له کرد! له له! آخه من همین چند وقت پیش دامنه ی محبت کردنم رو محدود کردم. هنوز دارم با درونم می جنگم که نخوام به آدمای دیگه محبت کنم! اینا می گن که این کار باعث شادی می شه! باید برم باهاشون صحبت کنم که تو نظریه اشون تجدید نظر کنن! من این کار رو می کردم٬ ملت مورد محبت قرار گرفته٬ محبت که ندیدن هیچی٬ رو عصابشون هم پیاده روی شد! بعدش من هی نشستم واسه خودم غصه خوردم. هی نشستم تجزیه تحلیل کردم. هی با ملت حرف زدم که ببینم چرا این محبت بده؟ یعنی هی نگاه می کردم می دیدم که هنوز هم از نظر من خوبه! اما برای بقیه بده! بعدش هی درونم رو خفه کردم. هی گفتم توجه نکن! بعدش رفتم ببینم که حالا که با این تصمیم این جوری شدم٬ چی کار کنم شاد بشم؟ می گه برو محبت کن! خب اصلا اینا نمی فهمن که من مشکلم دقیقا همین محبت کوفتی بود؟

خلاصه این که داغونن اینا! این آدمای متخصص بلد نیستن منو شاد کنن... خودم هم که داغون تر! نمی دونم چه جوری باید خودمو شاد کنم! هر کاری می کنم از یه ور دیگه می زنه بیرون. تهش شده هر روز و هر شب یه صورت خیس! نتیجه این که از همین تریبون به اهالی روانشناس سلام عرض می کنم و می گم که یا من ریدم یا اونا!

با تشکر
نون داغون!

ه‍.ش. ۱۳۹۳ خرداد ۱۵, پنجشنبه

بگذارید خودم بمانم... عوضم نکنید...

گذر زمان٬ و دیدن برخی از برخوردها آدم رو عوض می کنه... در حالی که نمی خوای عوض بشی٬ عوض می شی! من اینو دوست ندارم.

ه‍.ش. ۱۳۹۳ خرداد ۹, جمعه

I am an INFJ!


Rare and mysterious INFJs are a puzzle not just to outsiders, but to themselves as well.

They tend to know instantly whether someone is being honest. 

Their inner core is highly sensitive and can get hurt very easily if the INFJ makes a mistake in choosing who to help and trust. 

INFJs take great care of other people’s feelings and expect others to return the favor. Unsurprisingly, people with this personality type are very sensitive and vulnerable to conflicts – even the most rational INFJs may find it quite difficult to not take criticism personally. This is the INFJ’s Achilles’ heel – if someone with an INFJ personality cannot escape a conflict, they will do their best to deal with it head on, but this will result in a lot of stress and may also potentially lead to health problems or highly irrational behavior. 

INFJ personalities are inherently idealistic and do their best to achieve their ideals. This is a great trait, but it can quickly become a weakness if the same approach is applied in every area of life. For instance, INFJs may find it difficult to settle down in a romantic relationship, always looking for an ideal partner. 




ه‍.ش. ۱۳۹۳ خرداد ۵, دوشنبه

محبت ممنوع!

پس از بررسی های انجام شده٬ نتایج زیر محقق شد:

۱. به کسی غیر از سین٬ میم٬ سین و خانواده که البته عین در صدر جدول قرار داره محبتی که تقاضا نشده نمی کنم.
۲. راجع به سین و میم بهشون می گم خیلی راحت. دوست نداشته باشن می گن بهم! :دی خیلی خیلی همو می شناسیم! و به قول شاعر اونا تار و پود منو بلدن! ازم نمی رنجن! درکم می کنن! 
۳. به اون یکی سین همیشه محبت می کنم! دوست داره! ابلهه و بهت نمی گه که اینو دوست داره! یهو مثل خودم ** کنش رو می زنه به برق! 
۴. آقای ب.ج و م که همیشه محبت می خوان. عین هم که نازش رو باید کشید. باید عاشقش بود! اصن مگه می شه بهش فکر کرد و دوستش نداشت و خوشحالش نکرد؟
۵. یه سری بزرگ تر مهربون هم هستن که باید احترام گذاشت و محبت پراکند براشون.
۶. غیر از افراد ذکر شده٬ *** بابای باقی آدما! اگه دوست داشتن کاری کنم براشون بیان بگن! و من هم این نیاز محبت کردنم رو به بقیه کنترل می کنم چون فقط واسه خودم بوده این کار نه اونا! 

با تشکر از همه ی دست اندرکاران
یک عدد نون


ه‍.ش. ۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۰, شنبه

ترکیدم٬ حرف زدم٬ آن لحظه رخ داد و همه چیز تمام شد.

من آدمی نیستم که  دوستای خیلی نزدیک زیادی داشته باشم. اما اگر کسی نزدیک شد و به مرحله ی مهم بودن رسید٬ جایگاهش را خیلی سخت از دست می دهد در دل من. حقیقتش را بخواهید این اتفاق تنها یک بار افتاده بود. کسی که فکر می کردم در آینده٬ حتی اگر دور (مکانی) باشیم٬ بسیار نزدیک (فکری و دلی) خواهیم ماند٬ وقتی بسیار نزدیک (مکانی) بود٬ بسیار دور (فکری و دلی) شد. و این اتفاق در یک لحظه افتاده بود. یک لحظه ی کاملا بی ربط دیدم که دیگر نه برایم مهم است و نه دلم می خواهد که مهم باشد! تمام شد. به همین سادگی. و البته دوستیمان هنوز هست. هنوز از این سر دنیا برای روز تولدش از راه دور هدیه فرستادم. هنوز دوستش دارم٬ رابطه امان خوب است٬ دلم برایش تنگ می شود٬ اما دیگر مهم نیست. دیگر در اون لیست دوستان جانی قرار ندارد.

این اتفاق دیروز در یک زمینه ی دیگر تکرار شد. خیلی ساده. سه روز پیش ترکیدم. اعتراض کردم. دیروز آرام بودم و با میم درباره اش صحبت کردم. میم همیشه عالی است. یک جمله ی ساده گفت که مضمونش این بود "رهایش کن!" و بعد رها شدم. و دیگر مهم نبود. دیگر از لیست مهم ها خط خورد. خیلی ساده تر از آنی که فکر می کردم. آرامشی درونم به وجود آمد. رها شده بودم... رها!

هنوز عزیز است٬ دوستش دارم٬ حتی در زمینه هایی بهش مدیونم٬ بودن با او برایم لذت بخش است٬ اما دیگر مهم نیست. و من آرامم. آرام تر از هر وقت دیگر.  

ه‍.ش. ۱۳۹۳ اردیبهشت ۸, دوشنبه

پراگ و پل چارلز یا حسی که مدت زیادی است با من است...

روزهای خوب و عجیبی است. تمامی حس هایم با هم آمیخته اند: خوشحالی، آرامش، ترس، دلهره، نگرانی، اضطراب، دلتنگی، شادی و اعتماد... همه چیز قاطی شده. اما این بین یک حس همیشه و در همه حال با من است: "تنهایی"! عجیب است! خیلی عجیب. در بین دوستان قدیمی و جدید کاملا شاد و خندانم. کنار خانواده. روابط رو به بهبودی که تصورش برایم دشوار بود. آقای پدری که فوق العاده هوای من را دارد... آرزوی دیرینه ی حضور در پراگ که محقق شد... مهم تر از همه پذیرش میم (آرزویی که روی پل چارلز کردم)... همه و همه بیش از اندازه دلچسب و خوب است... اما در ته همه ی این چیزها تنهام... دنبال چیزی می گردم که نیست...
وقتی روی پل چارلز راه می رفتم... روی دیوار قلعه نشسته بودم... چیزی ته گلویم بود... حسی که مدتی طولانی است همراهم هست که در آن لحظه قوی تر از هر چیزی بود... من تنهام و امیدهایم را از دست داده ام...

این روزها دلم می خواهد که این حس از بین برود. که فکر کنم بیش از اندازه خوبم... می خواهم فرار کنم از این حس لعنتی... اما ... انگار یک چیزی ته گلویم نمی گذارد...

آی آدما! می خوام بگم که این روزا زندگی عالی است. و من سرشارم از حس های خوب...


ه‍.ش. ۱۳۹۳ فروردین ۱۷, یکشنبه

حس هایی که از من یک منی می سازند که دوستش ندارم...

داشتم فکر می کردم که چرا من هنوز عصابم خرد می شه سر چیزهایی که به خودم قول دادم که این جوری نشم؟ بعدش امروز به طرز خیلی عجیبی فهمیدم که این یه غم درونی ریشه داره... مصداق هایی که ناراحتم می کنن احمقانه ان... اما ریشه ی درونیش خرد شدنم، بی عرضه پنداشته شدنم، خود برتر بینی عجیب آدم های دور و برم بوده.... و شاید لگدماال شدن غرورم توسط اونا... و این آدما آدمای عزیز زندگیم بودند که ناخواسته و با محبت هاشون و بعضا مواظبت های زیادشون این بلا رو سرم اوردند... زخمای کوچک حل می شه... احمقانه است و فراموش می شه... اما اون حس درونی... هر چه قدر هم که بخوای سرکوبش کنی... قوی و قدرتمند، بدون این که بفهمی آزارت می ده و مقابله باهاش رو سخت می کنه! و بعضا باعث می شه که نفهمی و رفتار بدی با اون آدمی که باعث و بانی این حس بوده بکنی...
داشتم به اولین خاطرات مقاومت هام نگاه می کردم... به این که اولین باری که تصمیم گرفتم از ب معذرت نخوام... یه حس قوی بود... بعدا که نگاه می کردم رفتارم زننده بود و جای معذرت خواهی داشت... اما اون حس درونی که خودش در طی سال ها باعثش شده بود مونده بود و با من این کار رو می کرد و اون همچین انتظار سرکشی ای رو از من نداشت... یا وقتی که محبت های بی دریغ م رو رد میکردم و عصبیم می کرد باز هم اون حس درونی بود... زمان گذشت و تونستم به ب خودم رو اثبات کنم و با من کنار اومد اما بعضا این ناخوداگاه های حس درونی ب و من رو می رنجونه..
من از این رفتارهای ب آسیب دیدم زیاد و بعضا سایه اش تو روابط اجتماعیم مونده... اما یک خوبی که بود و باید مدیون ب باشم این بود که همیشه بهم اعتماد داشت و به تواناییم به این که می تونم خودم زندگیم رو اداره کنم! و به عقلم احترام می ذاشت... شاید از دستم ناراحت می شد براش فکرام احمقانه بود اما هیچ وقت حس ناتوانی بهم منتقل نکرد! بهم اعتماد به نفس داد!
بعد ... این روزا یه حس درونی جدید اذیتم می کنه و چون دیگه اون آدم آروم قبلی نیستم و سرکشی بیشتری دارم، می بینم که راحت تر ناراحت می شم و راحت تر ناراحت می کنم! و امروز فهمیدم که این حس درونی جدید از کجا ناشی شده... و اعتماد به نفس من ازم گرفته شده... و به من حس بی عرضگی منتقل شده... حس این که من نمی فهمم و نمی تونم... و من سرکش با این حس رفتارهای بد و زننده می کنه! و کنترل این حس خیلی سخته....

ه‍.ش. ۱۳۹۳ فروردین ۱۰, یکشنبه

پایانی که آرزویش را دارم...

لحظه های عمر بی سامان می رود سنگین...
این مصرعی از شعر جواد آذر است... و من این روزها می خوانم:
لحظه های عمر بی پایان می رود سنگین...
و در آرزوی یک پایانم...

پ.ن1: می دونم که نباید غصه بخورم. می دونم که باید خوشحال باشم. می دونم که نباید غر بزنم. می دونم که الکی گله می کنم و ناراحتم... همه ی اینا رو می دونم... می دونم که باید خودم رو کنترل کنم که ننویسم اینا رو... توییتر رو برای این جور ناراحتی ها ممنوع کردم... به خودم قول دادم که به بابام ناراحتی هام رو منتقل نکنم... به خودم قول دادم که کلافه نباشم جلوی الف... به خودم قول دادم که با دوستام خوشحال باشم... ولی اینجا مال منه! و آخرین پناهگاه من...
پ.ن2: ای آدمایی که میاین این جا رو می خونین! اگه با دیدن این ناراحت می شین، نگران می شین، می خواین نصیحت کنین، یا آزار می بینین... معذرت می خوام. ولی اینجا هرچی بخوام می گم... اگه بدتون میاد نخونید... و لطفا اگه حرفی دارید به خودم بگید... نرید و از کس دیگه ای بپرسید که نوشین خوبه؟ خودم اینجا هستم... هرچی می خواین اینجا از خودم بپرسید..

.



ه‍.ش. ۱۳۹۲ اسفند ۲۵, یکشنبه

چیزی که می خواهم و نیست...

یه زمانی سگ بودم... الان هم گاهی سگ می شم. ولی اون موقع کاملا سگ بودم. به آدما اجازه نمی دادم از یه حدی بهم نزدیک تر  بشن. پاچه ی یه چند نفر هم جدی گرفتم! بعدش اینجوری شد که یه کم مهربون شدم ولی اگه قرار بود وارد یه ناحیه هایی بشن سگ بودم! بعدش کم کم آدم ها رو انتخاب کردم. و غیر از اونایی که مورد اعتماد بودند با بقیه سگ بودم... الان از اون آدمای مورد اعتماد یکیشون اینجا است و باقیه تو سرتاسر دنیا پاشیده شدند!  واینجا پره از آدمای غریبه ولی من دیگه سگ نیستم... با آدمای اینجا معمولیم. اثری از سگ بودنم نیست... بعضا گاهی دلم می خواد که مثل یه بچه گربه بشم و آروم بشینم یه جا... بدون چنگ و  ونگ ونگ! ولی کسی نیست اینجا... کسی نیست که فرقی بکنه که سگ باشم یا بچه گربه! و من دلم می خواست که کسی بود... 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ دی ۱۵, یکشنبه

زندگی تو در دست تو است، قوی شو!

می خواستم بگم که آدم ها گاهی به نقطه ای می رسن که به نظر خودشون ضعیف ترین فرد دنیا هستن... یه جایی که می خوای از همه چیز انصراف بدی... و تموم بشه همه چیز... اما اگه به این نقطه رسیدی و دیدی یه عالمه آدم نگرانتن، به فکرتن و... سعی کن که قوی بشی. حداقل تصمیم بگیر. خودتو ول نکن. ول کردن خودت آسون ترین کاریه که می کنی. و قرار نیست که آسون ترین راه رو انتخاب کنی... واسه این کار ساخته نشدی. ساده ترین راه ها رو خیلی وقت پیشا انتخاب نکردی، توی شرایط خیلی سخت تر مقاومت کردی، حالا چرا داری این کار رو با خودت می کنی؟ وقتی درست همه چیز بیش از اندازه خوبه؟ یه کم فعالیت کن. تو قوی خواهی بود. قوی تر از هر لحظه ی خودت. قوی شو و بر آن باش که زندگی کنی...