ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۲۲, چهارشنبه

بی سر و ته

این پوستری هست که خیلی وقته به دیوار اتاقم هست... از فکر کنم حدودا سوم راهنمایی، از یه مغازه ای تو تقی آباد خریدمش. یادمه که ازشکلش هم خوشم نیومد ولی این قدر شعرش رو دوست داشتم که برش داشتم. صحنه ی خریدش تو ذهنمه.

"زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد"

الان نمی دونم چرا اومد سراغم...
اگه یهو یه چیزی یاد آدم بیاد... در نزدیک به یه روزی که داره میاد... اگه دلت بخواد برای اون روز بنویسی اما ندونی که می شه نوشت یا نه...
خب همه ی این حرفا باعث می شه که فعلا به همین شعر اکتفا کنی. اگه نوشته ات شروع شد و بعدا تونستی اینجا بذاریش، بذاریش. وگرنه ...
.............
می دونم حرفام بی سروته بود! جدی نگیرید!