ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۶, دوشنبه

از خودم می‌ترسم

گفته بودم سخت است. می‌دانستم سخت است. خیلی خوب می‌دانستم... ولی باور کردم که تصمیمم درست است. هنوز هم فکر می‌کنم که درست بوده است... اما این موضوع از رنجی که می‌بریم چیزی کم نمی‌کند... رنجی که با ذره ذره‌ی وجودم حسش می‌کنم... با هر نفسم... در هر لحظه‌ام... حتی در خواب... حتی کنار عزیزانم که کنارم هستند٬ یک لحظه فکرش محو نمی‌شود... درد و بغضش مانده است... و نمی‌دانم با من چه خواهد کرد...
و فکر می‌کنم من به همه‌ی وجود خودم شک کرده‌ام: بارها و بارها خودم را ارزیابی کرده‌ام... اشتباه کرده‌ام؟ چه می‌توانم بکنم؟ چه باید بکنم؟ چه نباید بکنم؟ به تمام وجودم و حرکاتم شک کرده‌ام... خودم را بارها و بارها تهی دیده‌ام... به خودم اعتمادی ندارم... از خودم می‌ترسم...
اما تنها به دو چیز درون خودم شک نکرده‌ام: همیشه برای هر آدمی بهترین‌ها را خواسته‌ام و یک لحظه به هیچ چیز بدی درباره‌اش و برایش فکر نکرده‌ام... و دومی این‌که در روابطم صادق و ساده بودم و هستم... شاید همین دو مورد بوده‌اند که مرا سرپا نگه‌داشته‌اند بعد از تمامی شکستن‌هایم... کاش بتوانم این دو باور را برای خودم نگه‌دارم... 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

سختیِ اجتناب‌ناپذیر

سخته. سخت. بی‌نهایت سخت... گلوم گرفته می‌شه و می‌خوام فریاد بزنم... سخته... حسم می‌شود:
خالی از درون. بغضی در گلو و ذهنی که آرام نمی‌گیرد.
سخت است...

و آرزویی در دلم می‌ماند...


ه‍.ش. ۱۳۹۵ فروردین ۲۶, پنجشنبه

با کمال احترام و آرزوی موفقیت و شادی

دخترک خسته بود. خیلی خسته. اما به خودش یک لحظه اجازه نداد که هیچ فکر بدی کند. هیچ چیز و هیچ حرفی نباید روی مهر و محبتش به آدم‌ها تاثیر می‌گذاشت. برای همین قلم را برداشت و نوشت. نوشت تا رها شود از احساساتی که نباید می‌بود.

"من به تمامی رفتارهایت٬ دیدگاه‌هایت و علایقت احترام می‌گذارم. اما می‌دانم که ما با هم تفاوت داریم. راهمان جداست. با تمامی احترام و البته عذرخواهی از تمامی اتفاقات ناخواسته٬ و تشکر از تمامی محبت‌هایت و لحظه‌های خوشی که داشتیم٬ از تو خداحافظی می‌کنم. چرا که فکر می‌کنم گاهی تصمیم‌ها سخت هستند٬ و آزاردهنده٬ اما لازم و ضروری! برایت بهترین‌ها را آرزو می‌کنم و موفقیت و شادی در سراسر زندگی‌ات.

تنها بدان که من صادق بوده‌ام و البته پاک و ساده در تمامی مدت. تو مختاری که هرگونه دوست داری مرا ببینی و قضاوت کنی. من تصمیم گرفته‌ام خودم را دوست بدارم و هیچ چیز دیگری مهم نیست.

موفق باشی و خدانگهدار. "

پستی منتشرنشده از گذشته‌ای نه چندان دور

شنبه بود. بعد از مدت ها وقتی بود برای خودش. بدون این که چیزی به کسی بگوید٬ تصمیم گرفته بود به شهری نزدیک در یک ساعتی شهرشان برود. صبح بیدار شد٬ دو ساندویچ کره و مربا درست کرد. کیف مشکی اش را برداشت و وسایل مورد نیاز را در آن گذاشت: کتاب داستان٬ کیف پول قرمز کوچک٬ شارژر موبایل٬ باطری٬ و دستکش هایش. لباس پوشید٬ آماده ی رفتن شد و در لحظه ی آخر کاپشن مشکی بلندش را به تن کرد. راهی شد به سمت ایستگاه قطار. در راه به یاد آورد که ساندویچ ها را جا گذاشته است. همیشه یک مقداری حواس پرتی داشت. به ایستگاه که رسید ۵ دقیقه وقت داشت٬ قهوه و کغاسونی خرید به جای ساندویچ های جا مانده. سوار قطار شد. منظره ای که بارها و بارها دیده بود اما هر بار به نظرش زیبا و جذاب بود. کتابش را می خواند و همزمان مناظر را می پایید! به شهر رسید. شهر آشنا بود٬ بارها به آنجا رفته بود٬ اما همیشه برایش زیبا بود. شروع کرد به پرسه زدن در مرکز شهر. شهر شلوغ بود. بوی سال نوِ این اجنبی ها می آمد! عالمی داشتند برای خودشان... آخر سال نو وسط زمستان چرا؟ هر چه بود جالب بود٬ بهتر از شهر مرده ها بود در روزهای تعطیل دیگر. به مغازه ها سرک می کشید تا این که به کفاشی مورد نظر رسید. نگفته بودم؟ به بهانه ی کفش خریدن آمده بود! چندین جفت کفش را امتحان کرد تا بالاخره تصمیم گرفت. خرید کفش که انجام شد٬ از مغازه بیرون آمد: برف می آمد! اولین برف امسال. آرام زمزمه کرد:
برف اومده! برف اومده!
دلم دلم چه بی تاب شد!
اگر که زودتر نجنبی یهو دیدی تموم شد و آب شد!

این ترانه را از میم شنیده بود. چه قدر دلتنگ اون روزها بود... 

زمان‌های تصمیم‌گیری

برای هر آدمی در زندگیش نقطه‌های تصمیم‌گیری وجود دارد. سه سال پیش٬ همین روزها بود. درست همین روزها بود (نزدیک به ۱۵ آوریل)٬ من تصمیم گرفتم. تصمیم گرفتم و برای ۶ سال آینده‌ام برنامه گذاشتم. من به سوییس می‌آمدم و پی‌اچ‌دی را شروع می‌کردم. عین آن زمان به من گفت به تصمیمت شک نکن و پشیمان نشو! حرفش به دلم نشست. و با امید و قوی شروع کردم.
اما آن نون قوی ذهن من فرو ریخت. یکی پس از دیگری آرزوهایش و تلاش‌هایش شکست... کسی نمی‌دانست که چگونه آن دختر شاد و باانگیزه‌ی ابتدایی چه‌طور در کمتر از ۴ ماه پژمرده شد ... استرس و افسردگی گریبانش را گرفته بود... اوضاع خوب نشد... زمان گذشت... از جایش بلند شد... با هزار ضرب و زور... و داشت قدم برمی‌داشت و می‌دوید... اما ... باز زمین خورد... باز تمام استرس‌ها و ترس‌ها و افسردگی‌ها بازگشتند... باز دست به زانویش گذاشت و بلند شد... داشت حرکت می‌کرد که پشت پا خورد... مدتی ساکن ماند و باز دوباره بلند شد... حرکت کرد و ساخت! خیلی چیزها را بازسازی کرد... اما... باز قدمی اشتباه برداشت... و این بار که زمین خورد از جایش با هزار ضرب و زور بلند شد٬ اما دیگر ادامه نداد. فهمید که این مسیر٬ مسیر او نیست. باید کارهایی را که شروع کرده بود تمام می‌کرد و پس از آن مسیر را عوض می‌کرد. دختری که ۳ سال پیش از ترس تصمیم دوباره مسیر طولانی ۶ ساله را انتخاب کرده بود برای به تعویق انداختن تصمیم٬ در وسط راه شجاعتش را بازیافت. شجاعتش را بازیافت و فهمید که اشتباه کرده است! زمان تغییر مسیر است. در این میان بزرگ شد... کسی واقعیت را در صورتش زد و شجاعتش را به او برگرداند! باعث شد که با خودش روراست شود. و این بار برگشته است... برگشته است و یک ۱۵ آوریل دیگر روبرویش است.

پس از تمامی این تجربه‌ها به این جمله علاقه‌مند شده‌ام: من می‌دونم چی می‌خوام توی زندگیم ولی جرات این رو هم دارم که هر لحظه که لازم بود این خواسته رو تازه کنم.

پ.ن.: این جمله از رنگی‌رنگی اومده. اداره‌ی خوشحال‌سازی. اگه نمی‌شناسینش یه سر بهش بزنید. من عاشق ایده‌ی این مجله هستم. 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ فروردین ۱۶, دوشنبه

تفاوت

نمی‌دانم چگونه می‌توانم ترجمه کنم این دو کلمه را٬ لطفاً از من بپذیرید چند جمله‌ی زیر را بدون ترجمه.

Sensing vs. Intuitive

Sensation and Intuition…are perceptive functions, they make us aware of what is happening.


Sensing: 
Detail-driven, see and sense things
Intuitive:
Prefers broad brush, big picture

Sensing:
Lives in the reality of here and now
Intuitive:
Is mostly future oriented

Sensing: 
Breaks it down to practical steps and tasks
Intuitive:
Interested in the new and unusual

Sensing:
Likes factual, actual, the concrete
Intuitive: 
Likes ideas and concepts

Sensing:
Practical and realistic
Intuitive:
Does not like routine or practicalities

Sensing:
Dislike anything perceived as woolly
Intuitive:
Prefers the theoretical to the practical

آدم‌ها به طور کلی به یکی از این دو دسته تعلق دارند٬ ولی نسبت آن‌ها مساوی نیست. بیش از ۷۰ درصد از مردم دنیا در دسته‌ی نخست جای می‌گیرند. این‌گونه شاید بتوان دنیا را دنیای آدم‌های ‌Sensing خواند. البته این تقسیم‌بندی به این معنا نیست که انسان‌ها به طور مطلق رفتارهای یک دسته را نشان می‌دهند٬ بلکه به این معناست که بیشتر اوقات خصوصیات متعلق به دسته‌ی خود را نشان می‌دهند و البته که شدت و درجه‌ی آن بین افراد متفاوت است. 

منبع: http://www.preludecharacteranalysis.com/explore/sensing-vs-intuitive