ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۲, سه‌شنبه

وقتی تصمیم گرفتی، سر حرفت وایسا!

گاهی آدم ها سر چند راهی می مونن. راجع به آینده ی زندگیشون و بعد بالاخره یه جا می رسه و تصمیم می گیرن و انتخاب می کنن! من تصمیم گرفتم. حدود 5 ماه پیش. تصمیم گرفتم و الان جایی هستم که انتخابش کردم. امروز هم استادی که همون 5 ماه پیش انتخاب کردم فرم پروژه ام رو امضا کرد و فرم پروژه رو تحویل دادم.
و درست بعد از این اتفاق، دقیقا بعد از این که روی انتخابم مهر تایید زدم، آدم هایی رو دیدم که توی دلم رو خالی کردند:
این کیه دیگه! جلسه عمومی باید فان باشه! اخلاق نداره دیگه! و...
و نگاه من: بد نبود. این یه حسی هست که همیشه می خوای بهترین باشی و به نظرت می تونی خیلی چیزا رو اصلاح کنی.
ولی در ادامه:
مطمئنی می خوای با این کار کنی؟ پ کلی اذیت شد... و ...

و من ...

من مطمئن بودم! با همه ی حرفایی که شنیده بودم، با اطلاع از این که دانشجوش رو اخراج کرده. با اطلاع از این که حتی سر تلفظ ممکنه ایراد بشنوی. من مطمئن بودم! با همه ی این چیزا انتخاب کردم! با علم بر همه ی این حرفا! ولی حالا حالم بد شد... یهو 5 سال استرس زا جلو خودم دیدم... و یاد Dan افتادم... تو هرجا بری موفقی، برو اونجا که شادی... شاید باید می رفتم پیش خودش... شاید باید باور می کردم که یه استادی که برات این قدر وقت می ذاره بهترین گزینه است، مستقل از نتایج علمی و رنک دانشگاه... اما این کار رو نکردم! انتخابم رو گذاشتم یه چیزی این وسط: استاد با سطح علمی عالی و دانشگاه خوب و نه عالی... از سه گزینه این انتخاب من بود. من پاش وایساده بودم. حالا که همه چیز تموم شده، کسی نباید دل منو خالی کنه... یا بهتر بگم! خودم نباید با خودم این کار رو بکنم! من انتخاب کردم و ادامه می دم. مطمئنم که باعث پیشرفتم می شه و من به فشار احتیاج دارم. فشار و فشار و فشار...
من انتخاب کردم و از انتخابم راضیم! یه اصل واسه من وجود داره: تا قبل از انتخابت به همه چیز شک کن ولی وقتی انتخاب کردی بهش شک نکن! حتی یه لحظه!

من مطمئنم و نمی ذارم هیچ چیز و هیچ کس این اطمینان رو از من بگیره! :)