ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۲, سه‌شنبه

د و س ت

زندگی بازی های زیادی با آدم می کنه، خوب و بد داره. اتفاقایی که گاهی از دستت خارجه و تو ازشون هراس داری، اما تهش می بینی که رسیدی به یه نقطه ای که فکرشو نمی کردی و واقعا عالیه! این قسمت خوبشه و این روزا من خوشحالم از این اتفاقای خوبی که حدودا یه سال بیشتره از نعمتشون بهره مندم!
وقتی که انتخاب رشته کردم، به دلایلی انتخاب رشته ام با علایقم جور نبود... الویت هایی که بود واقعا اونی نبود که می خواستم. که کنکور ما بومی شد! واقعا شُک آور بود اما برای من تبدیل به نعمت شد... نعمتی که این روزا بیشتر می فهممش. وقتی که می اومدم، دوستام (الهام و هانیه) با این که رتبه هاشون واقعا خوب بود، مشهد موندن... من برام خیلی سخت بود. بعد از 7 سال باهم بودن، اونا می موندن و من تنها وارد جایی می شدم که نمی شناختمش... اون روزا ناراحت بودم، خیلی! همون موقع ها بود که با نیلوفر صحبت می کردم. هنوز حرفاش یادمه که می گفت گاهی اتفاقایی می افته که شاید اون موقع درکشون نکنی، مطمئن باش دوستایی پیدا می کنی که بهتر درکت می کنن، بهتر می فهمنت، باهاشون راحت تری... و من غر زدم که امکان نداره! و من نمی فهمیدم...
الان بعد از گذشت 2 سال و 2 ماه از اون روزا به حقیقت حرفاش رسیدم. من دوستای خیلی خوبی پیدا کردم، کسایی که بودن کنارشون و حرف زدن باهاشون بهترین زمانم رو می سازه. کسایی که در مواقعی در کنارم بودند که اگه نمی بودن معلوم نبوده چه بلایی سرم می اومده، کسایی که در لحظه لحظه زندگیم نقش داشتن...
 دوستای خوبم! اومدم اینجا که بگم ممنونم ...

پ . ن 1: با مامان که حرف می زدم می گفت من هیچ وقت دوستایی به خوبی دوستای تو نداشتم... قدرشون رو بدون! (به خصوص 3 تاشون ;) )
پ. ن 2: بهانه ی نوشتن این مطلب امروز عصر(سه شنبه 2 آذر 89)  بود. امروز برام روز خیلی خوبی بود. (و امیدوارم تا نصف شب این خوشحالیم کامل بشه ;) )
پ.ن 3: بابام نصف شب میاد بعد از بیشتر از 2 ماه... 

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۱۶, یکشنبه

خستگی جا خوش کرده است در تک تک سلول هایش...


دخترک نشسته بود روی زمین و زل زده بود به جرز دیوار...  حس می کرد به اندازه ی تمام این روزهای بی خوابی خسته است... نه خسته از بی خوابی هاش، نه خسته از کارهایی که کرده بود... خسته بود از نتایجی که به دست اومده بود... 5 ساعت بود که بی کار نشسته بود و مات مونده بود... به همه چیز... به این که نتونسته بود زندگی اش رو مدیریت کنه... به این که دویده بود اما گویا بی ثمر بود این همه دویدن... و هنوز کارهایی بود که نکرده بود... تو این 5 ساعت همه کار کرده بود تا حواسش رو پرت کنه، صحبت کرده بود از هر دری، توی اینترنت گشته بود بی هدف، ولی خسته بود، یک خستگی بزرگ... این وسط یک چیزی کم بود... دنبال چیزی، کسی، جایی برای آرام شدن می گشت ... اما انگار بیهوده بود... خستگی پایان نداشت... تصمیم گرفت که جرز دیوار رو رها کنه و کار کنه... خستگی جا خوش کرد در جسم، ذهن و قلبش...