ه‍.ش. ۱۳۹۳ شهریور ۲۷, پنجشنبه

تمام نمی شود٬ تمامش می کنم!

بارها و بارها تکرار کرده ای که تمام شده است. فکر کردی که باور کرده ای که تمام شده است. اما... اما کافی است اتفاق کوچکی بیفتد. اتفاق کوچک و بی ربط و ساده ترین بخش زندگی... و یک لحظه خودت را می بینی که وارفته ای... می بینی و باورت نمی شود... بغضی گلویت را می گیرد... ناگهان می پرسی مگر تمام نشده بود؟؟؟ و می بینی چیزی در درونت می گوید نه... هنوز امید داشتی...!
اتفاق چیست؟ ساده ترین و بی اهمیت ترین بخشی از زندگی که شاید باشد!
تاثیرش چیست؟ درونت را که ساکت کرده بودی و فکر می کردی تمام شده است برایت بالا آورده!

سوالی که در ذهنت می چرخد این است... چه خواهی کرد؟ تمامش می کنی! این بار تمام نمی شود... تمامش می کنی! و برایت مهم نخواهد بود. نقطه.

سرخط...

ه‍.ش. ۱۳۹۳ شهریور ۱۸, سه‌شنبه

آقای الف خفن است.

وقتی که به خاطر یه نمره ی مسخره رایتینگ پذیرش نگرفت٬ همه امون به زمین و زمان فحش می دادیم. چه قدر استرس کشیدیم باهاش...
وقتی من تصمیم گرفتم که نرم آمریکا و UIUC رو ریجکت کردم و EPFL رو اکسپت... همه این جوری بودن که دیوونه ای مگه؟ و باورشون نمی شد...
شاید حرف زیادی باشه که بگم به خاطر من٬ اما بعد از تصمیم من بود که اپلای کرد اینجا... و پذیرش گرفت... چه قدر خوشحال بودیم که با همیم...
خوشحالی اولیه فروکش کرد... دنیا اونجوری نبود که فکر می کردیم... اما تصمیمی که برای اومدن به اروپا گرفته بود خوشحالش کرد...
امروز... امروز خبردار شدیم که مقاله اش در SODA پذیرفته شده (یکی از کنفرانس های یکشون) ... و تا اونجایی که من می دونم از میون دوستامون تنها آدمی هست که سال اول در همچین جای عالیی مقاله داده...

آمریکا نرفتم... آمریکا نرفت... کار عجیبی بود... به هوای هم بودیم... شاید اون هدف اولیه ی اومدنمون محقق نشد... اما موفق تر از همه است تا اینجا...خیلی خوشحالم براش... خیلی

برای اولین بار فکر می کنم که برای الف یک اپسیلون ناخواسته مفید بودم... شاید اونی که باید نشدم براش... و شاید اونی که می خواستیم نشد... اما یک اپسیلون مفید بودم و دوسش دارم این حس رو...

آقای الف! آقای دوست! اینجا رو نمی خونی. ولی مبارکه! خیلی خوشحالم. :)

ه‍.ش. ۱۳۹۳ شهریور ۱۱, سه‌شنبه

ثبت در لحظه: عاشق وجودیتت...

همین الان اینو در توییتر خوندم... دوسش داشتم...! 


صادقانه گفتمت دوستت دارم. نه به اندامت نگاهی کردم٬ نه به لباس تنت. افکارت را بو کشیدم و با آنها عاشق وجودیتت شدم.
افکارت را بو کشیدم... عاشق وجودیتت شدم...
دوسش داشتم... عاشق وجودیتت با بو کشیدن افکارت...

خیلی خوب نوشته طرف!
دروغ چرا...؟ دلم خواست...