ه‍.ش. ۱۳۹۱ دی ۸, جمعه

دلم ع می خواد...

بعضی حرفا انگار درونت حکاکی می شن! هر چه قدر هم که می خوای فراموششون کنی یهو ناخودآگه جلو چشمت رژه می رن... بعد می بینی بغض کردی و یادت میاد اتفاق هایی که له شدی توشون...
امروز انواع این چیزا داره جلو چشمم رژه می رن... دلم بدجوری گرفته...

دلم ع می خواد ... کاش بود...

ه‍.ش. ۱۳۹۱ آبان ۲۸, یکشنبه

گاهی که زندگی فشار می‌آورد...

اول: یکی از سخت‌ترین بخش‌های زندگی اینه که دو تا از بهترین دوستات نتونند باهم باشن. خیلی سخته... خیلی...
دوم: سخت‌تر اینه که با خانواده‌ات کیلومترها فاصله داشته باشی، دلت تنگ باشه، بخوای بری پیششون ولی با تمام وجودت از عاقبتش بترسی.
سوم: ‎‎سخته که بفهمی بار شدی رو دوش خیلی‌ها...
چهارم: سخته که یکی رو تحریم کنی ولی خودت دلت بترکه. سین رو تحریم کردم، و نگاهش که می‌کنم یه طوری می‌شم... انگار خودم رو تحریم کردم...
پنجم: سخته که بفهمی که دیگه واسه ع هیچی نیستی.. و از اون بدتر این که بفهمی خیلی وقته که هیچی نیستی...
ششم: سخته که دلت گرفته باشه و دو تا امتحان داشته باشی و تمرین... 
هفتم: بغض.
هشتم: نقطه.


ه‍.ش. ۱۳۹۱ آبان ۱۳, شنبه

دلم خودِ خودم را می‏‌خواهد.

گاهی با یک حرف ساده تمام دنیا روی سرت خراب می‌شود. خیلی ساده‌تر از آن که فکرش را بکنی. 
حرف ساده بود: "می‏‌خواستم برم تولد ع نشد." س این را گفت. و دنیا روی سرم آوار شد. تمام وجودم را ضعف گرفت. حتی ع هم به من اعتماد نداشت. حتی برای ع هم دوست‌داشتنی نیستم. و آن همه ذوق در من خشکید. 
دروغ چرا؟ دلم برای خودم تنگ شده، دلم می‏خواهد که خودم را بغل کنم و دلداری دهم. 

ه‍.ش. ۱۳۹۱ آبان ۶, شنبه

به تکرار غم نیما

چه آغازی؟ چه انجامی؟

چه باید بود و باید شد؟
در این گرداب وحشت زا
در این گرداب وحشت زا
چه امیدی؟ چه پیغامی؟
کدامین قصه شیرین؟
برای کودک فـــــردا
برای کودک فـــــردا
زمین از غصه می‌میرد گل از باد زمستـانی
شعـور شعر ناپیدا در این مرداب انسانی
همه جا سایه وحشت همه جا چکمه قدرت
گلوی هر قناری را بریدند از سر نفـــرت
به جای رستن گلها به باغ سبـــزانسانی
شکفته بوته آتش نشسته جغد ویـــرانی
نشسته جغد ویـــرانی
چه آغازی؟ چه انجامی؟ 
چه باید بود و باید شد؟
در این گرداب وحشت‌زا
در این گرداب وحشت‌زا
که می‌گوید، که می‌گوید جهانی این چنین زیباست
جهانی این چنین رسوا کجا شایسته رویـــــاست
چه آغازی؟ چه انجامی؟ 
چه امیـــدی؟ چه پیغامی؟
سؤالی مانده بر لبها که می‌پرسم من از دنیا
به تکرار غم نیما
کجای این شب تیره
بیاویزم، بیاویزم
قبای ژنده خود را
قبای ژنده خود را
کجای این شب تیره
بیاویزم، بیاویزم
قبای ژنده خود را
قبای ژنده خود را
کجای این شب تیره
بیاویزم، بیاویزم
قبای ژنده خود را
قبای ژنده خود را

ه‍.ش. ۱۳۹۱ مهر ۱۹, چهارشنبه

حال و هوای من و گوش دادن به داریوش

امروز چه دلتنگم 
امروز چه دلتنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه کمرنگم

امروز چه دلتنگم 
خاکستریم انگار
هم خاطره ی زنبق ، یک لحظه پس از رگبار
امروز چه دلتنگم 
از جنس تکاپوی مصنوعی فواره 
بر حاشیه ی تکرار

امروز چه دلتنگم 
مبهوت و کبود و گس
بر حضور مجروحم ، چه فاخته ، چه کرکس
چه سرخه خیابان و چه قهوه ای کوچه
شکل سایه ی ابرم ، بودنی سیاه و بس
امروز چه دلتنگم 
امروز چه دلتنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم

بر مرکب چوبینم ، از کوچ نمی مانم
هم ساعت میدان چه بر دایره می رانم
بی حوصله ،بی رویا ، دریاچه ی اندوهم
تدفین جلگه و جنگل ، سوگواریه کوهم

آه ، ای من جان خسته 
عصیان فروخفته
انفجار پنهان و افسانه ی ناگفته
امروز که دلتنگم ، ناگهانه طغیان کن
شهر بهت و بهتان را به حادثه مهمان کن

امروز چه دلتنگم 
امروز چه دلتنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم

ه‍.ش. ۱۳۹۱ مهر ۱۷, دوشنبه

تنها داشته های من و دلتنگی عظیم

احساس اکنون من:
شدیدا به بابا و مامانم احتیاج دارم، اما تمام وجودم سرشار از خجالته و از وجودم نفرت دارم. 
کاش من نون قبلی بودم. کاش هیچ وقت به این نقطه نمی رسیدم.
تنهایی از نداشتنشون مثل قدیم دیووونه ام می کنه و نفرت از خودم وجودم رو پر...

ه‍.ش. ۱۳۹۱ شهریور ۲۳, پنجشنبه

نوشته ای فقط برای خودم

از امروز اراده می کنم و قول می دم به خودم.
می خوام قدرت اراده ام رو نشون بدم. حداقل به خودم. 
می خوام و حله همه چیز. 

ه‍.ش. ۱۳۹۱ شهریور ۱۷, جمعه

دلی که تنگ شده

امشب کمی با ع حرف زدم. گفت بیلیت نیست و نمیاد...
دلم تنگ بود... گرفته هم شد... 
به ع امید داشتم. امیدم خشکید.


ه‍.ش. ۱۳۹۱ مرداد ۱۶, دوشنبه

انتظار بی جا

گاهی دلت چیزی می خواهد که نیست...
دلم آدمی می خواهد کمی تا قسمتی شبیه خودم... و دلم گروهی از آدم ها را می خواهد قالب خودم... که درون آن جای گیرم٫ آرام و بی دغدغه. آرام و بی نگرانی. آرام و بی مزاحمت.
همه چیز خوب و عالی است و زندگی لذت بخش تر از آن که بتوان گله ای کرد. اما من ته دلم دنبال جایی و کسانی می گردم کمی تا قسمتی مثل خودم...

نیست که نیست...

ه‍.ش. ۱۳۹۱ مرداد ۱, یکشنبه

لجباز

گاهی با خودم لج می کنم و گاهی با بقیه... سر هیچی ... لج می کنم کاملا و می فهمم که دارم لج می کنم اما ادامه می دم. یه چیزی تو وجودم هست که نمی دونم چیه! یه خودخواهی احمقانه یه دلگرفتگی که مونده و یا هر چیز دیگه!
امروز دلم پر می زد برم سین و میم رو ببینم! اصلا یه جور وحشتناکی دلم می خواست که ببینمشون. بهشون گفته بودم اگه بشه امروز میام می بینمتون. موقع برگشت اس ام اس زدم به سین که گفت که کارش معلوم نیست و فردا می ریم دانشگاه هم برنامه می ریزیم هم می بینیمت. منطقی بود. خیلی راحت گفتم اکی و ... تموم شد. ولی دلم گرفت! احمقانه است! می دونم! اما دلم گرفت!! دلم گرفت که شوق و ذوقم سرد شده اش... با خودم فکر می کردم من فقط می خواستم ده دقیقه ببینمش و برم و وا رفته بودم کاملا. من دلم تنگ شده بود و شوق و ذوق داشتم اما همش تبدیل شد به هیچی!! می دونم احمقانه است اما این جوری شد!
وقتی رسیدم نزدیکای خونه گفتم می رم میم رو می بینم. زنگ زدم بهش، گفت بذار هماهنگ کنم بعدش فهمیدم که خونه ی سین هست و پیش داداش سین و گفتن بیا اینجا. (سین خودش خونه نبود) من گفتم نه! تمام حسم این بود که اگه سین می خواست خودش می گفت و من نمی رم! و دیگه دلم تنگ نبود...
نزدیک خونه وقتی تو سوپر بودم سین زنگ زد که تو که زودتر از من خبردار شدی اینجا چه خبره چرا نیومدی؟ پاشو بیا! گفتم: خرید کردم! نمیام! می خوام برم خونه. گفت: بذار اونا رو خونه بعد بیا. گفتم: نه! گفت: بیام دنبالت؟ گفتم: نه! من نمیام. و خداحافظی کردم. لج کردم. با  خودم. با اونا. با دلتنگیی که دیگه اثری ازش نبود! لج کردم و اومدم خونه و دو ساعتی خوابیدم! لج کردم و فکر می کردم دلم دیگه هیچ دیدنی نمی خواد! لج کردم با همه چیز...
الان نشستم و می بینم که جواب ها خیلی منطقی بود. اتفاقات منطقی تر. این وسط کسی که غیرمنطقی بود من بود. اما این من دلش بی جهت گرفت. این من بود که لج کرد. لجی از سر دلگرفتگی بی جهت... لجی از سر سرد شدن تمام شوق و ذوقش... لجی که ته دلش می گفت که دلتنگی هات فقط واسه خودته... لجی که ناشی از بغضی بود که ته دلش و ته گلوش موند...

ه‍.ش. ۱۳۹۱ تیر ۲۲, پنجشنبه

دلگرفتگی بی بهانه

من نمی دونم چرا آمادگی ندارم. دارم می رم مسافرت ولی آمادگیش رو ندارم... کاش کار داشتم و نمی رفتم... بده می دونم که بده این حس... ولی آمادگی ندارم.

حالم خوب نیست.
همین.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ تیر ۱۸, یکشنبه

بی نهایت تنها

درست در لحظه ای که فکر می کنی همه چیز درست شده، همه چیز به هم می ریزه!
یعنی دلم گرفته به اندازه ی تموم خستگی های این روزا...

ه‍.ش. ۱۳۹۱ تیر ۱۵, پنجشنبه

ل و س

نمی دونم چرا دارم می نویسم... شاید چون خسته شدم... شاید چون کلافه ام... شاید چون گرممه!
شاید...
نمی دونم... اما یهو یه حس دلتنگی عجیب کردم... واسه کی یا چی نمی دونم... اما دلم تنگ شد...
و می خوام خودمو ل و س کنم!! ولی نمی دونم چه طوری! دلم تنگ شدش... شاید واسه خودم...
خود خودم...
ب غ ل می خوام و یه کم ل و س ی....
همین.


ه‍.ش. ۱۳۹۱ خرداد ۱۱, پنجشنبه

بزرگداشت 70 سالگی

امروز تولد 70 سالگی دکتر سیاوش شهشهانی بود. به همین مناسبت توی دانشگاه بزرگداشتی بود. من رفتم و واقعا عالی بود.
الان نوشتم که بمونه صرفا. نمی خوام چیز خاصی تعریف کنم... فقط می خوام بگم من با دکتر شهشهانی ریاضی رو حس کردم و واقعا دوسش دارم. دکتر یه چیزی گفت که برام جالب بود:
سعی کنید خوش شانس باشید!
می شه که خوش شانس بود... :)

ه‍.ش. ۱۳۹۱ خرداد ۶, شنبه

زود بود...

گاهی اتفاقی زود میفتد. آمادگیش را نداری. در ذهنت برنامه ریخته ای، در حالی که فکر می کنی که برای کاری یک هفته وقت داری، در میابی که این وقت تبدیل به 6 ساعت شده است! به هم می ریزی! خوب نیست. نمی توانی زندگیت را کنترل کنی. هی فکر می کنی چه کاری از تو برمی آید؟ چگونه باید رفتار کنی؟ و لعنت می فرستی! تو باید فکر کنی! چرا الان؟!!
وقتت تمام می شود. فکر نکرده ای. رفتارت بی روح است. بی روح بی روح... سعی می کنی که خوب باشی. محبت بپاشی. اما بی روحیت غلبه کرده است. اتفاق خوبی نیست! اصلا خوب نیست. درست در وقتی که ممکن بود که رفتارت خیلی چیزها را بسازد. (چیزهای ترمیم شده رو بازیابی کند) ناگهان روحت و بی روحیت تو را به هم می ریزد و اوضاع را. طرف مقابلت دلسرد می شود. دلسردیش را می بینی. می دانی که باید صحبت کنی. باید حرف بزنی اما فکر نکرده ای! نمی توانی و فکر نکرده ای...
دلت می گیرد. و روحت همراهی نمی کند و فکرت نیز...
اوضاع خوبی نیست... طرف مقابلت می رود و تو کمتر از یک هفته وقت داری که فکر کنی... اما اوضاع قبلی به هم ریخته است...
دلت گرفته است... باید فکر کنی. 

ه‍.ش. ۱۳۹۱ فروردین ۲۹, سه‌شنبه

دنیای متفاوت من


گاهی فکر می‌کنم تو دنیا و عواطفی به سر می‌برم که کسی نیست توش. واقعا کسی نیست. حتی وقتی که فکر می‌کنم ااا! این هم که مثل منه، ولی وقتی نزدیک می‌شم می‌بینم نه! خیلی فرق داره ... خیلی...
دنیای من دنیایی هست که خیلی جداست. من خیلی چیزا هیچ وقت به ذهنم خطور نمی‌کنه. یه سری چیزا هم هست که هیچ وقت نمی‌فهمم. این دنیای متفاوتم باعث می‌شه که آدما هم باهام یه جور خاصی رفتار کنن. از دوستای نزدیکم بگیر تا آدمای دور. از آدم‌های مذهبی بگیر تا بدون مذهب. همه باهام یه جور خاصی هستند. و این که بعضی چیزها و بعضی روابط برای من هیچ وقت هیچ معنیی نمی‌دن، این رو تشدید می‌کنه.این جوری شده که هم آدما باهام معذب‌اند،  هم من گاهی حس می‌کنم که باید نباشم. که یه طوری زیادیم. تازگیا دلم می‌خواد که نباشم. حس دست و پا گیر بودن می‌کنم. این که دوستام جلوم معذبن و شاید احساسا و حرفای واقعیشون رو بروز نمی‌دن. این که برای آدم‌های دورتر هم حضورم سنگینی می‌کنه.
داشتم فکر می‌کردم به همین چیزا بعد یهو دلم برای الف بدجوری تنگ شد. بدجوری... بعد یادم اومد که حتی الف هم جلوی من معذب بود...
خلاصه این که من تو این دنیام بدجوری تنهام و گاهی تنها مماس می‌شم با یه دنیای دیگه اما دور می‌شم و خیلی دور... اما دنیام رو دوست رم و ازش بیرون نمیام. 

ه‍.ش. ۱۳۹۱ فروردین ۲۳, چهارشنبه

یک آرزو...

دلم می خواست الان بهم خبر می دادند که ب.ج میاد تهران، مثل همیشه نصف شب. بعدش من بیدار می موندم. درو روش باز می کردم. بعد بغلم می کرد، از اون بغلای همیشگی نه از جنس این سه ماهه. از اون قدیمیاش. بعد می بوسیدم و می گفت که اومدم که مثل قدیما بشیم. اومدم باهم باشیم. اومدم که با هم حال کنیم. اومدم تا بگم هنوز برام همون نون قبلی هستی. همون کسی که بودی و آرزو داشتم. که با هر شرایطی هنوز همونی. که هنوز همون قدیماست و دوسِت دارم...
بعد من هی بغلش می کردم و می گفتم من خود خودمم... و تا آخر عمر می مونم همون... هر کاری بگی می کنم. فقط مثل قدیما دلت برام تنگ می شه؟ مثل قدیما از بودنم خوشحال می شی؟ مثل قدیما با هم بودنمون لذت بخش می شه؟ مثل قدیما بهم افتخار می کنی؟
بعد باز بغلم می کرد و می گفت: معلومه! هیچ فرقی نکرده! هیچی عزیز دلم...

بعد می شستیم با هم حرف می زدیم. تا صبح. بعد می گفت برو بخواب. مگه کلاس نداری تو؟ و فردا صبح می رسوندم و حتی باهام میومد...

اما همش یه آرزوه ... و هیچ چیز برنمی گرده....

از خودم بدم میاد....

ه‍.ش. ۱۳۹۱ فروردین ۶, یکشنبه

تمام می شوم.


وقتی تمام آرزوهای یک نفر باشی. وقتی کسی زندگیش را در تو خلاصه کند. وقتی ببینی که از آن کس خیلی خیلی... دور شده ای. وقتی نگاهت کند و بگوید که تمام آرزوهایش به باد رفت و مانند کسی است که قماری را باخته است... و دیگر آن کس سابق برایش نیستی و دیگر برایش فرقی نمی کنی.
وقتی که یادت بیفتد که تمام تلاشت برای او بوده است. تمام حرکاتت. و حالا...
آن وقت است که تمام تلاشت را می کنی آب رفته را به جوی بازگردانی! که بگویی این منم! هنوز خودمم! نگاهم کن! من هنوز همان آرزوهایت هستم! من هنوز تمام تلاشم را می کنم که باورم کنی! من هنوز می خواهم باشم! خواهش می کنم!
وقتی که باز عدم اطمینان و باور را می بینی، وقتی که دیگر هیچ چیز فایده ندارد. آن گاه زیر پایت خالی می شود. پرت می شوی به پرتگاه و تا عمق منفی بی نهایت فرو می روی. درونت تهی می شود و دیگر تمام وجودت از تو گرفته می شود. رویاهایت تمام می شود. و می گویی چه اهمیتی دارد. آن وقت است که هیچ چیز دیگر اهمیت ندارد. هیچ چیز. همه چیز تمام می شود. برای همیشه.   
بعد یادت می افتد که کوله بارت را باید برمی داشتی و می رفتی. یادت می افتد که تمام شده است دلت. یادت می افتد که شاید نباید می بودی. یادت می افتد که خود خودت گم شده است. خودت را برمی داری، نگاهش می کنی و شروع به تکان دادنش می کنی. ذراتی از وجودت را برمی داری و دور می ریزی ذرات جمع شده در این شش ماه را. دور می ریزی و اشک می ریزی. دور می ریزی و یادت می افتد که این تکه اش برای تو نبود! باید دور ریخته می شد. دور می ریزی و ناگهان بو می کشی! این مال تو است. صبر کن! بخش هایی را برمی داری می تکانی و سر جایش می گذاری. اما بخشی از تو دور ریخته شده است. خودت را جمع و جور می کنی. همه چیز که قرار گرفت. نوبت به رفتن می رسد. از جایی که هستی باید بروی. باید بروی و قول می دهی که این بار می روم. می روم تا خودم شوم.
این وسط دو دل از دست رفته است. دلی که تمام آرزوهایش بوده ای و دلی که تمام انگیزه هایت بوده است و فراموش کرده بودی. آرزوهای بربادرفته ای که همه خام شده اند. بند نمی توان زد. که خیلی چیزها از دست رفته... دلت به اندازه تمامی دلتنگی های عالم گرفته است و باز نخواهد شد...  

ه‍.ش. ۱۳۹۱ فروردین ۱, سه‌شنبه

در روزهای آخر اسفند...


الان ساعات آخر سال هست نه روزها... اما می خوام از روزهای آخر سال بگم. شنبه، یکشنبه و دوشنبه.
شنبه صبح بیرون بودم و بعد از انجام کارم خیابان کارگر رو از جلال تا انقلاب اومدم پایین. حس خوبی بود. یه خیابون جدید با کلی بوی عید. توی همین حس و حال بسیار خوب بود که تصمیم گرفتم که فرداش برم تهران‌ (ول)گردی!! برگشتنه با متروی انقلاب برگشتم و رفته بودم تو نخ مردم. از من بعید بود. عصر عین دخترای خوب نشستم و مشقام رو نوشتم ولی فکر برنامه‌ی فردام از سرم بیرون نمی‌رفت. برای همین به سین و میم میل زدم که آهای! من می‌خوام برم تهران‌گردی! پاشین با من بیاین! بعد در حالی که داشتم باز کارام رو می‌کردم خود سین بهم زنگ زد و گفت که امشب 10:30 می‌ره L خب در نتیجه پاشدیم رفتیم تا مراسم خداحافظی رو به جا بیاریم. بعد از خداحافظی با سین. رفتم و ساعت بنده خدا رو باتری دار کردم. و برگشتم خونه. بعد زنگ زدم به میم که میم هم گفت که کار داره و نمی تونه بیاد. این گونه شد که نشستم تا کارام رو ادامه بدم. بعدش دیدم ب هست. پی ام دادم که میای فردا بریم تهران‌گردی؟ که فهمیدم ب هم درگیره. بعد زنگ زدم به میم(ه) که یادم افتاد وای! متأهلی و روزای آخر ساله... حرفم رو گفتم و خب باز هم درگیری و کار. بعدش خیلی منطقی یادم افتاد که امروز صبح تنها بودم و کلی خوش گذشت بهم! و اصلا مهم نیست کسی بیاد باهام! (بر عکس اغلب اوقات که تنهایی خفه ام می کنه از تنهاییم لذت می بردم.) ولی شب تنبلی کردم و بخشی از کارام موند. این گونه شد که برنامه ی تهران‌گردی به تعویق افتاد. چون صبح که پاشدم باید می شستم و گزارش می نوشتم. پس از اتمام گزارش ظهر بود. نهار خوردم و پس از کمی استراحت یادداشت گذاشتم که دارم می رم پیاده‌روی و پاشدم رفتم بیرون!
رفتم تجریش با تاکسی. خیلی خیلی خیلی ... شلوغ بود من هم عاشق این یه تیکه راه میدون تا سر پل! خیلی خوب بود. همه چیز بوی عید می داد. بعد رفتم تو ولیعصر رو شروع کردم به راه رفتن. پیاده روی هرازگاهی تو مغازه ها هم سرک می کشیدم. رفتم و رفتم تا رسیدم به ظفر. تصمیم گرفتم برم تو جردن. چون هم خسته شده بودم و هم گشنه ام بود! دلم یه کافه می خواست. اما از کافه های خوب ولیعصر که نزدیک تجریش بود گذشته بودم... فکر کردم دفعه ی بعدی یه طوری برنامه می چینم که تهش برسه به کافه  گالری مثلا. یا اون کافه ی کنار کتاب فروشی مثلث که من عاشقش شدم! یا نمی دونم یه کافه ی دنج! بعدش این گونه شد که رفتم تو جردن و فهمیدم که جردن رو بلد نیستم که برم یه کافه پیدا کنم!! بعدش یاد اسکان افتادم. رفتم میرداماد و اسکان. انصافا اسکان اون جای دنجی نبود که تو برنامه ریزی رویایی ذهنم داشتم. اما هم سرد شده بود و هم گشنه بودم بسیار. رفتم تو. این ور و اون ور دنبال یه صندلی دنج بودم که نبود و اونجا پر بود از آدم های دو نفره و بعضا سه نفره! من هم تنها نشستم سر میز و نسکافه و کیک شکلاتی خوردم! کتابم رو دراوردم و برای اولین بار حس کردم که از تنها بودن در همچین مکانی معذب نیستم! و حس خوبی بود. بعد از خوندن یه پرده. به ساعت نگاه کردم 7 بود... باید می رفتم کم کم. این گونه بود که رفتم بیرون هوا سردتر از اونی بود که بتونم به پیاده رویم ادامه بدم. سوار تاکسی شدم و برگشتم! روز عجیبی بود. ولی سرشار از لذت بود. باورم نمی شد که این منم! این خود من بودم که از لحظه لحظه ی تنهاییش لذت برده بود و دنبال کسی نمی گشت! دنبال آدمی نبود که همراهیش کند دنبال دوستانش نبود که تنهاییش را پر کنند! کلافه نبود در پی یافتن کسی...! حس کردم که چه قدر می تونم مستقل باشم. که چه قدر می تونم آماده بشم برای تنهایی هایی که در انتظارمه. بعدش همش مقایسه کردم حس و حال الانم رو با آدم کلافه ای که مدام در پی با کسی بودن هست حتی به آدم کلافه ی هفته ی پیش. دو تا چیز پیدا کردم. یکی تغییرات هورمنی و دیگری حس این که کسی نبوده که بخوام باهاش باشم!!! دومی عجیب بود ولی واقعیت داشت. باور این که سین نبود تا باهاش باشم، میم کار داشت و ... باعث شده بود که از تنهاییم لذت ببرم!!
امروز صبح هم به جمع کردن خونه گذشت. تمام کتاب ها و کاغذهام رو ریختم بیرون و شروع کردم به جمع کردن. در این حین چیزهای زیادی پیدا کردم. یادداشت ها و گاه وسیله هایی که منو بردن به گذشته ها. یادداشت های خیلی قدیمی و قدیمی از نظر اتفاقی! و گاهی یه چتر صورتی کوچک که یادآور سه سال و نیم پیش بود و اولین کنسرت در کنار الف. و گاهی دو پیکسل یادآور یک سال قبل و همین موقع ها با سین. و دلتنگی عجیب من!
عصر آشپزخونه تمیزی داشتیم. و بعد شب و اومدن مامان و بابا و علی. حس خوب اومدنشون. و ت ر س دنبال آن.

این که روزهای آخر اسفند داره تموم می شه و الان ساعتای آخره. این که من دلم عید نمی خواد و قبل عید می خواد. این که دلم می خواد هی هی تنها تو خیابونای تهرون پرسه بزنم. این که هی بشینم در روزهای آخر اسفند فرهاد رو گوش کنم. این که هی بخوام خاک کهنگی پاک کنم. این که هی بخوام بشینم تو یه کافه و کتاب بخونم. این که من دلم می خواد عید نشه و تا آخر فقط بوی عید بیاد اما خودش نه ... این که می خوام برای خودم باشم. تا همیشه تا ابد... همه حس های الانم هست. کاش تموم نشن... 



ه‍.ش. ۱۳۹۰ اسفند ۲۷, شنبه

در شهر ما


مکان: راهروی طولانی ایستگاه مترو انقلاب
صحنه: برخورد یک خانم به خانم دیگر که با عجله از کنار هم رد می شوند:
خانمی که تنه خورده است: هوووششششششش!
خانمی که تنه زده است: عوضی!
خانمی که تنه خورده است: حیوووون!
صحنه: با عجله به راه خود ادامه می دهند.
من : K

پ.ن: روزگار غریبی است... 

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اسفند ۲۵, پنجشنبه

سین، میم و سین


امروز فهمیدم که انگیزه های زندگیم، چیزی که منو زنده نگه می داره دوستام هستند. کسایی که نمی تونم هیچ وقت محبت هاشون رو جبران کنم. نمی تونم بگم که چه قدر ممنونم که هستند. که با همه ی اخلاق های ناجورم. با همه ی بدخلقی هام منو دوست دارن و باهام هستن.  سین، میم و سین...
دلم می خواست بهشون بگم که ممنونم که هستند. که چه قدر دوست دارم اپسیلون مفید باشم براشون. که چه قدر دلم می خواد که بتونم همون جوری که اونا شادم می کنن شادشون کنم. که چه قدر دلم می خواد که همون جوری که اونا قوی هستند برای من، من هم قوی باشم براشون و شاید یه اپسیلون تکیه گاه... دلم می خواست نقشی که اونا تو زندگی من دارن رو یک دهمش رو تو زندگی اونا داشتم...
دوسشون دارم و یه دنیا ممنونم که هستن. 

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اسفند ۲۰, شنبه

برای روزی که شاید دوستش نداشته باشم...


22 سالم شد. به همین سادگی. آره! به همین سادگی 22 سال از زندگی ام می گذره. کم نیست و این حس خوبی نیست. نه به خاطر این که وای سنم رفت بالا و ... بلکه به خاطر این که دارم به خودم نگاه می کنم و می بینم تو این 22 سال از زندگیم خیلی کارا نکردم... و این حس خوبی نیست. حس خوبی نیست که توی 22 سالگیت در آستانه ی سال جدید ترس تمام وجودت رو پر کرده باشه. حس خوبی نیست که توی 22 سالگیت بفهمی که باید آماده ی تنها بودن بشی. حس خوبی نیست که روز تولد 22 سالگیت بخوای از آدما فرار کنی. حتی از عزیزترین کسات. و خودتو دعوا کنی که حق این کار رو نداری! 22 سال گذشته و من اینجایی که هستم رو دوست ندارم. من گذشته ای رو که گاهی هدر دادم دوست ندارم. و از آینده ای که پیش رومه می ترسم! خیلی بده که می گم می ترسم. می دونم. اما نمی تونم ازش فرار کنم. هروقت فکر می کنم صورتم خیس خیس می شه. به هر جزءاش که فکر می کنم و به گذشته و تجربه هاش. آره! بدنم می لرزه. سرم داغ می شه  و پهنای صورتم پر اشک ... حقیقت چیزی جز این نیست. و من هی گذشته ام رو ورق می زنم. هی به آینده ام نگاه می کنم و به الان. همه چیز الان خوبه! آره ! خوبه! ولی من از چیزی که از گذشته دیدم و آینده ی جلوم می ترسم. و به 22 سال پیش و بلکه پیش ترش فکر می کنم به تابستونش و اون تصادفی که منو نجات داد! که کاش هیچ وقت اون راننده خوابش نمی برد... که کاش الان یه دختر 22 ساله در حال تایپ این کلمات نبود...

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اسفند ۱۷, چهارشنبه

تکرار...

آقای... خانم ... !
لطفا اگر از دستم ناراحتید رک بگید تا مشکل حل بشه.
لطفا اگر حس کردید زیادیم یا پریدم وسط چیزی یا جایی، همین الان رک بهم بگید و بگید که دیگه هیچ وقت نباشم.
لطفا اگر یه  زمانی حس کردید که نباید باشم بهم رک بگید. من دلتنگ تر از این حرفام که نگفته بذارم برم.
لطفا اگر لازم شد چیزی بهم بگید، بگید. نذارید برای زمانی که مریض بشم و بفهمم. نذارید تجربه های ... دوباره تکرار بشه. اگر لازمه چیزی بگید، مستقیم بگید این جوری  برام بهتره.

ممنون

پ.ن1 : این متن مخاطب خاص نداره...
پ.ن2: همه چیز خوبه و من عین ... می ترسم! آره می ترسم! همه چیز خوبه من از تکرار وقایع می ترسم. و از تکرار اشتباهات... من طاقت برگشتن به اون دوران رو ندارم... 

ه‍.ش. ۱۳۹۰ بهمن ۲۹, شنبه

وقت رفتن است.

حس می کنم کارایی رو که باید انجام می دادم  دادم. همه چیز خوب بود. ولی الان، درست از همین امروز، وقت رفتن است. زمانی رسیده که باید یاد بگیرم که گاهی باید رفت هر چند دلت با ماندن باشد. :)

قوی برای شروع دوره ی جدید. 
قوی.
قوی.
قوی.


ه‍.ش. ۱۳۹۰ بهمن ۲۰, پنجشنبه

آدم ها فراموش کارند...


آدم ها فراموش کار هستند. آدم ها خیلی زود فراموش می کنند. خیلی زود یادشان می رود تجربه هایشان را... و اگر آن آدم دختری باشد که  خیلی زود باور می کند همه چیز شدت می گیرد... شدت می گیرد و خیلی زود روابطش یادش می رود. یادش می رود که زمان مهم بودنش تمام شده است... یادش می رود که زمان مورد اعتماد بودنش گذشته... یادش می رود که زمانی صرفا بود که بوده باشد... که چون از قبل بوده و حالا هم هست... و یادش می رود که اگر کسی نباشد شاید اهمیتی پیدا کند... و باز مهم نیست. باز همان کسی است که صرفا باید باشد چون بوده است... یادش می رود که باید کوله اش را بردارد برود...
باید برود...