ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۱۰, سه‌شنبه

ترم دهمی که وجود نداره...

سال دوم دبیرستان بودم، باباجون فوت کرد. محمد ترم 6 بود. ترم 7 مهمان شد مشهد. من خیلی خوشحال بودم! محمد بود! بعد از مدت ها! بودن کنار محمد همیشه خیلی خوب تر از اونی بود که فکرشو بکنی... اما محمد خوب نبود. خوشحال نبود. اون حس و حال همیشه رو نداشت. من می دونستم که از دانشگاه دوره و ... اما خوب نمی فهمیدم.

ترم اول که بود از هر فرصتی استفاده می کردم واسه ی مشهد رفتن. کوچک ترین تعطیلی رو از دست نمی دادم. تا سال دوم بعد از آخرین امتحان بلافاصله مشهد بودم. حتی پروژه ها از راه دور انجام می شدند. تنها زمانی که تعطیل بودم و نرفتم مشهد بعد از انتخابات بود...

ترم پنج کمتر رفتم مشهد. فرجه نرفتم مشهد. شب های دانشگاه بودن تا ساعت 8 بود و برگشت از ونک. خودم برای انتخاب واحد موندم. کوتاه بود رفتنم. ترم 6 هم به همین منوال گذشت. تابستون نرفتم و واسه ی کارآموزی موندم.

ترم 7 شب ها دیر برمی گشتم خونه. دانشگاه خوب بود. روزهای تعطیل هم دانشگاه می رفتم. چه همه پنجشنبه بود که تو دانشگاه بودم... ترم 8 هم همین جوری بود... تابستون به خاطر زبان و تافل و... موندم تهران و دانشگاه بود...

ترم 9 هم دانشگاه عالی بود... غیر یک بار که سر یه دلگرفتگی رفتم مشهد دیگه نرفتم...

و حالا... درس من تموم شده، آخرین پروژه ی دوران لیسانسم رو فردا 9 صبح تحویل می دم... و ظهر می رم مشهد... می رم و نمی دونم تا کی... از این می ترسم... خوب یا بد... آدم های اطرافم این موضوع رو دوست داشته باشن یا نه... من زندگیم اینجاست... اینجا شده... دانشگاهم اینجاست و من دلم نمی خواد برم... دلم می خواد بمونم... الان محمد رو با تک تک سلولام درک می کنم...

دلم می خواد الان بنویسم که واسه چی نمی خوام برم... من زندگیم رو اینجا ساختم... دانشگاه و علاقه هایی که توش پیدا کردم اینجاست... اینجا حس مفید بودن دارم... و شاید مهم ترین بخشش این که دوستای من اینجان... دوستایی که شاید ندونن چه قدر بودنشون برام مهمه و دوریشون چه قدر سخت... من نمی خوام آخرین سالی که امکان بودن باهاشون دارم رو از دست بدم... و این وسط دوری از سه نفر خیلی سخت تر می شه... و اگه هر روز با دوتاشون هم باشی و  هر شب باهم بر گردید باز هم سخت تر و سخت تر می شه ... سپهر و مینا و سعید... شاید اون روزی که سر سپهر داد زدم هیچ وقت باورم نمی شد که دلم ممکنه براش تنگ بشه... و اون روزی که سر میز شام توی شمال نشسته بودیم و مینا داشت حرف می زد نمی دونستم که توی مدت زمان خیلی کوتاهی می شه دوست خیلی خیلی نزدیکم و دخترم... و اون وقتی که سعید توی رگ پنهان اومد نوشت فکرنمی کردم بشه یه دوست نزدیک که بعضی کاراش منو یاد علی بندازه و برام مهم بشه...
اون وقتی که پنج ساله کردم خیلی خوشحال بودم که یه ترم بی کارم. الان با تمام وجود می ترسم... از این که زودتر از زمانی که هست از دوستام دور بشم... از این که خیلی خیلی دیر سپهر و مینا و سعید رو ببینم... از این که برم مشهد و نتونم برگردم... از این که  یه موقع تولد مینا نباشم... از این که توی لحظه های خوب و بدشون نباشم دیگه... می ترسم که کم کم محو بشم... می ترسم... می ترسم که مشهد با تموم خوبی هاش  و داشتن علی و بابا و مامان دلم بترکه... می ترسم که وقتی علی می ره دانشگاه و بابا بیمارستان و مامان مدرسه ... من بمونم و یه مشت تنهایی... من بمونم دلتنگی واسه دانشگاه... من بمونم و اتفاقای ناخواسته... می ترسم از این که دور بشم و تموم بشم... تموم بشم کامل...
من می ترسم...
من از این که درسم تموم شده می ترسم...

ه‍.ش. ۱۳۹۱ دی ۱۳, چهارشنبه

غر زدن ممنوع

اینجا وبلاگ منه! و من می تونم پامو از گلیمم بذارم بیرون! هرچی بخوام بنویسم و به کسی هم ربطی نداشته باشه! اینجا مال منه!
اما اومدم یه کم خودم رو محدود کنم. من نباید تا 24 دی هیچ غری بزنم و هیچ گله ای بکنم!
باید تا اون موقع خوب باشم!

بعععله!