ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۰, جمعه

مریض شدم...

حس می کنم مریض شدم. مریض روحی. مدام حس می کنم نمی تونم کاری کنم و مدام حس تنهایی و دلتنگی دارم!! و هی می خوام با یکی حرف بزنم. و تو این حرف زدنام می خوام که مخفی کنم احساسمو. بعد اولش یه چیزی می گم بعد پشیمون می شم. بعد گند می زنم. بعد آدما رو از خودم می رنجونم. و بعد می شینم غصه می خورم که چرا این کار رو کردم و بعد عذاب وجدان می کشه منو. بعد باز می گم خودم می شم. دو حالت داره! یا می گم که احساساتم رو رک می گم یا می گم که هیچی نمی گم!!! بعد تو حالت اول می بینم که دارم بقیه رو اذیت می کنم. تو حالت دوم می بینم که شدم آدمی که هی اس ام اس می ده. هی زنگ می زنه. هی می ره یاهو رو آن می ذاره. هی می ره تو جی میل و... هی و هی و هی خودشو دعوا می کنه که هیس! هیچ حرفی نمی زنی! خفه می شی!! بعد خود درگیری می شه. بعد می بینی هیچ کار نکردی. زندگیتو ریختی دور! این جوری دیگه! مریض شدم. بد جور مریض شدم. باید یاد بگیرم تنها باشم بی دردسر باید مستقل بشم. اگر راهی برای درمانم سراغ دارید. این که بتونم کامل تنها و مستقل باشم ممنون می شم بگید.

پ.ن1: من تازگیا تو گودر گفتم که می خوام اونجا بنویسم. اما این متن رو ترسیدم خیلی آدمای دیگه بخونن. ترسیدم اونجا شیر کنم.
پ.ن2: من سال اول راهنمایی که بودم اتفاقای عجیبی برام افتاد. یه دوره اتفاقای نا خوشایند که منو به هم ریخت. تو اون زمان هیچ دوستی نداشتم. بعدش سال دوم بهترین دوست (الهام) رو پیدا کردم که باهاش همه چیز داشتم. از اون موقع یه ترس بزرگ تو جونم افتاد که من نمی تونم بدون دوست باشم. این ترس بزرگ هنوز باهامه. و تازگی تبدیل شده به ترس از یه لحظه تنها موندن. می خوام درمانش کنم. ‏