ه‍.ش. ۱۳۹۳ اسفند ۲۰, چهارشنبه

در آستانه ی یک چهارم قرن زندگی

فردا ۲۵ ساله میشوم... ۲۵ سال... زیاد است! در کودکی من آدم های ۲۵ ساله آدم های بزرگی بودند! آدم هایی که زندگیشان را با اقتدار می چرخاندند! اما من... من ۲۵ ساله میشوم و هنوز می خواهم به گذشته ام برگردم و دیگر بزرگ نشوم! می خواهم زمان به دو سال عقب برگردد و در همانجا بماند... می خواهم جلو نرود... اما واقعیت این است که نمی شود! شاید ح راست می گوید... من واقع گرا نیستم... در رویاهایم سر می کنم. منِ ۲۵ ساله دلش می خواهد که ادامه ندهد و می ترسد از آینده ای که نمی شناسدش. منِ ۲۵ ساله از مسئولیت هایی که قرار است به عهده بگیرد می ترسد... از این که قرار است در آینده کارهای به ظاهر مهم بکند می ترسد... ترس تمام وجودش را فرا می گیرد... بله! می ترسم!

و همزمان این منِ در آستانه ی ۲۵ سالگی دل گرفته است... دل گرفته از این که نمی تواند از وجودیتش دفاع کند... دل گرفته از این که عمری (ربعِ یک قرن) به آدم مهربانی شناخته شده است که همیشه کوتاه آمده است... کوتاه آمده و اشتباهاتش را قبول کرده و گفته است : ببخشید! Sorry! گفته است و سعی کرده اوضاع را آرام کند... سعی کرده بگردد و اشتباهاتش را رفع کند... اولین کاری که کرده است شک کردن به خودش و جستجو برای یافتن اشتباهاتش بوده و فراموش کردن این که شاید گاهی حق داشته باشد... نایستاده و از خودش دفاع نکرده است... نایستاده بگوید صبر کن! این بخش تقصیر من نیست! خواسته که آرام کند اوضاع را و به روی خودش نیاورد و حتی فراموش کند... خواسته است که اشتباهاتش را پیدا کند... اما نمی دانسته که گاهی این همه به روی خود نیاوردن دلگیرش می کند... که کم کم در گوشه ای از دلش جمع شده اند و حالا سربرآورده اند... می خواهد که برگردد و بگوید این قسمت تقصیر من است اما در ادامه شما مسئولید! بله! شما! خسته است از این که دل نازکیش یا ترسش از اشتباهات آتی نگذاشته بحث را بچرخاند...

این آدمِ تقریبا ۲۵ ساله گاهی نتوانسته کارش را درست تمام کند و نتوانسته پاسخگو باشد و ترس وجودش را فراگرفته است... گاهی نتوانسته نه بگوید و در ادامه کارهایش را زمین گذاشته است... و وارد سیکل معیوبی از ترس و استرس به همراه کارهای مانده شده است...

و این آدم٫ آدمِ ۲۵ ساله ای نیست که باید باشد! این آدمی نیست که بخواهم با آن ادامه دهم و اجازه دهم ۲۵ ساله شود... نمی خواهم فردا آدم ۲۵ ساله ای با این ضعف ها را ببینم... می خواهم همین اکنون درست در آستانه ی ۲۵ سالگی سعی کنم آدمی بسازم مسئولیت پذیر و شجاع! کسی که دیگر غرغر نمی کند و از مشکلاتش فرار نخواهد کرد! کسی که تمام مشکلات را از خودش نمی داند٫ هم اشتباهاتش را می شناسد و هم حقش را! کسی که کارهایش را انجام خواهد داد و نمی ترسد...
منِ ۲۵ ساله آدمِ قوی ۲۵ ساله ی بچگی هایم می شود...