ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۳, پنجشنبه

آدم‏های زندگی من...

نمی‏دونم تو زندگی آدما چه قدر ممکنه که آدم‏هایی وارد بشن که بخوای لحظه لحظه باهاشون باشی، بفهمیشون، حسشون کنی، و با تک تک ذرات وجودت باهاشون باشی... آدمایی که به نظرت یکتا هستن... هرکدومشون به نوع خاصی...
من در این 23 سال و اندی آدم‏هایی داشتم و دارم که با تمام وجود حسشون کردم ... کسایی که منو به طرز خاصی درک می‏کنند... و به طرز شگفت آوری دارای درک بالایی هستند...
حالا این آدم ها دارن می‏رن... دارن می‏رن و من هم دارم می‏رم... ما پراکنده می‏شیم... حداقل در سه کشور مختلف... و عده‏ای هم می‏مونن و می‏شه 4 کشور... دو تا از این کشورها باهم یه قاره هستند... و می‏تونی پراکندگی رو تصور کنی...
امشب نیلوفر می‏ره و من نتونستم باشم... چند روز دیگه رامتین می‏ره، لیلی می‏ره و بعد احسان... احسان می‏ره و من واقعا موقع خداحافظی نیستم... مثل امشب که نبودم...
دلم پیش آدم‏هایی از جنس بالا می‏مونه... آدم‏هایی که معلوم نیست چند وقت دیگه ببینمشون... و زندگی سخت و سخت و سخت تر می شه! و انتخاب من و دیگران باهم این صحنه رو ساخته! صحنه‏ای که باورش سخته... اما حقیقت داره و خواه یا ناخواه می‏گذره... می‏گذره... می‏گذره...


ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۱۵, شنبه

بغض

مامان می گه که تو باز هم می خوای بیای؟
می گم معلومه! من آخر مرداد باید برگردم! دوستام دارن می رن! می فهمی؟ نون، سین، الف، ف، ب، سین و ... نزدیک ترین دوستم داره می ره آمریکا و من نمی بینمش... سین داره می ره... و نمی تونم ادامه بدم...
مامان می پرسه کی می رن؟ و من یکی یکی تاریخ می گم... و باز حالم بد می شه... و می گم می فهمی؟ من دیگه نمی بینمشون و باید خداحافظی کنم! من باید باشم! و حالم بد می شه...
مامان دیگه ادامه نمی ده... ولی من حالم بده...
می گذره و مامان می پرسه تو چته؟ چرا این قدر به هم ریخته ای؟
می گم هیچی نیست!
بعد فکر می کنم که سین راست می گه... خانواده ها هیچ وقت تو رو درک نمی کنن...
این که دوستام دارن می رن ... این که من هم می رم ولی یه جا نیست... این که سین داره می ره و من باید آرزو کنم که آیا می شه باز هم رو ببینیم دیوونه ام می کنه... این که یادم میفته که دوستام رو نخواهم دید... و مامان می گه که زیادی وابسته شدی! و من می فهمم که حتی اپسیلونی درک نشده ام... همه اینا کنار هم بغض می سازه... یه بغض بزرگ...

پ.ن.: نمی دونم اگه الف باهام نمیومد الان چه قدر له بودم...