ه‍.ش. ۱۳۹۱ اسفند ۳, پنجشنبه

چیزهایی که در دلم مانده...

گاهی یک سری چیزها برایت مهم هستند و براساس آن ها رفتار می کنی. بعد فکر می کنی که اگر در شرایط مشابه بودی دلت می خواست که همین رفتاری که تو می کنی با تو داشته باشند. مثلا دلت می خواهد آدم های نزدیکت از بخش های مهم زندگیت سوال کنند و برایشان مهم باشی. حس می کنی که به یادت هستند. وقتی همچین رفتار مشابهی را با آدم های نزدیکت می کنی و می بینی که فرار می کنند دلت می گیرد. غافل از این که آدم ها با هم فرق دارند! و تو حواست نیست. باید حواسم باشد. مهم است.
بعد خوشحال می شوی که ناراحتیت را ابراز می کنی و از این توهم درمیایی... چه قدر خوب است.
اما حالت برعکسش هیچ وقت از یادت نمی رود. چیزی برایت مهم است و برایش دست و پا می زنی ولی نزدیکانت حسش هم نمی کنن و برایشان بی اهمیت است... بعد دلت می گیرد که آه و صد آه ... کاش برایت مهم نبود هیچ وقت. کاش هیچ وقت چیزهای مهمت به دیگران و زندگی آن ها ربطی پیدا نمی کرد... کاش فقط خودت بودی و خودت...
بعد یاد خیلی چیزها می افتی... چند بار آدم ها نزدیکت را این گونه رنجانده ای؟
بعد می فهمی که هیچ وقت چیزها سرجایشان نیست...

ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۲۷, جمعه

چیزی می خوام و نمی تونم بگم...

وقتی که نتونی خواسته هات رو بگی و همش نگران باشی و تو استرس زندگی کنی، یه لحظه می بینی که نفست تنگ شده و نزدیکه که صورتت خیس بشه... 

ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۲۴, سه‌شنبه

اولین خبر از دانشگاه یا درد تلخ آینده...

خبر رسمی از اولین دانشگاه:
UPenn ریجکت شدم. 
خبر ریجکت شدن ناراحت کننده است. اما از طرف UPenn دردناک تر بود. حالا دیگه مطمئنم که دیگه با سین نخواهم بود. درد این موضوع خیلی بیشتر از هر چیز دیگری بود. یه درد به معنای واقعی...