ه‍.ش. ۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۱, چهارشنبه

وقتی آدم‏های داستانت واقعی هستند و داستانت حقیقت...

دیشب خواندن کتاب دزیره را تموم کردم. دزیره کلاری اولین نامزد ناپلئون بناپارت بود و کتاب در غالب خاطرات دزیره تاریخ فرانسه رو از پنج سال بعد از انقلاب کبیر فرانسه تا یه کم بعد از زمانی که ناپلئون می‏میره، نقل می‏کنه.
من این کتاب رو دوست داشتم. واقعا دوست داشتم. اما... حالم یه طوریه... این آدم‏هایی که نسبت بهشون حس پیدا کردم، فقط توی کتاب نبودن و واقعی بودند! وجود داشتند و اینا واقعیت بود... به خصوص وقتی که رفتم توی ویکی‏پدیا و نقاشی‏های واقعی از اونا رو دیدم: دزیره با بینی سربالا، ژولی با لباس قرمزی که بهش نمیاد، ناپلئون در عکسهای مختلف از زمان ژنرالی تا امپراطوری، ژوزف که به خاطر جهیز ژولی با او ازدواج کرد، ژان باتیست قدبلند که سردوشی‏هاش صورت دزیره رو می خراشوند، اسکار کوچک که می‏خواست پادشاه یا آهنگ‏ساز بشود، ژورفین زیبا که لباس روز تاج گذاریش بسیار سنگین بود، لوسین که به جمهوری خیانت کرد ولی تبعید شد، مادام لسی سیا که دست‏هایش پس از آن همه سال هنوز به دلیل کار زیاد چروکیده بود، پادشاه رم که گوشه‏ی مکعب‏ چوبی قرمز که سپاه مارشال "نه" بود را می‏جوید، لافایت که من او را در زمان پیری دیدم و شاید ناجی جان 100 انسان و ... همه ی این‏ها مرا دیوانه می‏کند. این آدم‏ها واقعی هستند! واقعی! و این تاریخ دنیاست... جمهوری و امپراطوری، مارشالی فرانسه و پادشاهی سوئد، بزرگ‏ترین ارتش تاریخ(!!!) و بیش از یک میلیون کشته در جنگ‏ها، کشته‏های روسیه و همه‏ی این‏ها در کنار ناپلئون و اوژنی و پرچین باغ مارسی... درد دارد! من این‏ها را می‏خوانم و حس می‏کنم که بشر را نمی‏شناسم. این "موجود دوپای وحشی و نابودکننده که دلش می‏لرزد" را نمی‏شناسم! نمی‏شناسم و حالم بد می‏شود... دلم آشوب می‏شود، هرگاه که ناپلئون به قدرت می‏رسد از او متنفر می‏شوم، با هر فتح تازه بیشتر از او بدم می‏آید، و با شکست او وقتی با صورت نتراشیده به خانه‏ی اوژنی می‏رسد او را دوست دارم، وقتی شمشیرش را به پرنسس ولایتعهد سوئد تسلیم می‏کند دلم می‏خواهد اوژنی او را در آغوش  بگیرد... نسبت به شخصیت‏های داستانم حس دارم مثل تمام داستان‏های دیگر، اما این بار واقعی هستند! و من باز دیوانه می شوم...   حالم بد است... دنیا و این موجودات عجیب هم‏نوعم را نمی‏شناسم... خودم را که اصلا!