ه‍.ش. ۱۳۹۴ بهمن ۶, سه‌شنبه

از نوشتن هایمان...

پرسیدم: تو هم چیزی می نویسی؟
گفت: کد C آره!
خنده ام گرفته بود... کد C! گفتم: نه! جدی می گم٬ چیزی نمی نویسی؟
گفت: نه٬ نوشتنم خوب نیست.
گفتم: یعنی وبلاگی چیزی هم نداری؟
گفت: نه.
به خندیدنم ادامه دادم. کد C!
گفت: آخه نپرسیدی چی می نویسی که!
گفتم: آره... خندیدم.

نمی دونم چرا انتظار داشتم بنویسه. انتظار بی خودی بود.

و البته او سوال مشابهی نکرد... من گاهی می نویسم با این که نوشتنم خوب نیست.


ه‍.ش. ۱۳۹۴ دی ۲۹, سه‌شنبه

چیستا یثربی٬ پستچی و داستان های عاشقانه امان

ایران رفته بودم. بگذریم از این که مسافرتی بس عالی بود٬ در پستی از این دوران خواهم نوشت. اما اکنون می خواهم چیز دیگری بگویم. ایران بودم٬ مامان و بابا سرگرم خواندن داستانی بودند٬ هر کدام جداگانه. و کاشف به عمل آمد داستان های چیستا یثربی را می خوانند. مامان غرق در داستان می شد و جوابت را نمی داد. فهمیدم که داستان کنونی شیدا و صوفی است و تقریبا هر شب بخشی از آن در تلگرام (اپلیکیشنی که اغلب مردم ایران گرفتارش شده اند.) پخش می شود. داستان را از بابا پرسیدم٬ توضیح داد که این ماجرا از اینستاگرام چیستا یثربی شروع شده است٬ و بعدها در کانالی در تلگرام هم آمده است. اولین داستان هم شیدا و صوفی نیست. اولین داستان پستچی بوده است. داستانی واقعی که با عاشق شدن چیستای ۱۴ ساله شروع می شود٬ چیستای ۱۴ ساله عاشق پستچی محل می شود و هر روز برای خودش نامه ی سفارشی می فرستد تا او را ببیند! جالب بود! بابا و مامان با ذوق خاصی از پستچی می گفتند. من هم علاقه مند شدم. ابتدا عضو کانال تلگرامش شدم و سپس شروع به خواندن شیدا و صوفی تا قسمت چهل و ششم (که آن زمان آمده بود) کردم٬ از آنجا که فهمیدم پستچی همان حاج علی است که شخصیتی در شیدا و صوفی هم بود٬ شروع به خواندن پستچی کردم. لازم نبود صبر کنم٬ تمام قسمت های پستچی آمده بود٬ همه را یک شبه خواندم. جالب بود اما نه آن طور که مامان و بابا نسبت به آن ذوق داشتند...
می خواهم از پستچی بنویسم٬ از پستچی که داستان عاشقانه ای واقعی است٬ و از داستان های عاشقانه امان. پستچی جذاب است٬ کشش دارد اما... با آن که واقعی است٬ تنها قسمت های رمانتیکش مانده است. البته که چیستا حق دارد٬ مگر می شود همه ی حرف ها را در پانوشت محدود اینستا زد. باید قسمت های جذابش بماند. برای همین خواندن مصاحبه  ی چیستا بعد از آن درباره ی پستچی که می گفت من و حاج علی باهم رشد کردیم خیالم را کمی راحت تر کرد و البته داستان را واقعی تر!
نمی خواهم از چیستا انتقاد کنم٬ زیرا که معتقدم کار بسیار قشنگی کرده است. می خواهم دردی را بگویم که در ادبیاتمان احساس می کنم. بهتر بگویم در ادبیات عاشقانه امان. اغلب داستان های عاشقانه امان در دو دسته ی بزرگ قرار می گیرند: عشقی سراسر رویایی مانند پستچی با تمام واقعی بودنش٬ یا داستانی از خیانت های دو عاشق به هم... انگار حالت دیگری در این بین وجود ندارد. بله! داستان کشش می خواهد و یا عشق رویایی باید این کار را کند و یا خیانت ها و دورویی ها... این وسط انگار جای چیزی خالی است! جای یک زندگی واقعی! نشان دادن یک رابطه ی خوب اما واقعی! و حتی به نظر من آموزش آن! خیلی دوست دارم داستانی را بخوانم راجع به دو آدم که در یک رابطه ی خوب اما واقعی هستند. رابطه ای که آن دو به هم وفادارند٬ اما مشکلات وجود دارد. با هم خوب هستند و دعوا هم می کنند. دعوا می کنند و همدیگر را می رنجانند٬ اما صحبت می کنند و حرف هایشان را می زنند و مشکلاتشان را حل می کنند. یکدیگر را دوست دارند٬ ولی خودشان را از یاد نمی برند! باعث پیشرفت هم می شوند... با هم گام برمی دارند.
وقتی داستان عاشقانه ای می خوانم٬ یا فیلم عاشقانه ای می بینم٬ دلم می خواهد فریاد بزنم آی آدم ها! دنیای واقعی چیز دیگری است که گویا نویسندگان ما دوست ندارند تصویرش کنند...
این است که گاهی فکر می کنم نسل جوان ما رابطه ی خوب را نمی شناسد... و نمی داند چگونه خودش و طرفش را دوست بدارد...