۱۳۹۳ آذر ۱۰, دوشنبه

حواسمان به دلیل‌هایی که می‌آوریم هست؟

با میم حرف می زدیم٬ همیشه حرف زدن با میم لذت‌بخش است. همیشه همراه و همدل و هم‌فکر است. گاهی واقعا فکر می‌کنم دخترم است! چه لذتی از این بیشتر می‌تواند باشد؟

داشتم می‌گفتم با میم حرف می‌زدیم... از چیزی ناراحت بود و از من می‌پرسید که آیا حق دارد ناراحت باشد؟ و من فکر می‌کردم که کاملا حق با اوست... درد داشت اتفاق ساده‌ای که افتاده بود. درد داشت حرف‌های ساده و دلیل‌های ساده‌ای که زده و آورده شده بودند... یک درد عجیبی که من و میم خوب می‌فهمیدیم یعنی چه...

گاهی اتفاق‌های ساده درد دارد... گاهی اتفاق‌های ساده و حرف‌ها و دلیل‌های ساده و به ظاهر منطقی ضربه‌ای می‌زنند که باورت نمی‌شود... میم را کاملا می‌فهمیدم و در همان حال به اتفاق ساده و دلیل‌های ساده‌ای فکر می‌کردم که یک ماه پیش برای خودم پیش آمده بود... چیزی که تلاش کرده بودم فراموشش کنم...

 دلیل‌ها ساده و منطقی هستند٬ اتفاق‌ها از آن‌ها ساده‌تر... اما گاهی خراش می‌زنند و گاهی می‌شکنند... و هیچ‌گاه شاید نفهمی که چه شد...   

۱۳۹۳ آذر ۶, پنجشنبه

غلبه بر ترسی که در من است...

گفتم به سختی می‌تونم با آدم‌های اطرافم ارتباط برقرار کنم. مثلا تو جمع دوستیی که هستیم٬ کسی حرفام رو نمی‌فهمه٬ همه از مدل حرف زدنم اعصابشون خرد می‌شه...
گفت با این توصیفاتی که می‌کنی چرا هنوز توی این گروه موندی و چرا باهاشون ارتباط داری؟
گفتم خب خوبی‌هایی داره! دور همیم و ... و بعد فکر کردم چرا؟ و ادامه دادم یکی از اون آدم‌ها...

و مکالمه ادامه پیدا کرد...

ولی من رفتم تو فکر... واقعا چرا هنوز این‌قدر اصرار دارم که تو این جمع باشم؟ واقعا چرا این‌قدر اصرار به ادامه دارم؟ و جواب واقعی اینه: هیچ وقت به خودم فرصت تو جمع‌های دیگه بودن رو ندادم و از تنها موندنم ترسیدم! ترسیدم همین آدم‌ها رو هم از دست بدم! و شاید... شاید باید یک روزی برسد که بر این ترس از تنهایی غلبه کنم...