‏نمایش پست‌ها با برچسب روزانه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روزانه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ مرداد ۶, چهارشنبه

برای خودم که رها نمی‌شود

آیا می‌شود کسی را دوست داشت و همزمان او را تحقیر کرد؟

جواب همین یک سوال کافی است برای من. پس چرا در گذشته می‌چرخم؟ دلیلش ساده است. منطقم قانع شده است. احساسم اما... احساسم در جایی جا مانده است و نمی‌خواهد بیاید. امیدوارم زمان او را بازگرداند.


۱۳۹۵ تیر ۲۴, پنجشنبه

متشکرم

دیشب فهمیدم خیلی بزرگ و قوی شده‌ام. و وقتی نگاه می‌کنم می‌بینم که عوامل و آدم‌های زیادی در این بین نقش داشتند٬ کسانی که حتی شاید هیچ وقت گذارشان به اینجا نیفتد و اگر هم بیفتد نتوانند حرف‌های مرا بخوانند. تصمیم دارم که تشکر کنم از ‌آن‌ها:

- میم٬ سین٬ و سین که همیشه بوده‌اند و هستند.
- لیندسی٬ کسی که رابطه‌ام با او مرا درمان می‌کند.
- س.ف. که حرف‌هایمان باهم در مورد دردهای‌ مشترکمان مرا بزرگ ساخته است.
- مرجون که همیشه به بهترین شکل ممکن هست.
- الف که مرا از وضعیت بدی که در آن گرفتار بودم نجات داد.
- کتاب‌خوان و اروین یالوم که حرف‌های روانشناسیشان دیدی جدید به من داد.
- نویسندگان کتاب attached که آرامش را به من بازگرداندند.
- و در نهایت ... کسی که شجاعتم را نا‌خواسته به من برگرداند. شاید هدفش این نبود٬ اما کاری که ناخواسته با من کرد از من آدم قویی ساخت.

از همه‌ی شما متشکرم
یک عدد نون

۱۳۹۵ خرداد ۹, یکشنبه

یک تغییر کوچک در هر هفته

همه‌جا با من است. همه‌جا. رها نمی‌کند مرا. در هر نفس. در هر حرکت.
با خودم تکرار می‌کنم که کاش ... کاش این اشتباهات را نمی‌کردم... کاش چشمانم را نمی‌بستم... کاش نمی‌دویدم... اما دردی دوا نمی‌شود با این کاش‌ها... دردی دوا نمی‌شود... نه زمان به عقب برمی‌گردد و نه به من فرصتی دوباره داده خواهد شد. 
در ذهنم می‌گویم بس است. فایده‌ای ندارد و این فکرهایت به جایی نمی‌رسند... صبر می‌کنم. می‌ایستم. و یکی یکی چیزهایی را که در خودم دوست ندارم تغییر می‌دهم. باید عمل کرد. عمل آگاهانه. هفته‌ای یک تغییر کوچک... واقع‌بینی را به خودم بازخواهم گرداند. یک تغییر کوچک در هر هفته...

۱۳۹۵ فروردین ۲۶, پنجشنبه

پستی منتشرنشده از گذشته‌ای نه چندان دور

شنبه بود. بعد از مدت ها وقتی بود برای خودش. بدون این که چیزی به کسی بگوید٬ تصمیم گرفته بود به شهری نزدیک در یک ساعتی شهرشان برود. صبح بیدار شد٬ دو ساندویچ کره و مربا درست کرد. کیف مشکی اش را برداشت و وسایل مورد نیاز را در آن گذاشت: کتاب داستان٬ کیف پول قرمز کوچک٬ شارژر موبایل٬ باطری٬ و دستکش هایش. لباس پوشید٬ آماده ی رفتن شد و در لحظه ی آخر کاپشن مشکی بلندش را به تن کرد. راهی شد به سمت ایستگاه قطار. در راه به یاد آورد که ساندویچ ها را جا گذاشته است. همیشه یک مقداری حواس پرتی داشت. به ایستگاه که رسید ۵ دقیقه وقت داشت٬ قهوه و کغاسونی خرید به جای ساندویچ های جا مانده. سوار قطار شد. منظره ای که بارها و بارها دیده بود اما هر بار به نظرش زیبا و جذاب بود. کتابش را می خواند و همزمان مناظر را می پایید! به شهر رسید. شهر آشنا بود٬ بارها به آنجا رفته بود٬ اما همیشه برایش زیبا بود. شروع کرد به پرسه زدن در مرکز شهر. شهر شلوغ بود. بوی سال نوِ این اجنبی ها می آمد! عالمی داشتند برای خودشان... آخر سال نو وسط زمستان چرا؟ هر چه بود جالب بود٬ بهتر از شهر مرده ها بود در روزهای تعطیل دیگر. به مغازه ها سرک می کشید تا این که به کفاشی مورد نظر رسید. نگفته بودم؟ به بهانه ی کفش خریدن آمده بود! چندین جفت کفش را امتحان کرد تا بالاخره تصمیم گرفت. خرید کفش که انجام شد٬ از مغازه بیرون آمد: برف می آمد! اولین برف امسال. آرام زمزمه کرد:
برف اومده! برف اومده!
دلم دلم چه بی تاب شد!
اگر که زودتر نجنبی یهو دیدی تموم شد و آب شد!

این ترانه را از میم شنیده بود. چه قدر دلتنگ اون روزها بود... 

۱۳۹۵ فروردین ۱, یکشنبه

سال ۹۵

عیده. سال تحویل بود. با هم بودیم. الان تنهام. و خسته به اندازه‌ی تمام ترس‌هایم...

۱۳۹۴ اسفند ۲۸, جمعه

گاهی نمی‌دانیم

گاهی ضربه‌ها سنگین هستند. سنگین‌تر از حد تحمل ما. به من ضربه‌های سنگینی خورده این هفته. از همه طرف. مسئله‌ی مهم کاری که ضربه‌اش از طرف رئیست وارد می‌شه رو می‌تونی با هزار سختی هضم کنی.اما ضربه‌ای که سر مسئله‌ای از دید تو معمولی و روزمره٬ توسط نزدیکانت وارد می‌شه رو نمی‌تونی هضم کنی٬ حتی با هزار سختی.

من هنوز تو شُک هستم. حس می‌کنم مامانِ دورانِ بچگی‌هام برگشته. مدام به همه‌ی کارهام نظارت می‌کنه و مدام به من می‌گه که تو نمی‌تونی این کار رو بکنی! بده من! من رو صدا کن! و وقتی اتفاقی یک لیوان چای را ریختی و او را صدا نکردی و خودت شروع به تمیزکاری کردی و هنگام تمیزکاری رنگ فرش را به هم زدی٬ مادر سر می‌رسد و شروع می‌کند که «من می‌دونستم! همیشه می‌ریزی! نگاهت اون‌وره! حواست نیست!» و ادامه می‌دهد و می‌گوید «خب تو که بلد نیستی دست نزن! فرش رو که این‌جوری تمیز نمی‌کنند! حالا من وسط این همه کار باید این کار هم بکنم! از دست تو! دقت نمی‌کنی! حواست پرته! همیشه همینی! همین یه ساعت پیش بهت گفتم نگاه کن! ...» و بله... یک صبح دل‌انگیز از دستت می‌رود و در نهایت چای به آسانی جمع می‌شود٬ رنگ فرش با فرش پاک کن درست می‌شود - و البته که زمان گرفته است و می‌گیرد. اما تو این وسط مانده‌ای با حسی که من نمی‌توانم کاری کنم...! و بار دیگر که خواستی چاییت را بلند کنی دست‌هایت می‌لرزد... و این اتفاق تکرار می‌شود...

اگر روزی مادر بشوم... نه! چرا مادر شدن اصلا... اگر روزی کسی اشتباهی کرد٬ و فهمید اشتباه کرده است و سعی کرد درستش کند٬ اما وضع را بدتر کرد٬ با مهربانی کنارش می‌روم٬ در آغوشش می‌گیرم و می‌گویم: «می‌دانم! می‌دانم که تمام تلاشت را کرده‌ای. می‌فهممت عزیز دلم. همین تلاش‌هایت است که بزرگت می‌کند. ولی ببین٬ این راه شاید این‌گونه نیست٬ شاید کار دیگری می‌شود کرد٬ شاید باید از کسی کمک بگیری. حالا هم که اتفاق مهمی نیفتاده است! بیا! بیا با هم راه حلش را پیدا می‌کنیم.»
نمی‌گذارم شکستش با خود شکست‌های مشابه آینده را بیاورد! و یادم خواهد ماند که زندگی به اندازه‌ی کافی سخت هست٬ لازم نیست با دلخوری‌های کوچک سخت‌ترش کنم.


۱۳۹۴ اسفند ۲۵, سه‌شنبه

وقتی که بزرگ می‌شوی اما ...

من نمی‌تونم! نمی‌دونم باید چی کار کنم! نمی‌تونم وایسم جلوی ملت و بگم برنامه‌ی من اینه! الان نمی‌تونم باهاتون صحبت کنم... کارمه و من نمی‌تونم‌ براش ساعت مشخص تعیین کنم! یه جورایی سرباز آماده به خدمتم! همه‌ی برنامه‌هام٬ حتی از پیش تعیین‌شده‌ها به هم می‌ریزن... انگار قدرتی در مدیریت زمان ندارم یا این که لال می‌شم وقتی باید حرف بزنم... بارها و بارها به خودم گفتم که این دفعه صحبت می‌کنم٬ این دفعه جلوشون درمیام... اما باز...باز هم همون آش و همون کاسه... گاهی باخودم می‌گم این برنامه‌ی منه و اجراش می‌کنم! یا اصلا برنامه نمی‌ذارم... ولی تهش... نه این ور رو دارم و نه اون ور رو... کارام برنامه‌های دیگه‌ام رو به هم می‌ریزه و برنامه‌های دیگه کارام رو...
حالا هفته‌ی پیش تولدم هم بود... و من می‌خواستم که برنامه‌ای داشته باشم و باز هم کارهام برنامه‌ رو خراب کرد... زندگی سخت و سنگین پیش می‌ره... و من نمی‌تونم پا به پاش برم...

بزرگ شدم... اما گویی مشکلاتم به قوت خود باقی است و توان حل آن‌ها را پیدا نکرده‌ام...


۱۳۹۴ بهمن ۶, سه‌شنبه

از نوشتن هایمان...

پرسیدم: تو هم چیزی می نویسی؟
گفت: کد C آره!
خنده ام گرفته بود... کد C! گفتم: نه! جدی می گم٬ چیزی نمی نویسی؟
گفت: نه٬ نوشتنم خوب نیست.
گفتم: یعنی وبلاگی چیزی هم نداری؟
گفت: نه.
به خندیدنم ادامه دادم. کد C!
گفت: آخه نپرسیدی چی می نویسی که!
گفتم: آره... خندیدم.

نمی دونم چرا انتظار داشتم بنویسه. انتظار بی خودی بود.

و البته او سوال مشابهی نکرد... من گاهی می نویسم با این که نوشتنم خوب نیست.


۱۳۹۴ مهر ۱۳, دوشنبه

نگذاشتم عفونت کند...

کاری را که باید ۲ ماه پیش می کردم٬ دیشب کردم. نه! نه به چیزهایی که فکر می کردم آزارم نمی دهند ولی بی نهایت آزارم می دادند٬ در ناخودآگاهم.
تمام چیزها و آدمهایی که آزارم می دادند را دور ریختم! چه حقیقی و چه مجازی. باور کردم که آزرده شده ام. به خودم حق دادم که زخمی شده باشم. سرپوش نگذاشتم. از جایم بلند شدم و دیدم که زخمی هستم٬ زخم عمیقم را دیدم و قبولش کردم. بالاخره جرات کردم و تمیزش کردم! تمیزش کردم و چرک هایش را دور ریختم و ضد عفونیش کردم.

باید اعتراف کنم که درد دارد و می سوزد بعضا. اما خوب خواهد شد! دیگر رویش سرپوش نگذاشتم و وانمود به خوب بودن نکردم. انکارش نکردم تا با عفونتی ناگهانی که نمی دانم از کجا سردرآورده روبرو نشوم.

آری! خوب نیستم این روزها. دروغ نخواهم گفت. ولی خوشحالم از این که زخمم قرار نیست عفونت کند. رو به بهبودی است... با پوستی جدید. با زندگیی جدید. با نونی که خودش را بیشتر از همیشه دوست دارد...


۱۳۹۴ شهریور ۱۹, پنجشنبه

اگر باور کنم و خودم را دوست داشته باشم...

زندگی... زندگی عجیب و سخت است...
دیروز روز شلوغی بود و اتفاقی که افتاد بی نهایت ساده ولی حیاتی بود. و تمام شد. همه چیز تمام شد. نه برای من برای ی. و البته تهدیدی جدی برای من.
زندگی سخت است... خیلی سخت.
من در این دو سال بزرگ شدم و آموخته ام. اکنون به نقطه ای رسیده ام که حتی اگر این اتفاق برای من بیفتد دیگر اهمیتی ندارد. من بسیار آموخته ام و در این مسیر سرسخت بسیار خواهم آموخت. اگر موفق شوم٬ زندگی ایده آل خود را خواهم ساخت. اگر نه... اگر در این مسیر به هر دلیلی از ادامه بازماندم٬ زندگی ای نو خواهم ساخت! زندگی ای که در آن به آرزوهایم سر و سامان دهم. مهم این است که در این مسیر رشد کنم و باور کنم که این تنها هدف است... رشد کردن... هیچ چیز دیگری مهم نیست. 

۱۳۹۴ شهریور ۵, پنجشنبه

حرفی را که هیچ وقت نخواهم گفت...

حرف ها در ذهنم می چرخند... ولی هیچ گاه گفته نمی شوند... فقط در یک شرایط خواهم گفت... و باز می چرخند... می چرخند و ذهن مرا و خودم را از پا در می آورند... یادم می آید که می خواستم بگویم که ... ولی نمی گویم... اگر گفته نشوند باید خاک شوند! نباید بچرخند در ذهن من... امروز می نویسمشان ... و خاک می شوند... برای همیشه... 

۱۳۹۴ تیر ۱۰, چهارشنبه

کلافه و عصبانی!

عصبانیم!  آره ! عصبانیم! حق نداره با من اینجوری برخورد کنه! البته تقصیر خودمه! هی کوتاه اومدم و هی تشکر کردم بابت فیدبک و ... از الان به بعد برخورد می شه باهاشون! عصبانیم! من هم حق دارم! خیلی هم حق دارم!

همین.



۱۳۹۳ آذر ۱۰, دوشنبه

حواسمان به دلیل‌هایی که می‌آوریم هست؟

با میم حرف می زدیم٬ همیشه حرف زدن با میم لذت‌بخش است. همیشه همراه و همدل و هم‌فکر است. گاهی واقعا فکر می‌کنم دخترم است! چه لذتی از این بیشتر می‌تواند باشد؟

داشتم می‌گفتم با میم حرف می‌زدیم... از چیزی ناراحت بود و از من می‌پرسید که آیا حق دارد ناراحت باشد؟ و من فکر می‌کردم که کاملا حق با اوست... درد داشت اتفاق ساده‌ای که افتاده بود. درد داشت حرف‌های ساده و دلیل‌های ساده‌ای که زده و آورده شده بودند... یک درد عجیبی که من و میم خوب می‌فهمیدیم یعنی چه...

گاهی اتفاق‌های ساده درد دارد... گاهی اتفاق‌های ساده و حرف‌ها و دلیل‌های ساده و به ظاهر منطقی ضربه‌ای می‌زنند که باورت نمی‌شود... میم را کاملا می‌فهمیدم و در همان حال به اتفاق ساده و دلیل‌های ساده‌ای فکر می‌کردم که یک ماه پیش برای خودم پیش آمده بود... چیزی که تلاش کرده بودم فراموشش کنم...

 دلیل‌ها ساده و منطقی هستند٬ اتفاق‌ها از آن‌ها ساده‌تر... اما گاهی خراش می‌زنند و گاهی می‌شکنند... و هیچ‌گاه شاید نفهمی که چه شد...   

۱۳۹۳ آبان ۱۶, جمعه

فکرهایی که نباید کرد...

باید فکر کنم. باید به طور جدی فکر کنم. ولی دنبال زمان مناسب می‌گردم.
این روزها موقعیت روحیم برای این فکر به این مهمی مناسب نیست... و من خودم را کنترل می‌کنم که اکنون فکر نکن! تا فکرم به آن سمت می‌رود می‌گویم: هییسسس! اکنون زمانش نیست.
می‌ترسم! می‌ترسم از این که در این موقعیت فکر کنم و تصمیمی بگیرم که نباید... حتی می‌ترسم که فکر کنم و تاثیری بر فکرهای جدی آینده‌ام بگذارد!
ولی افسوس... افسوس که این مغز من همیشه چندین تردِ فکر را همزمان اجرا می‌کند! نمی‌ایستد! و من این روزها مدام یک پراسس خاص را کیل می‌کنم!
خسته‌ام از کنترل فکرهایی که نباید کرد... خسته...


۱۳۹۳ مرداد ۱, چهارشنبه

از این روزها

این روزها روزهای خوبی است... من بزرگ می شم و امیدوارم که رفتارهام به رفتارهای یه آدم بالغ نزدیک بشه... خودکاوی های من تمومی نداره... سعی در این که بفهمم چیم و کیم... مشکلاتم چیه... و تصمیم و تلاش برای عوض کردن نونی که دوستش ندارم و حفظ اون هسته ی درونی که دوسش دارم سخته... ولی این روزها روزهای خوبیه... خودم رو بیشتر درک می کنم... خودم رو بیشتر دوست دارم... کمتر به خودم گیر می دم... بیشتر خودم رو تحویل می گیرم!

این روزها روزهای خوبی است... پر از تجربه های جدید... حدود دو هفته پیش انگلیس بودم... کمبریج و لندن... و سه روز لندن سه روز تنهایی بود... تلاش برای برآورده کردن آرزوها... باغ کیو... ترن خفن... تئاتر بینوایان... راه رفتن کنار رود تیمز... و یک نون تنها اغلب خوشحال و بعضا غصه دار... اما این نون می دونست که قویه... می دونست که می تونه... 

این روزها روزهای خوبی است... اینترن های جدید اومدن اینجا و م.ع. و آ بیشتر از بقیه هستند... اغلب خوبه... اما بعضا تو بعضی تفریحات باهاشون شریک نمی شم... ولی در کل زندگی خوب و لذت بخشه... دو بار هم برنامه گذاشتیم و جاشو پیشنهاد دادم... خوب بود... و بعد از مدتها حس مفید بودن بهم دست داد... حس این که شاید یه زمانی یه فایده ای داشته باشم...

این روزها روزهای خوبی است... ف و ح از ایران برگشتند... فکر نمی کردم که دلم براشون تنگ بشه... اما تنگ شده بود! خوشحالم که هستند... دوستای خوب...

این روزها روزهای خوبی است... سفارت آمریکا منو به زندگی برگردوند... امیدی که به من داد بیش از اونی بود که انتظار داشتم... فکر این که ۵ ماه دیگه می تونم دوباره کنار سین٬ میم و سین باشم... فکر این که دوباره می تونیم بریم خونه ی سین... فکر این که روزهایی بس عالی خواهیم داشت... همه ی اینا منو امیدوار می کنه... امید به این که من می تونم و می خوام که در تمام طول زندگیم این سه آدم عزیز باشن... آدمایی که بهترین دوستای من هستند... کسایی که به معنای واقعی بهترین دوست هستند... 

این روزها روزهای خوبی است... من زندگی خواهم کرد... 

۱۳۹۱ دی ۱۳, چهارشنبه

غر زدن ممنوع

اینجا وبلاگ منه! و من می تونم پامو از گلیمم بذارم بیرون! هرچی بخوام بنویسم و به کسی هم ربطی نداشته باشه! اینجا مال منه!
اما اومدم یه کم خودم رو محدود کنم. من نباید تا 24 دی هیچ غری بزنم و هیچ گله ای بکنم!
باید تا اون موقع خوب باشم!

بعععله! 

۱۳۹۱ دی ۸, جمعه

دلم ع می خواد...

بعضی حرفا انگار درونت حکاکی می شن! هر چه قدر هم که می خوای فراموششون کنی یهو ناخودآگه جلو چشمت رژه می رن... بعد می بینی بغض کردی و یادت میاد اتفاق هایی که له شدی توشون...
امروز انواع این چیزا داره جلو چشمم رژه می رن... دلم بدجوری گرفته...

دلم ع می خواد ... کاش بود...

۱۳۹۱ آبان ۲۸, یکشنبه

گاهی که زندگی فشار می‌آورد...

اول: یکی از سخت‌ترین بخش‌های زندگی اینه که دو تا از بهترین دوستات نتونند باهم باشن. خیلی سخته... خیلی...
دوم: سخت‌تر اینه که با خانواده‌ات کیلومترها فاصله داشته باشی، دلت تنگ باشه، بخوای بری پیششون ولی با تمام وجودت از عاقبتش بترسی.
سوم: ‎‎سخته که بفهمی بار شدی رو دوش خیلی‌ها...
چهارم: سخته که یکی رو تحریم کنی ولی خودت دلت بترکه. سین رو تحریم کردم، و نگاهش که می‌کنم یه طوری می‌شم... انگار خودم رو تحریم کردم...
پنجم: سخته که بفهمی که دیگه واسه ع هیچی نیستی.. و از اون بدتر این که بفهمی خیلی وقته که هیچی نیستی...
ششم: سخته که دلت گرفته باشه و دو تا امتحان داشته باشی و تمرین... 
هفتم: بغض.
هشتم: نقطه.


۱۳۹۱ تیر ۱۵, پنجشنبه

ل و س

نمی دونم چرا دارم می نویسم... شاید چون خسته شدم... شاید چون کلافه ام... شاید چون گرممه!
شاید...
نمی دونم... اما یهو یه حس دلتنگی عجیب کردم... واسه کی یا چی نمی دونم... اما دلم تنگ شد...
و می خوام خودمو ل و س کنم!! ولی نمی دونم چه طوری! دلم تنگ شدش... شاید واسه خودم...
خود خودم...
ب غ ل می خوام و یه کم ل و س ی....
همین.


۱۳۹۱ فروردین ۱, سه‌شنبه

در روزهای آخر اسفند...


الان ساعات آخر سال هست نه روزها... اما می خوام از روزهای آخر سال بگم. شنبه، یکشنبه و دوشنبه.
شنبه صبح بیرون بودم و بعد از انجام کارم خیابان کارگر رو از جلال تا انقلاب اومدم پایین. حس خوبی بود. یه خیابون جدید با کلی بوی عید. توی همین حس و حال بسیار خوب بود که تصمیم گرفتم که فرداش برم تهران‌ (ول)گردی!! برگشتنه با متروی انقلاب برگشتم و رفته بودم تو نخ مردم. از من بعید بود. عصر عین دخترای خوب نشستم و مشقام رو نوشتم ولی فکر برنامه‌ی فردام از سرم بیرون نمی‌رفت. برای همین به سین و میم میل زدم که آهای! من می‌خوام برم تهران‌گردی! پاشین با من بیاین! بعد در حالی که داشتم باز کارام رو می‌کردم خود سین بهم زنگ زد و گفت که امشب 10:30 می‌ره L خب در نتیجه پاشدیم رفتیم تا مراسم خداحافظی رو به جا بیاریم. بعد از خداحافظی با سین. رفتم و ساعت بنده خدا رو باتری دار کردم. و برگشتم خونه. بعد زنگ زدم به میم که میم هم گفت که کار داره و نمی تونه بیاد. این گونه شد که نشستم تا کارام رو ادامه بدم. بعدش دیدم ب هست. پی ام دادم که میای فردا بریم تهران‌گردی؟ که فهمیدم ب هم درگیره. بعد زنگ زدم به میم(ه) که یادم افتاد وای! متأهلی و روزای آخر ساله... حرفم رو گفتم و خب باز هم درگیری و کار. بعدش خیلی منطقی یادم افتاد که امروز صبح تنها بودم و کلی خوش گذشت بهم! و اصلا مهم نیست کسی بیاد باهام! (بر عکس اغلب اوقات که تنهایی خفه ام می کنه از تنهاییم لذت می بردم.) ولی شب تنبلی کردم و بخشی از کارام موند. این گونه شد که برنامه ی تهران‌گردی به تعویق افتاد. چون صبح که پاشدم باید می شستم و گزارش می نوشتم. پس از اتمام گزارش ظهر بود. نهار خوردم و پس از کمی استراحت یادداشت گذاشتم که دارم می رم پیاده‌روی و پاشدم رفتم بیرون!
رفتم تجریش با تاکسی. خیلی خیلی خیلی ... شلوغ بود من هم عاشق این یه تیکه راه میدون تا سر پل! خیلی خوب بود. همه چیز بوی عید می داد. بعد رفتم تو ولیعصر رو شروع کردم به راه رفتن. پیاده روی هرازگاهی تو مغازه ها هم سرک می کشیدم. رفتم و رفتم تا رسیدم به ظفر. تصمیم گرفتم برم تو جردن. چون هم خسته شده بودم و هم گشنه ام بود! دلم یه کافه می خواست. اما از کافه های خوب ولیعصر که نزدیک تجریش بود گذشته بودم... فکر کردم دفعه ی بعدی یه طوری برنامه می چینم که تهش برسه به کافه  گالری مثلا. یا اون کافه ی کنار کتاب فروشی مثلث که من عاشقش شدم! یا نمی دونم یه کافه ی دنج! بعدش این گونه شد که رفتم تو جردن و فهمیدم که جردن رو بلد نیستم که برم یه کافه پیدا کنم!! بعدش یاد اسکان افتادم. رفتم میرداماد و اسکان. انصافا اسکان اون جای دنجی نبود که تو برنامه ریزی رویایی ذهنم داشتم. اما هم سرد شده بود و هم گشنه بودم بسیار. رفتم تو. این ور و اون ور دنبال یه صندلی دنج بودم که نبود و اونجا پر بود از آدم های دو نفره و بعضا سه نفره! من هم تنها نشستم سر میز و نسکافه و کیک شکلاتی خوردم! کتابم رو دراوردم و برای اولین بار حس کردم که از تنها بودن در همچین مکانی معذب نیستم! و حس خوبی بود. بعد از خوندن یه پرده. به ساعت نگاه کردم 7 بود... باید می رفتم کم کم. این گونه بود که رفتم بیرون هوا سردتر از اونی بود که بتونم به پیاده رویم ادامه بدم. سوار تاکسی شدم و برگشتم! روز عجیبی بود. ولی سرشار از لذت بود. باورم نمی شد که این منم! این خود من بودم که از لحظه لحظه ی تنهاییش لذت برده بود و دنبال کسی نمی گشت! دنبال آدمی نبود که همراهیش کند دنبال دوستانش نبود که تنهاییش را پر کنند! کلافه نبود در پی یافتن کسی...! حس کردم که چه قدر می تونم مستقل باشم. که چه قدر می تونم آماده بشم برای تنهایی هایی که در انتظارمه. بعدش همش مقایسه کردم حس و حال الانم رو با آدم کلافه ای که مدام در پی با کسی بودن هست حتی به آدم کلافه ی هفته ی پیش. دو تا چیز پیدا کردم. یکی تغییرات هورمنی و دیگری حس این که کسی نبوده که بخوام باهاش باشم!!! دومی عجیب بود ولی واقعیت داشت. باور این که سین نبود تا باهاش باشم، میم کار داشت و ... باعث شده بود که از تنهاییم لذت ببرم!!
امروز صبح هم به جمع کردن خونه گذشت. تمام کتاب ها و کاغذهام رو ریختم بیرون و شروع کردم به جمع کردن. در این حین چیزهای زیادی پیدا کردم. یادداشت ها و گاه وسیله هایی که منو بردن به گذشته ها. یادداشت های خیلی قدیمی و قدیمی از نظر اتفاقی! و گاهی یه چتر صورتی کوچک که یادآور سه سال و نیم پیش بود و اولین کنسرت در کنار الف. و گاهی دو پیکسل یادآور یک سال قبل و همین موقع ها با سین. و دلتنگی عجیب من!
عصر آشپزخونه تمیزی داشتیم. و بعد شب و اومدن مامان و بابا و علی. حس خوب اومدنشون. و ت ر س دنبال آن.

این که روزهای آخر اسفند داره تموم می شه و الان ساعتای آخره. این که من دلم عید نمی خواد و قبل عید می خواد. این که دلم می خواد هی هی تنها تو خیابونای تهرون پرسه بزنم. این که هی بشینم در روزهای آخر اسفند فرهاد رو گوش کنم. این که هی بخوام خاک کهنگی پاک کنم. این که هی بخوام بشینم تو یه کافه و کتاب بخونم. این که من دلم می خواد عید نشه و تا آخر فقط بوی عید بیاد اما خودش نه ... این که می خوام برای خودم باشم. تا همیشه تا ابد... همه حس های الانم هست. کاش تموم نشن...