‏نمایش پست‌ها با برچسب دلتنگی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دلتنگی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ اسفند ۱۶, یکشنبه

یکشنبه و دلتنگی‌های من

دل‌تنگم. دل‌تنگِ کنار سین و میم و سین بودنم!
دلم بغل‌های محکم میم را می‌خواهد و حرف‌هایمان را که ناگهان می‌گفتیم: دقیقاً!
دلم حرف‌ها و بحث‌های فلسفی‌مان را با سین می‌خواهد. و بعضاً مسخره‌بازی‌هایش و تندتند حرف‌زدن‌هایش را برای پنهان کردنِ آن‌چه که نمی‌خواهد بدانیم... و بغل‌هایی که درست در زمانی بودند که می‌فهمید به آن احتیاج دارم... چه‌قدر دقیق می‌فهمید... چه‌قدر خوب می‌فهمد...
دلم خود **کنی‌های آن سین دیگر را می‌خواهد که برویم و نازش را بکشیم که خیلی می‌خواهیمت! دلم اذیت‌هایش را می‌خواهد که مرا از هیجان‌زدگی دربیاورد و بعضاً با چند مشت ختم شود... دلم نمی‌خواهد تنها از راه دور بگویم مرتیکه بز! دلم می‌خواهد کنارش باشم و حس کنم که دوستی است برای تمامِ عمر...
دلم برایشان تنگ شده...

باید سری به سفارت بزنم... شاید گره از کارِ فروبسته‌ی «دلِ» ما بگشایند...




۱۳۹۴ فروردین ۱۴, جمعه

بگو برگردد... می خواهمش!

علی رفت...
قبل از عید بود. یک هفته قبل از عید بود. علی آمد. با بابا. خوشحال بودم... اما این ددلاین لعنتی... کار داشتم! کاری که باید انجام می دادم. اما... بعد از دو هفته با آنها نبودم... نبودم و از دستشان دادم... کم بودم با آنها و امروز رفتند... علی رفت... و من دلم گرفته ... دلم گرفته از این که نیست... از این که قدرش را ندانستم... کاش بود... کاش این چند روز می ماند... کاش همیشه بود... دلم تنگ شده است... کاش برمی گشت...

۱۳۹۳ دی ۲۲, دوشنبه

اکنون نیستند... اما امید من می‌گوید خواهند بود...

زندگی خوبه! خیلی خوب!

۱. رفتم! بالاخره به آمریکا رفتم! واقعا باورم نمی‌شد که بتوانم دوباره سین رو ببینم. یه مدت خوبی داشتم می‌دیدم که واقعیه!
۲. میم رو دیدم. بچه‌ام رو! زندگی خوب بود!
۳. دیدن دوستای دیگه همون شب اول خوشبختی منو کامل می‌کرد و فرداش: دیدن سین وقتی که از پله‌ها بالا می‌اومد! خود خودش بود!
۴. مسافرت رفتیم و بهترین سفر...

۵. الف را دیدم. پس از ۳ سال و نیم. و چه قدر دلتنگش بودم... و هستم...
۶. میم را دیدم. ۶ سال و نیم می‌گذشت و تنها ۲۴ ساعت باهم بودیم٬ اما بودنی بس لذت‌بخش.


۷. به شرق این بلاد بزرگ رفتیم و روزهای سه تایی داشتیم... مثل قدیم...

۸. و در نهایت من برگشتم! من برگشتم. به زندگی گذشته... با کمی تغییر. من برگشتم درحالی که دیدارها تازه شدند و جای خالیشان در زندگیم پررنگ‌تر از گذشته شد. من برگشتم و جای خالی آدم‌هایی را که نیستند می‌بینم.

۹. سفر خوب است. دیدار تازه کردن‌ها عالی است. اما یادت نرود که باید هنگام برگشت قوی بود. قوی هستم! با امید به آینده‌های نزدیک و دور قوی هستم و خواهم ماند. امید است که مرا سرپا نگه می‌دارد... امید...


من خوب خواهم ماند.



۱۳۹۳ اردیبهشت ۸, دوشنبه

پراگ و پل چارلز یا حسی که مدت زیادی است با من است...

روزهای خوب و عجیبی است. تمامی حس هایم با هم آمیخته اند: خوشحالی، آرامش، ترس، دلهره، نگرانی، اضطراب، دلتنگی، شادی و اعتماد... همه چیز قاطی شده. اما این بین یک حس همیشه و در همه حال با من است: "تنهایی"! عجیب است! خیلی عجیب. در بین دوستان قدیمی و جدید کاملا شاد و خندانم. کنار خانواده. روابط رو به بهبودی که تصورش برایم دشوار بود. آقای پدری که فوق العاده هوای من را دارد... آرزوی دیرینه ی حضور در پراگ که محقق شد... مهم تر از همه پذیرش میم (آرزویی که روی پل چارلز کردم)... همه و همه بیش از اندازه دلچسب و خوب است... اما در ته همه ی این چیزها تنهام... دنبال چیزی می گردم که نیست...
وقتی روی پل چارلز راه می رفتم... روی دیوار قلعه نشسته بودم... چیزی ته گلویم بود... حسی که مدتی طولانی است همراهم هست که در آن لحظه قوی تر از هر چیزی بود... من تنهام و امیدهایم را از دست داده ام...

این روزها دلم می خواهد که این حس از بین برود. که فکر کنم بیش از اندازه خوبم... می خواهم فرار کنم از این حس لعنتی... اما ... انگار یک چیزی ته گلویم نمی گذارد...

آی آدما! می خوام بگم که این روزا زندگی عالی است. و من سرشارم از حس های خوب...


۱۳۹۱ دی ۸, جمعه

دلم ع می خواد...

بعضی حرفا انگار درونت حکاکی می شن! هر چه قدر هم که می خوای فراموششون کنی یهو ناخودآگه جلو چشمت رژه می رن... بعد می بینی بغض کردی و یادت میاد اتفاق هایی که له شدی توشون...
امروز انواع این چیزا داره جلو چشمم رژه می رن... دلم بدجوری گرفته...

دلم ع می خواد ... کاش بود...

۱۳۹۱ آبان ۱۳, شنبه

دلم خودِ خودم را می‏‌خواهد.

گاهی با یک حرف ساده تمام دنیا روی سرت خراب می‌شود. خیلی ساده‌تر از آن که فکرش را بکنی. 
حرف ساده بود: "می‏‌خواستم برم تولد ع نشد." س این را گفت. و دنیا روی سرم آوار شد. تمام وجودم را ضعف گرفت. حتی ع هم به من اعتماد نداشت. حتی برای ع هم دوست‌داشتنی نیستم. و آن همه ذوق در من خشکید. 
دروغ چرا؟ دلم برای خودم تنگ شده، دلم می‏خواهد که خودم را بغل کنم و دلداری دهم. 

۱۳۹۱ مهر ۱۷, دوشنبه

تنها داشته های من و دلتنگی عظیم

احساس اکنون من:
شدیدا به بابا و مامانم احتیاج دارم، اما تمام وجودم سرشار از خجالته و از وجودم نفرت دارم. 
کاش من نون قبلی بودم. کاش هیچ وقت به این نقطه نمی رسیدم.
تنهایی از نداشتنشون مثل قدیم دیووونه ام می کنه و نفرت از خودم وجودم رو پر...

۱۳۹۱ شهریور ۱۷, جمعه

دلی که تنگ شده

امشب کمی با ع حرف زدم. گفت بیلیت نیست و نمیاد...
دلم تنگ بود... گرفته هم شد... 
به ع امید داشتم. امیدم خشکید.


۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه

خونه و پنجشنبه ای که دیگه ندارم...

امروز چهارشنبه است. اما نمی دونم چرا حس پنجشنبه بهم دست داده... دلم هوای پنجشنبه های خونه رو کرده، پنجشنبه هایی که از مدرسه می اومدم و مامان تعطیلیش بود و خونه بود، خونه خیلی تمیز بود چون از صبح جارو و... کرده بود. معمولا تو آشپزخونه بود وقتی می رسیدم و بوی غذا خونه رو برداشته بود... علی اومده بود از مدرسه و بابا هم زود می اومد. چهارتایی نهار می خوردیم و علی و بابا یه سره منو می خندوندن... بعد یه کم دور هم نشستن بود و خوابی که تازه حدود 4 شروع می شد و من تو اتاقم بودم و چیزی می خوندم. ساعتای 6 بیدار شدن و تو اتاق مامان و بابا بودن و با هم بودن... بابا مطب نمی ره پنجشنبه ها و عصر پنجشنبه مال ماست... تو هال بودن و پرسیدن مامان که چی می خورین؟ شیر قهوه، چایی، شیر کاکائو؟ و دور هم عصرونه خوردن... و بیرون رفتن که گاهی فقط یه دور کوچولو بود...
دلم هواشونو کرده... دلم پنجشنبه ی خونه رو می خواد... دلم بابا، مامان و علی رو می خواد...
بوی خوب خونه مون... که الان نیست و من بهمش زدم... لعنت به این من و آرزوهای بی سر و تهش...