‏نمایش پست‌ها با برچسب نقطه‌ی عطف. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نقطه‌ی عطف. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ فروردین ۲۶, پنجشنبه

با کمال احترام و آرزوی موفقیت و شادی

دخترک خسته بود. خیلی خسته. اما به خودش یک لحظه اجازه نداد که هیچ فکر بدی کند. هیچ چیز و هیچ حرفی نباید روی مهر و محبتش به آدم‌ها تاثیر می‌گذاشت. برای همین قلم را برداشت و نوشت. نوشت تا رها شود از احساساتی که نباید می‌بود.

"من به تمامی رفتارهایت٬ دیدگاه‌هایت و علایقت احترام می‌گذارم. اما می‌دانم که ما با هم تفاوت داریم. راهمان جداست. با تمامی احترام و البته عذرخواهی از تمامی اتفاقات ناخواسته٬ و تشکر از تمامی محبت‌هایت و لحظه‌های خوشی که داشتیم٬ از تو خداحافظی می‌کنم. چرا که فکر می‌کنم گاهی تصمیم‌ها سخت هستند٬ و آزاردهنده٬ اما لازم و ضروری! برایت بهترین‌ها را آرزو می‌کنم و موفقیت و شادی در سراسر زندگی‌ات.

تنها بدان که من صادق بوده‌ام و البته پاک و ساده در تمامی مدت. تو مختاری که هرگونه دوست داری مرا ببینی و قضاوت کنی. من تصمیم گرفته‌ام خودم را دوست بدارم و هیچ چیز دیگری مهم نیست.

موفق باشی و خدانگهدار. "

زمان‌های تصمیم‌گیری

برای هر آدمی در زندگیش نقطه‌های تصمیم‌گیری وجود دارد. سه سال پیش٬ همین روزها بود. درست همین روزها بود (نزدیک به ۱۵ آوریل)٬ من تصمیم گرفتم. تصمیم گرفتم و برای ۶ سال آینده‌ام برنامه گذاشتم. من به سوییس می‌آمدم و پی‌اچ‌دی را شروع می‌کردم. عین آن زمان به من گفت به تصمیمت شک نکن و پشیمان نشو! حرفش به دلم نشست. و با امید و قوی شروع کردم.
اما آن نون قوی ذهن من فرو ریخت. یکی پس از دیگری آرزوهایش و تلاش‌هایش شکست... کسی نمی‌دانست که چگونه آن دختر شاد و باانگیزه‌ی ابتدایی چه‌طور در کمتر از ۴ ماه پژمرده شد ... استرس و افسردگی گریبانش را گرفته بود... اوضاع خوب نشد... زمان گذشت... از جایش بلند شد... با هزار ضرب و زور... و داشت قدم برمی‌داشت و می‌دوید... اما ... باز زمین خورد... باز تمام استرس‌ها و ترس‌ها و افسردگی‌ها بازگشتند... باز دست به زانویش گذاشت و بلند شد... داشت حرکت می‌کرد که پشت پا خورد... مدتی ساکن ماند و باز دوباره بلند شد... حرکت کرد و ساخت! خیلی چیزها را بازسازی کرد... اما... باز قدمی اشتباه برداشت... و این بار که زمین خورد از جایش با هزار ضرب و زور بلند شد٬ اما دیگر ادامه نداد. فهمید که این مسیر٬ مسیر او نیست. باید کارهایی را که شروع کرده بود تمام می‌کرد و پس از آن مسیر را عوض می‌کرد. دختری که ۳ سال پیش از ترس تصمیم دوباره مسیر طولانی ۶ ساله را انتخاب کرده بود برای به تعویق انداختن تصمیم٬ در وسط راه شجاعتش را بازیافت. شجاعتش را بازیافت و فهمید که اشتباه کرده است! زمان تغییر مسیر است. در این میان بزرگ شد... کسی واقعیت را در صورتش زد و شجاعتش را به او برگرداند! باعث شد که با خودش روراست شود. و این بار برگشته است... برگشته است و یک ۱۵ آوریل دیگر روبرویش است.

پس از تمامی این تجربه‌ها به این جمله علاقه‌مند شده‌ام: من می‌دونم چی می‌خوام توی زندگیم ولی جرات این رو هم دارم که هر لحظه که لازم بود این خواسته رو تازه کنم.

پ.ن.: این جمله از رنگی‌رنگی اومده. اداره‌ی خوشحال‌سازی. اگه نمی‌شناسینش یه سر بهش بزنید. من عاشق ایده‌ی این مجله هستم. 

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۰, شنبه

ترکیدم٬ حرف زدم٬ آن لحظه رخ داد و همه چیز تمام شد.

من آدمی نیستم که  دوستای خیلی نزدیک زیادی داشته باشم. اما اگر کسی نزدیک شد و به مرحله ی مهم بودن رسید٬ جایگاهش را خیلی سخت از دست می دهد در دل من. حقیقتش را بخواهید این اتفاق تنها یک بار افتاده بود. کسی که فکر می کردم در آینده٬ حتی اگر دور (مکانی) باشیم٬ بسیار نزدیک (فکری و دلی) خواهیم ماند٬ وقتی بسیار نزدیک (مکانی) بود٬ بسیار دور (فکری و دلی) شد. و این اتفاق در یک لحظه افتاده بود. یک لحظه ی کاملا بی ربط دیدم که دیگر نه برایم مهم است و نه دلم می خواهد که مهم باشد! تمام شد. به همین سادگی. و البته دوستیمان هنوز هست. هنوز از این سر دنیا برای روز تولدش از راه دور هدیه فرستادم. هنوز دوستش دارم٬ رابطه امان خوب است٬ دلم برایش تنگ می شود٬ اما دیگر مهم نیست. دیگر در اون لیست دوستان جانی قرار ندارد.

این اتفاق دیروز در یک زمینه ی دیگر تکرار شد. خیلی ساده. سه روز پیش ترکیدم. اعتراض کردم. دیروز آرام بودم و با میم درباره اش صحبت کردم. میم همیشه عالی است. یک جمله ی ساده گفت که مضمونش این بود "رهایش کن!" و بعد رها شدم. و دیگر مهم نبود. دیگر از لیست مهم ها خط خورد. خیلی ساده تر از آنی که فکر می کردم. آرامشی درونم به وجود آمد. رها شده بودم... رها!

هنوز عزیز است٬ دوستش دارم٬ حتی در زمینه هایی بهش مدیونم٬ بودن با او برایم لذت بخش است٬ اما دیگر مهم نیست. و من آرامم. آرام تر از هر وقت دیگر.