‏نمایش پست‌ها با برچسب روانشناسی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روانشناسی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ شهریور ۲۹, دوشنبه

قدرت آسیب‌پذیری یا Power of Vulneribility

دو هفته در تعطیلات بودم. برخلاف همیشه که یا به ایران می‌رفتم و یا به مسافرت٬ این بار تصمیم گرفتم زمانی را برای خودم و در خانه‌ی خودم صرف کنم. احتیاج داشتم به زندگیم سر و سامانی بدهم. و شاید مهم‌تر به فکرهایم. پس از این تعطیلات وضعیت من تغییر می‌کرد و من نمی‌خواستم مشکلات قدیمی را تکرار کنم. می‌خواستم چاره‌ای بیاندیشم برای نگرانی‌های همیشگیم٬ ترس‌هایم٬ قاطع نبودن‌هایم٬ فرار کردن‌هایم و تنهایی‌هایم... در این میان من بی‌تجربه نبودم. در گذشته بارها و بارها به دنبال توصیه‌های روانشناسی و... گشته بودم و به نتایج خوبی هم رسیده بودم. self compassion یکی از آن‌ها بود. مدیتیشن تمرینی بود برای آگاه بودن بدون قضاوت. و تمامی تحقیقات پشت آن‌ها جالب بود و من را جذب می‌کرد. اما در این میان من به تازگی سخنرانیی در TED دیده بودم: The Power of Vulnerability. و به طرز اعجاب‌آوری با این سخنرانی ارتباط برقرار کرده بودم. به همین دلیل شروع به جستجو دیگر آثار Brene Brown کردم. و مجموعه‌ای از جلسات سخنرانی را با نام مشابه یافتم. این مجموعه به صورت یک کتاب صوتی در آمده بود. در مدت تعطیلات به این کتاب گوش دادم... و سخنران در این کتاب برای من همانند نقاشی بود که نقطه‌هایی را در فضا که ظاهرا جدا هستند به یکدیگر وصل می‌کند و تصویری زیبا و واضح ارائه می‌دهد. حس و حال من عالی بود. اما...
کمی بعد من مانده بودم با حجم زیادی از اطلاعات. و احتیاج داشتم که این اطلاعات را بنویسم. به همین دلیل تصمیم گرفتم دوباره به کتاب گوش کنم و یادداشت‌برداری کنم. و با خود فکر کردم که می‌توانم این یادداشت‌ها را با شما به اشتراک بگذارم. شاید کسی همانند من علاقه‌مند شود. به همین دلیل از این به بعد مجموعه‌ای از پست‌ها خواهم داشت درباره‌ی این کتاب خوب. 

۱۳۹۵ تیر ۲, چهارشنبه

وقتی که دو دهه تحقیقات من را نجات می‌دهد

خیلی وقت است که به مطالب روانشناسی علاقه‌مند شده‌ام. شاید شروعش با شروع افسردگی‌ام بود. همیشه خودکاوی داشتم٬ اما حدود یک سال است که این موضوع بیشتر شده است. و حالا... آرامشی با خواندن کتابی فوق‌العاده به من دست داده است. کتابی که به گفته‌ی نویسندگانش حاصل دو دهه تحقیقات است. دوست دارم این کتاب ارزشمند را به شما هم معرفی کنم: attached

می‌خواهم برایتان کمی قبل‌تر از خواندن این کتاب بگویم. من آدمی بودم که خیلی دیرتر نسبت به هم‌سن و سال‌هایم رابطه‌ای را شروع کردم٬ ولی در مدت نسبتاً کوتاهی دو رابطه‌ی ناموفق را تجربه کردم و به پایان رساندم! نکته‌ای که قابل توجه بود٬ نوع وابستگی من چه در رابطه‌هایم و چه در روابط دوستیم بود. من قبل از این که تجربه‌ی هر رابطه‌ای را داشته باشم٬ دوستان صمیمی داشتم. می‌توانم بگویم تقریباً در تمامی آن‌ها همیشه نگرانی‌هایی با من همراه بود: من به اندازه‌ی کافی خوب نیستم٬ این دوست من مرا دوست ندارد! من زیادی هستم. من را نمی‌خواهد... از بودن با من لذت نمی‌برد... و این نگرانی‌ها همیشه بود... ولی دوستان خیلی خوبی دارم. سین که با تمامی ناراحتی‌ها و نگرانی‌های من کنار آمده بود٬ میم که بعضاً سعی می‌کرد به من آرامش دهد٬ سین دیگر که خودش گاهی نگرانی‌های مرا داشت و خب مرهم هم می‌شدیم گاهی. و در آن اواخر نوشته‌های سین و میم: همیشه هستیم! نگران نباش! بدون هرجا بری و هرجا باشی یه گوشه‌ی دنیا یکی هست که خوشحال می‌شه صداتو بشنوه. و این نوشته‌ها... این نوشته‌ها برای من حکم معجزه داشتند! ترس و نگرانی همیشگی من برطرف شد. خیالم راحت شد که سین همیشه هست... همیشه! رها شده بودم...
و این آرامش به من جرئت داد که به رابطه فکر کنم. اما... اما غافل از این که تمام آدم‌ها قدرت سین را ندارند که به من این آرامش را بدهند که هستند... و من جذب آدم‌هایی شدم با وابستگی‌هایی مخالف خودم. منی که همیشه نگران بود و نزدیکی زیادی می‌طلبید جذب آدم‌هایی شد که در ابتدا نزدیکی می‌خواستند اما نزدیکی بیشتر از حدی برایشان غیرقابل تحمل بود. در رابطه‌ی اول دویدن من بود و فرار طرف مقابلم... و من نمی‌فهمیدم چرا... فکر می‌کردم که من مشکل دارم٬ خوب حرف نمی‌زنم٬ نگران درس و کارم هستم٬ درکش نمی‌کنم... نمی‌فهمیدم که چرا همیشه طرفم بی‌حوصله است. چرا باید چندین و چند بار اصرار کنم تا برنامه‌ای باهم داشته باشیم... فکر می‌کردم مشکل دارم. مشکلی که سعی می‌کردم پیدایش کنم و حلش کنم... رابطه‌ی اول تمام شد. من برای بازسازی خودم ماه‌ها تلاش کردم... حالم بهتر شد... اشتباهاتم را گوش‌زد کردم٬ دقتم را در خیلی مسائل بالا بردم... و فکر کردم که آماده‌ام برای شروع رابطه‌ای جدید... و ... بله! انسانی فوق‌العاده را یافته بودم. برخلاف رابطه‌ی قبلی من نباید می‌دویدم. او بود. و من باور نمی‌کردم که چه‌قدر خوب است همه چیز! او بود... من نگران نبودنش نبودم... نگران نبودم که من مزاحمش هستم... چه دوران فوق‌العاده‌ای... اما... اما بعد از یک ماه همه چیز تغییر کرد... من نگران بودم و باز سعی می‌کردم که نزدیک و نزدیک‌تر شوم... اما ایراد‌گیری شروع شده بود... و من؟ البته که فکر می‌کردم مقصر هستم! فکر نمی‌کنم! بی‌نظم هستم! زندگیم را مدیریت نمی‌کنم! زمان را مدیریت نمی‌کنم! و من باز می‌دویدم... باز سعی می‌کردم دقیق باشم٬ مرتب باشم٬ تمیز باشم٬ زمان را مدیریت کنم٬ باشم! حضور داشته باشم! اما هر بار ایراد جدیدی پیدا می‌شد... و من باز قبول می‌کردم و می‌دویدم تا بهتر شوم... تمامی نداشت ایرادهایم... یک بعدی بودم و مسائل را از یک طرف می‌دیدم! ... آخ... خدایا... چه شده بود؟ چه شده بود آن همه آرامش؟ چه شده بود خوبی‌هایم؟ چرا فقط بد و کم بودم؟ ... او هم نمی‌دانست چه بلایی سر رابطه‌ی فوق‌العاده‌ی ابتداییمان آمده است... او هم مثل من نمی‌فهمید چه شده است و مرا مسئول وضعیت به وجود آمده می‌دانست... این بار بریدم... نفهمیدم چرا... اما از نگرانی و دویدن دست کشیدم و فرار کردم... فرار کردم و رفتم... اما کوهی از عذاب وجدان گاه و بی‌گاه به سراغم می‌آمد... نباید می‌رفتم... باید صبر می‌کردم... او فوق‌العاده است... او انسان است... و این موضوع مرا رها نمی‌کرد... بارها و بارها دلایل رفتنم را به خودم یادآوری می‌کردم٬ آن‌ها را درجایی نوشته بودم و مرور می‌کردم که آرامش را به خودم بازگردانم ... اما رها نمی‌شدم از فکرش... مدام در ذهنم بود... مدام...
تا این که به پیشنهاد لیندسی کتاب attached را خواندم و گویی پرده‌ها از جلوی چشمم برداشته شد... او مرا به صورت ناخودآگاه از خود دور می‌کرد چرا که نزدیکی زیاد او را آزار می‌داد و او خود این موضوع را نمی‌دانست! و من درست نقطه‌ی مقابل او بودم... نزدیکی بی‌نهایت می‌خواستم... باشم و باشد... و من هم نمی‌دانستم... نمی‌دانستم که باید این موضوع را قبول کنم و بیانش کنم....

براساس کتاب attached آدم‌ها دارای نوع‌های مختلف وابستگی هستند. بهترین و ایده‌آل‌ترین نوع وابستگی٬ وابستگی امن است (secure attachment)٬ من فکر می‌کنم سین تا حد خوبی امن است. گاهی فرار می‌کند اما همیشه هست و با نزدیک شدن به او فرار نمی‌کند... نوع دیگر آن نگران است (anxious attachment). من به این گروه تعلق دارم. همیشه نگرانم و نزدیکی زیادی را می‌خواهم. و نوع سوم اجتناب‌گر است (avoidant attachment). آن‌ها نزدیکی را می‌خواهند اما نه از حدی بیشتر! فاصله را باید رعایت کنند تا خوشحال باشند... و ترکیب نگران و اجتناب‌گر معلوم است... به خصوص اگر آن‌ها نسبت به این موضوع آگاهی نداشته باشند... این رابطه٬ رابطه‌ی خوشایندی نخواهد بود...
البته باید بگویم که این وابستگی به صورت طیفی است و ۰ و ۱ نیست و البته قابل تغییر است. می‌توانم بگویم که من در طی این سال‌ها از نگرانیم کم شده است... من آن آدم همیشه نگران دوران دانشگاه نیستم که همیشه می‌ترسید سین نباشد... و باید بگویم این موضوع را مدیون سین هستم که بود و هست... من آن آدمی نیستم که مدام دنبال کسی می‌دوید و در آخرین رابطه‌ام توانستم این شجاعت را پیدا کنم که از دویدن دست بکشم... و البته مطمئن هستم که اجتناب‌گریی که با آن مواجه بودم در رابطه‌ی اول بسیار بیشتر از رابطه‌ی دوم بود... و اگر درست به یاد داشته باشم سین گاهی نیز اجتناب‌گر بود... جوجه‌تیغی به تعبیر خودش...
اکنون به جایی رسیده‌ام که نسبت به احساساتم و این که دوست دارم نزدیک باشم و وابسته به طرف مقابلم احساس شرم نمی‌کنم. نمی‌گویم خوب است٬ اما بد هم نیست. صرفاً نیازها و احساسات من هستند... اگر کسی بتواند آن‌ها را برآورده کند (کاری که سین در حق من کرد) من در آرامش به سر می‌برم و من نیز همیشه و در همه حال برایش هستم... اگر کسی نتواند آن‌ها را برآورده کند٬ به هر دلیلی... من نمی‌توانم (نه این که نخواهم) او را خوشحال کنم و باشم... خیلی آرام بدون این که عذاب وجدان به سراغم بیاید می‌فهمم که راه‌های جدایی داریم. این آرامش را مدیون این کتاب هستم و لیندسی.
در این میان آدم‌هایی که وابستگی امنی دارند فوق‌العاده‌اند و اکنون درک می‌کنم که چرا من و میم می‌گفتیم که مرجون فرشته است. او امن‌ترین رفتار را از خودش نشان می‌دهد. او همیشه هست و من نگران نیستم که مزاحمش هستم. او همیشه هست و درک می‌کند که الف به زمان تنهایی و با خود بودن احتیاج دارد! او نیازهای خودش٬ الف و تمامی دوستانش را به خوبی می‌فهمد... و به خوبی به آن‌ها پاسخ می‌دهد. او واقعا فرشته است...


۱۳۹۵ خرداد ۷, جمعه

آزادی... و مسئول بودن به معنای خالق بودن

 هی می‌چرخم و می‌چرخم... می‌گردم که چه کنم و مدام می‌خواهم کارهای مختلف بکنم. بس است. بس است. اروین یالوم درست می‌گوید. باید عمل کرد. تفکر و تحلیل و جستجو کردن بس است. تغییر نیاز به عمل دارد! یک کار را می‌گیرم و عمل می‌کنم.

این پیشگفتار را گوش کنید. برای من که فوق‌العاده بود. ۴ موضوعی که واقعیت هستند و شاید غریب به اتفاق مشکلات ما از این واقعیت‌ها به وجود می‌آید. 

۱۳۹۵ خرداد ۴, سه‌شنبه

مدیتیشن یا دیگر با چشم بسته نمی‌دوم

حس و حالم خوب نیست. باز حس‌های آشنا و تکراری... تنها فرقش این است که این بار با کمک تمرین‌های مدیتیشن این احساسات را در بدنم به خوبی حس می‌کنم. مثلا وقتی که بغضی در گلویم ایجاد می‌شود و بعد سینه‌ام خالی می‌شود و این حس خالی شدن آرام آرام تا ته دلم پایین می‌رود٬ می‌فهمم که باز ترس از تنهایی به من فشار آورده است. باز احساس تنهاییم دارد قدرتمند می‌شود. وقتی که این علائم را زودتر در بدنم احساس می‌کنم قدرت بیشتری برای کنترل احساساتم دارم. می‌فهمم که نیاز به در آغوش گرفته شدن دارم. برای همین خودم را بغل می‌کنم. کمی خودم را آرام می‌کنم تا مبادا تنهایی باز به من غلبه کند. بس است... بس است این ترس لعنتی...
آری! کسی نیست... نه سین است که بفهمد حالم بد است و بغلم کند٬ نه میم است که محکم در آغوشم بگیرد و بگوید ننه جونم! نه آن سین دیگر که بخنداندم. نه عین که یا من بروم پیش او بخوابم و خودم را برایش لوس کنم یا او بیاید و بگوید برو اون ور! چه‌قدر گنده‌ای! نه حتی کسی که از او بخواهم بغلم کند و به زور یک دستش را دور شانه‌ام بیندازد! نه. کسی نیست. 
اما این بار نمی‌گذارم این ترس لعنتی برگردد. این هیولای تنهایی که مرا ضعیف ‌می‌کرد را این بار شکست می‌دهم... این بار یاد می‌گیرم که با سرعت هر چه تمام‌تر از تنهاییم فرار نکنم ... دیگر نمی‌دوم... می‌خواهم به حرف سین گوش کنم: «چشمات رو‌ بستی و داری فقط میدوی٬ یه کم صبر کن!»
دیگر با چشم بسته نمی‌دوم.



۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

Who Are The Controlling People?

Although often charming, efficient, and highly organized, controlling personalities can be a real pain in the butt to be around.
We’ve all encountered them, and maybe (yikes) we are one ourselves — or at least have a few controlling behaviors.
Either way, it’s good to know the signs and symptoms so you can learn to deal with a controlling person or begin to acknowledge and change the behaviors in yourself. (More often that not, control freaks don’t see the behavior in themselves and how it impacts others.)
If you think you may know a control freak — or if you feel a little uneasy thinking you might be one, here are some additional signs and symptoms to watch out for.
  • become angry or anxious when someone or something makes them late, when things don’t start on time, or go according to plan;
  • have difficulty admitting mistakes, being wrong or misinformed about a situation, or acknowledging that they have changed their minds;
  • resist depending on other people or accepting help from them;
  • take charge and give orders without being asked when a situation is disorderly or confused;
  • must be right (even when they aren’t) in every situation and have the final word;
  • must have things done their way because they “know best;”
  • over-plan and control the simplest activities or occasions;
  • often use emotional manipulation (guilt, pouting) to get their way;
  • have many personal routines or rituals that must be followed;
  • frequently offer unsolicited advice and criticisms and get insulted when others don’t take the advice;
  • spend a lot of time organizing and managing their personal environment and insisting those around them do the same;
  • drive aggressively (or too carefully), and tell others how to drive, where to park, what direction to take, etc.;
  • want to be in charge of the remote when watching television;
  • have perfectionist tendencies and tend to be their own worst critic.
  • tend to micromanage people at work.
source: http://liveboldandbloom.com/03/career/control-freakonomics-the-hidden-side-of-controlling-people

پ.ن.: گاهی بشینیم فکر کنیم ببینیم شاید یه سری رفتار رو باید تو خودمون اصلاح کنیم. کسی چه ‌می‌دونه... شاید ناخواسته روی آدمای اطرافمون تاثیر بدی می‌ذاریم... 


۱۳۹۵ فروردین ۱۶, دوشنبه

تفاوت

نمی‌دانم چگونه می‌توانم ترجمه کنم این دو کلمه را٬ لطفاً از من بپذیرید چند جمله‌ی زیر را بدون ترجمه.

Sensing vs. Intuitive

Sensation and Intuition…are perceptive functions, they make us aware of what is happening.


Sensing: 
Detail-driven, see and sense things
Intuitive:
Prefers broad brush, big picture

Sensing:
Lives in the reality of here and now
Intuitive:
Is mostly future oriented

Sensing: 
Breaks it down to practical steps and tasks
Intuitive:
Interested in the new and unusual

Sensing:
Likes factual, actual, the concrete
Intuitive: 
Likes ideas and concepts

Sensing:
Practical and realistic
Intuitive:
Does not like routine or practicalities

Sensing:
Dislike anything perceived as woolly
Intuitive:
Prefers the theoretical to the practical

آدم‌ها به طور کلی به یکی از این دو دسته تعلق دارند٬ ولی نسبت آن‌ها مساوی نیست. بیش از ۷۰ درصد از مردم دنیا در دسته‌ی نخست جای می‌گیرند. این‌گونه شاید بتوان دنیا را دنیای آدم‌های ‌Sensing خواند. البته این تقسیم‌بندی به این معنا نیست که انسان‌ها به طور مطلق رفتارهای یک دسته را نشان می‌دهند٬ بلکه به این معناست که بیشتر اوقات خصوصیات متعلق به دسته‌ی خود را نشان می‌دهند و البته که شدت و درجه‌ی آن بین افراد متفاوت است. 

منبع: http://www.preludecharacteranalysis.com/explore/sensing-vs-intuitive