خوشحالم! بی نهایت خوشحال! بعد از دو سال حس خوب واقعی را دارم تجربه می کنم.
ساده بود٬ حدود ۴ ماه قبل ب. ایمیل زد که آ. به جمع ما در آزمایشگاه اضافه می شود٬ از شیراز. مدت کوتاهی بعد آ. با من تماس گرفت و من او را راهنمایی کردم. ناخودآگاه حس خوبی داشتم نسبت به این غریبه که قرار است به جمع ما اضافه شود.
حدود یک ماه پیش تماس هایمان بیشتر شد و من برای پیدا کردن خانه و کارهای ویزا کمی راهنماییش کردم. در تمام این مدت فکر نمی کردم غریبه است٬ بوی آشنا بودن می داد. یک بار به من گفت که فکر می کند خیلی زود یک دوست خوب پیدا کرده است و من سرشار از وجد بودم...
دیروز آ. رسید. رفته بودم ژنو و با هم به لوزان آمدیم. قبلا حس کرده بودم که چه قدر دوست خوبی است٬ اما در طی مسیر این حس تقویت شد. چمدان هایش نرسیده بود و تنها با یک چمدان کوچک به دانشگاه آمدیم و بعد خانه ای را که من برایش دیده بودم تحویل گرفتیم. هنگامی که چمدانش را باز می کرد و یادگاری هایی را که با خودش آورده بود نشان می داد٬ ناگهان حس کردم برگشته ام به دو سال پیش. وقتی ایران و شریف بودیم... وقتی که آن همه دوست خوب داشتم. و یک لحظه٬ بعد از مدت ها دیدم دوست جدیدی پیدا کرده ام که درست مثل خودمان است... مثل خودِخودمان! باورم نمی شد! من و این همه خوشبختی؟ بعد از دو سال گویی بخش خالی زندگی ام را پر کرده بود! بخشی که هی دست و پا می زدم در آدم های اطرافم پیدا کنم! طاقت نیاوردم و به آ. گفتم: خیلی خوشحالم که اومدی!
و اکنون بی نهایت خوشحالم. آ. آمده است و من یک دوست خیلی خوب دارم! و یک حس قدیمی عالی! احساسی که شاید در کنار سین٬ میم و سین داشته ام را به من می داد! و تنها یک روز بود که دیده بودمش! چه قدر خوب بود... چه قدر خوب!
آ. در بهترین موقعیت وارد زندگیم شده است... خوش آمدی دوست جدید مهربان من! :)
وقتی که به خاطر یه نمره ی مسخره رایتینگ پذیرش نگرفت٬ همه امون به زمین و زمان فحش می دادیم. چه قدر استرس کشیدیم باهاش...
وقتی من تصمیم گرفتم که نرم آمریکا و UIUC رو ریجکت کردم و EPFL رو اکسپت... همه این جوری بودن که دیوونه ای مگه؟ و باورشون نمی شد...
شاید حرف زیادی باشه که بگم به خاطر من٬ اما بعد از تصمیم من بود که اپلای کرد اینجا... و پذیرش گرفت... چه قدر خوشحال بودیم که با همیم...
خوشحالی اولیه فروکش کرد... دنیا اونجوری نبود که فکر می کردیم... اما تصمیمی که برای اومدن به اروپا گرفته بود خوشحالش کرد...
امروز... امروز خبردار شدیم که مقاله اش در SODA پذیرفته شده (یکی از کنفرانس های یکشون) ... و تا اونجایی که من می دونم از میون دوستامون تنها آدمی هست که سال اول در همچین جای عالیی مقاله داده...
آمریکا نرفتم... آمریکا نرفت... کار عجیبی بود... به هوای هم بودیم... شاید اون هدف اولیه ی اومدنمون محقق نشد... اما موفق تر از همه است تا اینجا...خیلی خوشحالم براش... خیلی
برای اولین بار فکر می کنم که برای الف یک اپسیلون ناخواسته مفید بودم... شاید اونی که باید نشدم براش... و شاید اونی که می خواستیم نشد... اما یک اپسیلون مفید بودم و دوسش دارم این حس رو...
آقای الف! آقای دوست! اینجا رو نمی خونی. ولی مبارکه! خیلی خوشحالم. :)
می خواستم بگم که آدم ها گاهی به نقطه ای می رسن که به نظر خودشون ضعیف ترین فرد دنیا هستن... یه جایی که می خوای از همه چیز انصراف بدی... و تموم بشه همه چیز... اما اگه به این نقطه رسیدی و دیدی یه عالمه آدم نگرانتن، به فکرتن و... سعی کن که قوی بشی. حداقل تصمیم بگیر. خودتو ول نکن. ول کردن خودت آسون ترین کاریه که می کنی. و قرار نیست که آسون ترین راه رو انتخاب کنی... واسه این کار ساخته نشدی. ساده ترین راه ها رو خیلی وقت پیشا انتخاب نکردی، توی شرایط خیلی سخت تر مقاومت کردی، حالا چرا داری این کار رو با خودت می کنی؟ وقتی درست همه چیز بیش از اندازه خوبه؟ یه کم فعالیت کن. تو قوی خواهی بود. قوی تر از هر لحظه ی خودت. قوی شو و بر آن باش که زندگی کنی...
پیش از آن که واپسین نفس را برآرم
پیش از آن که پرده فروافتد
پیش از پژمردن آخرین گل
بر آنم که زنده گی کنم
بر آنم که عشق بورزم
بر آنم که باشم
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند
تا دریابم
شگفتی کنم
بازشناسم
که ام
که می توانم باشم
که می خواهم باشم
تا روزها بی ثمر نماند
ساعت ها جان یابد
و لحظه ها گرانبار شود
هنگامی که می خندم
هنگامی که می گریم
هنگامی که لب فرو می بندم
در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی خدا
که راهی است ناشناخته
پُر خار
نا هموار
راهی که باری
در آن گام می گذارم
که در آن گام نهاده ام
و سرِ بازگشت ندارم
بی آن که دیده باشم شکوفایی گل ها را
بی آن که شنیده باشم خروش رودها را
بی آن که به شگفت درآیم از زیباییِ حیات.-
اکنون مرگ می تواند
فراز آید.
اکنون می توانم به راه افتم.
اکنون می توانم بگویم
که زنده گی کرده ام.