‏نمایش پست‌ها با برچسب دوست داشتن. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دوست داشتن. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ بهمن ۲۶, دوشنبه

دخترک زندگیش را از نو می‌سازد...

دخترک روی تاب نشسته بود٬ موهایش را می‌جوید و فکر می‌کرد... چه‌قدر زندگی عالی بود... تنها در یک هفته بهترین حس‌ها را تجربه کرده بود. حس‌هایی که نو بودند... دلتنگی پس از یک روز که تجربه‌ای جدید و عجیب بود...
تاب را تکانی داد و با خود فکر کرد: این روزها در زندگی حس‌هایی را تجربه می‌کنم که یگانه‌اند. که تا به حال نبوده‌اند... به فکر کردن ادامه داد... سعی کرد احساساتش را بشناسد... گلوله‌ای در قلبش داغ می‌شد... احساس می‌کرد که دوست داشته شده است و در عین حال سراسر وجودش اعتماد بود...
شروع به تاب خوردن کرد٬ خیلی سریع٬ به قدری بالا رفت که زنجیر تاب خم می‌شد... باد لای موهایش می‌پیچید و می‌اندیشید که خوشبخت است... خیلی خوشبخت. 

۱۳۹۴ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

کسی که هست...

برای باور بودن٬ جایی شاید باشه شاید
برای لمس تن عشق٬ کسی باید باشه باید
که سر خستگیاتو به روی سینه بگیره
برای دلواپسی هات٬ واسه سادگیت بمیره

کسی شاید باشه شاید... کسی که دستاش قفس نیست
.
.
.
کسی هست... 

۱۳۹۴ شهریور ۴, چهارشنبه

یک کاش ساده

روی دلم یه کاش ساده مونده. یه آرزویی که بهش نرسیدم... که خودم رو گول می زدم که رسیدم بهش... ولی هی زیر و رو می کنم خاطراتم رو و می بینم نه! بهش نرسیدم... هیچ وقت بهش نرسیدم... کاش رسیده بودم... الان فقط همینه که آزارم می ده... این کاش ساده... این آرزویی که نمی دونم کی ممکنه برآورده بشه...
...
خودِ خودم آزرده شده... باید کمی نوازشش کنم...




۱۳۹۴ مرداد ۲۱, چهارشنبه

گاهی باید شجاع بود و با واقعیت روبرو شد!

زندگی سخت است. اما باید زندگی کرد. باید تجربه کرد٬ ساخت و خراب کرد.

تمام شد. یک بنای لرزان را که ساخته بودم خراب کردیم. به عنوان دو آدم بالغ٬ با یک سوال و جواب ساده. تمامش کردیم. و راضیم. عجیب است اما با تمام سختی هایش خوشحالم از این که این اتفاق اکنون افتاد. اکنون می توانم به عنوان یک دوست خوب نگاهش کنم. و به این مدت را به دید یک تجربه ی ارزشمند.
پشیمون نیستم. نه از این که شروعش کردم و نه از این که این گونه آرام و منطقی تمامش کردیم.
به گذشته که نگاه می کنم تصویرهای اندکی می آید که نشان از خودِ خودم را خواستن بود... و آن قدر کوتاه و گذرا هستند که فراموششان کنم. و البته اعتراف می کنم که تصاویری می بینم که نشان از خواستن من نبود... اما کمک به من بود... بینهایت از این تصاویر وجود دارد. آن ها را حفظ می کنم. و به عنوان یک دوست خوب که می توان از او کمک گرفت به آینده ام نگاه می کنم.
قبلا می دانستم که فرق است بین یک دوست خوب و کسی که تو را (خود وجودت را) با تمام وجودش می خواهد. اما این مدت جزییات این تفاوت را برایم آشکارتر کرد. دیگر می دانم که خودم را فریب نخواهم داد. و خوشحالم که به فریب دادن خودم ادامه ندادم.
زندگی خوب است. تجربه ها لازم هستند. آدم را بزرگ می کنند و قوی.

اکنون خودم را بیشتر دوست دارم...


۱۳۹۳ بهمن ۳, جمعه

پوست شیر یا کسی باید باشه باید

برای باور بودن جایی شاید باشه شاید

برای لمس تن عشق کسی باید باشه باید

که سر خستگیاتو به روی سینه بگیره

برای دلواپسی‌هات واسه سادگیت بمیره





۱۳۹۳ دی ۲۲, دوشنبه

اکنون نیستند... اما امید من می‌گوید خواهند بود...

زندگی خوبه! خیلی خوب!

۱. رفتم! بالاخره به آمریکا رفتم! واقعا باورم نمی‌شد که بتوانم دوباره سین رو ببینم. یه مدت خوبی داشتم می‌دیدم که واقعیه!
۲. میم رو دیدم. بچه‌ام رو! زندگی خوب بود!
۳. دیدن دوستای دیگه همون شب اول خوشبختی منو کامل می‌کرد و فرداش: دیدن سین وقتی که از پله‌ها بالا می‌اومد! خود خودش بود!
۴. مسافرت رفتیم و بهترین سفر...

۵. الف را دیدم. پس از ۳ سال و نیم. و چه قدر دلتنگش بودم... و هستم...
۶. میم را دیدم. ۶ سال و نیم می‌گذشت و تنها ۲۴ ساعت باهم بودیم٬ اما بودنی بس لذت‌بخش.


۷. به شرق این بلاد بزرگ رفتیم و روزهای سه تایی داشتیم... مثل قدیم...

۸. و در نهایت من برگشتم! من برگشتم. به زندگی گذشته... با کمی تغییر. من برگشتم درحالی که دیدارها تازه شدند و جای خالیشان در زندگیم پررنگ‌تر از گذشته شد. من برگشتم و جای خالی آدم‌هایی را که نیستند می‌بینم.

۹. سفر خوب است. دیدار تازه کردن‌ها عالی است. اما یادت نرود که باید هنگام برگشت قوی بود. قوی هستم! با امید به آینده‌های نزدیک و دور قوی هستم و خواهم ماند. امید است که مرا سرپا نگه می‌دارد... امید...


من خوب خواهم ماند.



۱۳۹۳ آبان ۵, دوشنبه

نباید انتظاری از کسی داشته باشم.


صبحدم مرغ چمن با گل نوخواسته گفت
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

حافظ


پ.ن.۱: آدمی نیستم که از انتقاد ناراحت بشم. ولی از این که تند بهم یه چیزی رو بگن می‌رنجم. بیان بهم بگن که ببین این کار x که انجام دادی خوب نیست٬ قبول می‌کنم و سعی می‌کنم اصلاحش کنم. اما وقتی که دارم اون کار رو می‌کنم بیان بهم بگن که حرف نزن! نکن! ساکت باش! می‌ترکم...

پ.ن.۲: درد داره! درد داره که نمی‌تونم حرف بزنم... می‌خوام یه مدت ساکت باشم. تلاش نکنم که حرف بزنم. شاید دیگه کسی از دستم خسته نشه٬ حرفام واسه کسی بی‌معنی نباشه٬ رو اعصاب آدما نباشم و آدما هم رو ذهن من راه نرن...

پ.ن.۳: سین راست می‌گوید. از هیچ کس هیچ توقعی نداشته باش. چاره این است.


۱۳۹۳ شهریور ۱۱, سه‌شنبه

ثبت در لحظه: عاشق وجودیتت...

همین الان اینو در توییتر خوندم... دوسش داشتم...! 


صادقانه گفتمت دوستت دارم. نه به اندامت نگاهی کردم٬ نه به لباس تنت. افکارت را بو کشیدم و با آنها عاشق وجودیتت شدم.
افکارت را بو کشیدم... عاشق وجودیتت شدم...
دوسش داشتم... عاشق وجودیتت با بو کشیدن افکارت...

خیلی خوب نوشته طرف!
دروغ چرا...؟ دلم خواست... 

۱۳۹۳ مرداد ۲۲, چهارشنبه

آرامش...

فکر می کنم که زندگیم وارد یه مرحله ی جدیدی شده... حس می کنم که دارم بالاخره بزرگ می شم...
با همه ی این حرفا هسته ی درونیم رو دارم با چنگ و دوندون نگه می دارم و بیرونم رو شکل می دم... دلم می خواست که می تونستم بنویسم... از این تغییرات... اما یه حسی تو وجودم می گه که نه... و منو از نوشتن باز می داره... که نمی ذاره براتون بنویسم... یه حس عجیب...
اما آی آدمایی که میاین اینجا! بدونید که دوستون دارم! :)

یک عدد نون آروم

۱۳۹۳ خرداد ۵, دوشنبه

محبت ممنوع!

پس از بررسی های انجام شده٬ نتایج زیر محقق شد:

۱. به کسی غیر از سین٬ میم٬ سین و خانواده که البته عین در صدر جدول قرار داره محبتی که تقاضا نشده نمی کنم.
۲. راجع به سین و میم بهشون می گم خیلی راحت. دوست نداشته باشن می گن بهم! :دی خیلی خیلی همو می شناسیم! و به قول شاعر اونا تار و پود منو بلدن! ازم نمی رنجن! درکم می کنن! 
۳. به اون یکی سین همیشه محبت می کنم! دوست داره! ابلهه و بهت نمی گه که اینو دوست داره! یهو مثل خودم ** کنش رو می زنه به برق! 
۴. آقای ب.ج و م که همیشه محبت می خوان. عین هم که نازش رو باید کشید. باید عاشقش بود! اصن مگه می شه بهش فکر کرد و دوستش نداشت و خوشحالش نکرد؟
۵. یه سری بزرگ تر مهربون هم هستن که باید احترام گذاشت و محبت پراکند براشون.
۶. غیر از افراد ذکر شده٬ *** بابای باقی آدما! اگه دوست داشتن کاری کنم براشون بیان بگن! و من هم این نیاز محبت کردنم رو به بقیه کنترل می کنم چون فقط واسه خودم بوده این کار نه اونا! 

با تشکر از همه ی دست اندرکاران
یک عدد نون


۱۳۹۳ اردیبهشت ۸, دوشنبه

پراگ و پل چارلز یا حسی که مدت زیادی است با من است...

روزهای خوب و عجیبی است. تمامی حس هایم با هم آمیخته اند: خوشحالی، آرامش، ترس، دلهره، نگرانی، اضطراب، دلتنگی، شادی و اعتماد... همه چیز قاطی شده. اما این بین یک حس همیشه و در همه حال با من است: "تنهایی"! عجیب است! خیلی عجیب. در بین دوستان قدیمی و جدید کاملا شاد و خندانم. کنار خانواده. روابط رو به بهبودی که تصورش برایم دشوار بود. آقای پدری که فوق العاده هوای من را دارد... آرزوی دیرینه ی حضور در پراگ که محقق شد... مهم تر از همه پذیرش میم (آرزویی که روی پل چارلز کردم)... همه و همه بیش از اندازه دلچسب و خوب است... اما در ته همه ی این چیزها تنهام... دنبال چیزی می گردم که نیست...
وقتی روی پل چارلز راه می رفتم... روی دیوار قلعه نشسته بودم... چیزی ته گلویم بود... حسی که مدتی طولانی است همراهم هست که در آن لحظه قوی تر از هر چیزی بود... من تنهام و امیدهایم را از دست داده ام...

این روزها دلم می خواهد که این حس از بین برود. که فکر کنم بیش از اندازه خوبم... می خواهم فرار کنم از این حس لعنتی... اما ... انگار یک چیزی ته گلویم نمی گذارد...

آی آدما! می خوام بگم که این روزا زندگی عالی است. و من سرشارم از حس های خوب...