‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ تیر ۱۴, دوشنبه

با شاملو و سهیل نفیسی

پشت پرچین هراس ، چشمه‌ساری‌ ست زلال

که ز بُن چشمه ایمان جاری ست

در کنار چشمه ، باغ زیتون در آستانه صبح

عطر مریم‌ها را در مسیحایی انفاس سپید می‌ریزد

تا تن مرده ز نو برخیزد

نخل ها سبز و بلند ، خوشه‌هاشان پر بار

حاجتی نیست به سنگ، سر به تعظیم تو دارند انگار


۱۳۹۳ آبان ۵, دوشنبه

نباید انتظاری از کسی داشته باشم.


صبحدم مرغ چمن با گل نوخواسته گفت
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

حافظ


پ.ن.۱: آدمی نیستم که از انتقاد ناراحت بشم. ولی از این که تند بهم یه چیزی رو بگن می‌رنجم. بیان بهم بگن که ببین این کار x که انجام دادی خوب نیست٬ قبول می‌کنم و سعی می‌کنم اصلاحش کنم. اما وقتی که دارم اون کار رو می‌کنم بیان بهم بگن که حرف نزن! نکن! ساکت باش! می‌ترکم...

پ.ن.۲: درد داره! درد داره که نمی‌تونم حرف بزنم... می‌خوام یه مدت ساکت باشم. تلاش نکنم که حرف بزنم. شاید دیگه کسی از دستم خسته نشه٬ حرفام واسه کسی بی‌معنی نباشه٬ رو اعصاب آدما نباشم و آدما هم رو ذهن من راه نرن...

پ.ن.۳: سین راست می‌گوید. از هیچ کس هیچ توقعی نداشته باش. چاره این است.


۱۳۹۱ آبان ۶, شنبه

به تکرار غم نیما

چه آغازی؟ چه انجامی؟

چه باید بود و باید شد؟
در این گرداب وحشت زا
در این گرداب وحشت زا
چه امیدی؟ چه پیغامی؟
کدامین قصه شیرین؟
برای کودک فـــــردا
برای کودک فـــــردا
زمین از غصه می‌میرد گل از باد زمستـانی
شعـور شعر ناپیدا در این مرداب انسانی
همه جا سایه وحشت همه جا چکمه قدرت
گلوی هر قناری را بریدند از سر نفـــرت
به جای رستن گلها به باغ سبـــزانسانی
شکفته بوته آتش نشسته جغد ویـــرانی
نشسته جغد ویـــرانی
چه آغازی؟ چه انجامی؟ 
چه باید بود و باید شد؟
در این گرداب وحشت‌زا
در این گرداب وحشت‌زا
که می‌گوید، که می‌گوید جهانی این چنین زیباست
جهانی این چنین رسوا کجا شایسته رویـــــاست
چه آغازی؟ چه انجامی؟ 
چه امیـــدی؟ چه پیغامی؟
سؤالی مانده بر لبها که می‌پرسم من از دنیا
به تکرار غم نیما
کجای این شب تیره
بیاویزم، بیاویزم
قبای ژنده خود را
قبای ژنده خود را
کجای این شب تیره
بیاویزم، بیاویزم
قبای ژنده خود را
قبای ژنده خود را
کجای این شب تیره
بیاویزم، بیاویزم
قبای ژنده خود را
قبای ژنده خود را

۱۳۹۱ مهر ۱۹, چهارشنبه

حال و هوای من و گوش دادن به داریوش

امروز چه دلتنگم 
امروز چه دلتنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه کمرنگم

امروز چه دلتنگم 
خاکستریم انگار
هم خاطره ی زنبق ، یک لحظه پس از رگبار
امروز چه دلتنگم 
از جنس تکاپوی مصنوعی فواره 
بر حاشیه ی تکرار

امروز چه دلتنگم 
مبهوت و کبود و گس
بر حضور مجروحم ، چه فاخته ، چه کرکس
چه سرخه خیابان و چه قهوه ای کوچه
شکل سایه ی ابرم ، بودنی سیاه و بس
امروز چه دلتنگم 
امروز چه دلتنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم

بر مرکب چوبینم ، از کوچ نمی مانم
هم ساعت میدان چه بر دایره می رانم
بی حوصله ،بی رویا ، دریاچه ی اندوهم
تدفین جلگه و جنگل ، سوگواریه کوهم

آه ، ای من جان خسته 
عصیان فروخفته
انفجار پنهان و افسانه ی ناگفته
امروز که دلتنگم ، ناگهانه طغیان کن
شهر بهت و بهتان را به حادثه مهمان کن

امروز چه دلتنگم 
امروز چه دلتنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم

۱۳۸۹ شهریور ۲۹, دوشنبه

بر سر تربت ما چون گذری همت خواه // که زیارتگه رندان جهان خواهد بود

باغ ارم
آخرین روزهای تعطیلات و شهر گل و بلبل!
6 سالم بود که برای اولین بار رفتم شیراز! اردیبهشت بود و شیراز پر از گل! من بچه بودم و خاطره ای که ازش داشتم یه عالمه گل بود و سروهای بلند و دویدن دور تا دور حافظیه و سعدیه با علی! وقتی بزرگ تر شدم، هر بار به بابا و مامان می گفتم بریم شیراز می گفتن شیراز اردیبهشتش خوبه! خب ما هم که همیشه اردیبهشت امتحان داشتیم و شیراز فراموش می شد... این تابستون بابام گفت بیا ببرمت ترکیه یا مثلا مالزی، من هم گفتم نه! بیاین بریم شیراز! باز همون حرف همیشگی بود: "شیراز اردیبهشتش قشنگه!" و من شاکی شدم که آخه من نمی تونم اردیبهشت برم! و این جوری شد که برنامه ی سفر به شیراز چیده شد! مامان و علی گفتند که نمیان. هر چه قدر اصرار کردم گفتند نه! و به این ترتیب اولین سفر دو نفره ی من و بابام هم رقم خورد! :)
سفر خیلی خوبی بود. شیراز همه چیزش خوب بود، از جاهای دیدنیش گرفته تا مردم آروم و همیشه شادش! جاهای خیلی خوبی رفتیم:
آرامگاه سعدی که به قول خودش:
ز خاک سعدی شیراز بوی عشق آید
هزار سال پس از مرگ او اگر بویی
باغ دلگشا، باغ ارم که واقعا فوق العاده بود! (من اونجا باز هم فهمیدم که چه قدر گیاها رو دوست دارم! به بابام گفتم که من اگه می رفتم تجربی گیاه شناس می شدم. بابام گفت همون بهتر که نرفتی! ;) )  باغ عفیف آباد، خیابان عفیف آباد و دو تا مرکز تجاری اون، بستنی بابا(تپه تلویزیون) (!)، حمام وکیل و بازار وکیل و ارگ کریمخانی، شاهچراغ، دانشگاه شیراز(دانشگاه مامانم) و خوابگاهشون و به قول خودشون تپه! تخت جمشید یا در اصل همون پارسه و از همه مهم تر دو بار حافظیه! همه ی سفر یه طرف این حافظیه یه طرف دیگه! خیلی عالی بود! تنها جایی که صفش طولانی بود حافظیه بود. حسی که اونجا داشت هیچ جای دیگه نبود! و قسمت قشنگش این بود که صدای استاد شجریان در کل حافظیه پخش می شد و شعرای خود حافظ! وای که چه قدر لذت داشت! وقتی تو اون طاقی های دور تا دور می شستی و دیوان حافظ دستت بود. یا وقتی که بالای قبر حافظ فال می گرفتی! یه حس خوب. خیلی خوب! و واقعا راست گفته که:
بر سر تربت ما چون گذری همت خواه
که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
شیراز رو دوست دارم  و می تونم بگم بهترین شهری هست که تا حالا دیدم. آرامش و زیبایی اونجا واقعا بی نظیره! 
در آخر هم این شعر حافظ که روی سنگ قبرش نوشته شده بود:
مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
طایر قدسم و از دام جهان برخیزم
به ولای تو که گر بنده ی خویشم خوانی
از سر خواجگی کون و مکان برخیزم
یا رب از ابر هدایت برسان بارانی
پیشتر زانکه چو گردی زمیان برخیزم
بر سر تربت من بی می و مطرب منشین
تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم
خیز و بالا بنمای ای بت شیرین حرکات
کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم
گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش
تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم
روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده
     تا چوحافظ ز سر جان و جهان برخیزم

پ.ن1: از بابام ممنونم که منو برد شیراز. واقعا خوب بود.
پ.ن2: شیرازی ها مردمان بس آروم و شادی بودند، خصوصیاتی جالبی داشتند، از پیک نیک تو چمن و کنار خیابونشون گرفته تا مسیرهای کوتاهی که بس طولانی به نظرشون میاد!(برعکس تبریزی ها) و غذای بیرون بر و لیمو ترش هایی که حتی با پیتزا هم سرو می شه!
پ.ن3: یادمه قبلا گفته بودم که دلم می خواد سنگ قبرم فقط اسمم رو داشته باشه و تاریخ تولد و مرگم، اما الان تغییر عقیده دادم! می خوام اون بیت سبز شعر حافظ رو بنویسن!
پ.ن4: پیشنهاد می کنم اگه تا حالا شیراز نرفتین حتما برید! خوشتون میاد! :)

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

رها




پس از 
اقرار به ترس ها
لمس کردن آن ها
به زبان آوردنشان

در عمق 
وجودمان
باز می شوند
درهای قفل شده
و پنجره ها
اجازه ی ورود می دهند
به زندگیِ جدید
امیدِ جدید و
اعتماد به نفس

مارگوت بیکل
 دفترِ از رویاهایت مَهراس 
ترجمه ندا زندیه

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

شعله فکن!

مرغ سحر ناله سرکن
داغ مرا تازه تر کن
زآه شرر بار
این قفس را
برشکن و زیر و زبر کن
بلبل پربسته زکنج قفس درآ
نغمه ی آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصه ی این خاک توده را
پرشرر کن


ظلم ظالم، جور صیاد 
آشیانم، داده بر باد
ای خدا! ای فلک! ای طبیعت!
شام تاریک ما را سحر کن

نوبهار است
گل به بار است
ابر چشمم ژاله بار است
این قفس چون دلم
تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشین!
دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نگه ای تازه گل از این
بیشتر کن بیشتر کن
مرغ بیدل 
شرح هجران
مختصر مختصر کن

۱۳۸۹ اردیبهشت ۴, شنبه

کنسرت




کم ترین تحریری از یک آرزو این است
آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی
در قناری ها نگه کن در قفس تا نیک دریابی
کز چه در ان تنگناشان باز شادی های شیرین است
کم ترین تحریری از یک زندگانی
آب، نان، آواز
ور فزونتر خواهی از آن گاهگه پرواز
ور فزونتر خواهی از آن شادی آغاز
ور فزونتر باز هم خواهی بگویم باز...
آنچنان بر ما به نان و آب اینجا تنگسالی گشت
که کسی به فکر آوازی نباشد
اگر آوازی نباشد شوق پروازی نخواهد بود
آب، نان، آواز
ور فزونتر باز هم خواهی بگویم باز...

شفیعی کدکنی




پ .ن1: سه شنبه شب رفتیم کنسرت همایون شجریان... فوق العاده بود... جای همه خالی.
پ.ن2: استاد نوشته ی قشنگی دارند، اگه خواستید از اینجا بخونید.

۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

شروعی دوباره

پیش از آن که واپسین نفس را برآرم
پیش از آن که پرده فروافتد
پیش از پژمردن آخرین گل
بر آنم که زنده گی کنم
بر آنم که عشق بورزم
بر آنم که باشم

در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند
تا دریابم
شگفتی کنم
بازشناسم
که ام
که می توانم باشم
که می خواهم باشم
تا روزها بی ثمر نماند
ساعت ها جان یابد
و لحظه ها گرانبار شود

هنگامی که می خندم
هنگامی که می گریم
هنگامی که لب فرو می بندم

در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی خدا
که راهی است ناشناخته
پُر خار
نا هموار
راهی که باری
در آن گام می گذارم
که در آن گام نهاده ام
و سرِ بازگشت ندارم

بی آن که دیده باشم شکوفایی گل ها را
بی آن که شنیده باشم خروش رودها را
بی آن که به شگفت درآیم از زیباییِ حیات.-

اکنون مرگ می تواند
فراز آید.
اکنون می توانم به راه افتم.
اکنون می توانم بگویم
که زنده گی کرده ام.

چیدن سپیده دم
نوشته مارگوت بیکل
ترجمه احمد شاملو