بردیم. و من کمی امیدوارترم... بردیم و من نمیخوام خواستههامون رو فراموش کنم... بردیم و من هنوز نمیتونم باور کنم که به عمرم ایرانی آزاد میبینم ولی دوست دارم رو به آزادی ببینمش...
۱۳۹۶ خرداد ۱, دوشنبه
۱۳۹۶ فروردین ۳۱, پنجشنبه
۱۳۹۵ بهمن ۲۵, دوشنبه
نقطهی امن
گفته بودم آدم به یک نقطهی امن تو زندگیش احتیاج داره؟ گفته بودم من دنبال این نقطهی امن هستم؟ نقطهی امنی که بدونی اگر هر اتفاقی بیفتد میتوانی برگردی به آن نقطه و آرام شوی. من فکر میکنم که این نقطهی امن را پیدا کردهام.
و بینهایت خوشحالم.
و بینهایت خوشحالم.
۱۳۹۵ آبان ۳, دوشنبه
I am happy
Lindsey: Wow! Nooshin, you look so happy. You're so shine. Tell me what happened?
Me: I have some good news. [thinking about my amazing week...]
Lindsey knows me for almost one year...
۱۳۹۵ مهر ۵, دوشنبه
به خودم اجازه دادم که با احساساتم مقابله نکنم
احساس عجیبی را تجربه کردم که نمیدانم چیست. حسودی؟ حسرت؟ شکست؟
طبق عادت گذشته شروع کردم به ملامت خودم که من حق ندارم چنین احساسی داشته باشم. همه چیز خیلی وقت است که تمام شده است٬ چرا باید به خودم اجازه دهم چنین فکری کنم؟ اما ناگهان رفتار گذشتهام را با خودم تشخیص دادم. من دیگر نمیخواهم خودم را ملامت کنم. برای همین شروع کردم به نوشتن. و رها شدم. به خودم اجازه دادم این احساس را داشته باشم. به خودم اجازه دادم که در بدنم این حس را بکنم که من آزرده شدهام. و این طبیعیترین اتفاقی است که افتاده است. آرام نشستم و این حس را دیدم. رهاتر شدم. خودم را مجبور نکردم که احساس دیگری داشته باشم... قبول کردم که برایم سخت است. و این احساس وجود دارد... اما میگذرد. و آرامشم برگشت. برای اولین بار به معنای واقعی مفهوم این ویدیو رو در زندگی تجربه کردم.
خوشحالم. خوشحالم که کم کم در حال تغییرم.
طبق عادت گذشته شروع کردم به ملامت خودم که من حق ندارم چنین احساسی داشته باشم. همه چیز خیلی وقت است که تمام شده است٬ چرا باید به خودم اجازه دهم چنین فکری کنم؟ اما ناگهان رفتار گذشتهام را با خودم تشخیص دادم. من دیگر نمیخواهم خودم را ملامت کنم. برای همین شروع کردم به نوشتن. و رها شدم. به خودم اجازه دادم این احساس را داشته باشم. به خودم اجازه دادم که در بدنم این حس را بکنم که من آزرده شدهام. و این طبیعیترین اتفاقی است که افتاده است. آرام نشستم و این حس را دیدم. رهاتر شدم. خودم را مجبور نکردم که احساس دیگری داشته باشم... قبول کردم که برایم سخت است. و این احساس وجود دارد... اما میگذرد. و آرامشم برگشت. برای اولین بار به معنای واقعی مفهوم این ویدیو رو در زندگی تجربه کردم.
خوشحالم. خوشحالم که کم کم در حال تغییرم.
۱۳۹۵ شهریور ۲۹, دوشنبه
قدرت آسیبپذیری یا Power of Vulneribility
دو هفته در تعطیلات بودم. برخلاف همیشه که یا به ایران میرفتم و یا به مسافرت٬ این بار تصمیم گرفتم زمانی را برای خودم و در خانهی خودم صرف کنم. احتیاج داشتم به زندگیم سر و سامانی بدهم. و شاید مهمتر به فکرهایم. پس از این تعطیلات وضعیت من تغییر میکرد و من نمیخواستم مشکلات قدیمی را تکرار کنم. میخواستم چارهای بیاندیشم برای نگرانیهای همیشگیم٬ ترسهایم٬ قاطع نبودنهایم٬ فرار کردنهایم و تنهاییهایم... در این میان من بیتجربه نبودم. در گذشته بارها و بارها به دنبال توصیههای روانشناسی و... گشته بودم و به نتایج خوبی هم رسیده بودم. self compassion یکی از آنها بود. مدیتیشن تمرینی بود برای آگاه بودن بدون قضاوت. و تمامی تحقیقات پشت آنها جالب بود و من را جذب میکرد. اما در این میان من به تازگی سخنرانیی در TED دیده بودم: The Power of Vulnerability. و به طرز اعجابآوری با این سخنرانی ارتباط برقرار کرده بودم. به همین دلیل شروع به جستجو دیگر آثار Brene Brown کردم. و مجموعهای از جلسات سخنرانی را با نام مشابه یافتم. این مجموعه به صورت یک کتاب صوتی در آمده بود. در مدت تعطیلات به این کتاب گوش دادم... و سخنران در این کتاب برای من همانند نقاشی بود که نقطههایی را در فضا که ظاهرا جدا هستند به یکدیگر وصل میکند و تصویری زیبا و واضح ارائه میدهد. حس و حال من عالی بود. اما...
کمی بعد من مانده بودم با حجم زیادی از اطلاعات. و احتیاج داشتم که این اطلاعات را بنویسم. به همین دلیل تصمیم گرفتم دوباره به کتاب گوش کنم و یادداشتبرداری کنم. و با خود فکر کردم که میتوانم این یادداشتها را با شما به اشتراک بگذارم. شاید کسی همانند من علاقهمند شود. به همین دلیل از این به بعد مجموعهای از پستها خواهم داشت دربارهی این کتاب خوب.
۱۳۹۵ مرداد ۶, چهارشنبه
برای خودم که رها نمیشود
آیا میشود کسی را دوست داشت و همزمان او را تحقیر کرد؟
جواب همین یک سوال کافی است برای من. پس چرا در گذشته میچرخم؟ دلیلش ساده است. منطقم قانع شده است. احساسم اما... احساسم در جایی جا مانده است و نمیخواهد بیاید. امیدوارم زمان او را بازگرداند.
جواب همین یک سوال کافی است برای من. پس چرا در گذشته میچرخم؟ دلیلش ساده است. منطقم قانع شده است. احساسم اما... احساسم در جایی جا مانده است و نمیخواهد بیاید. امیدوارم زمان او را بازگرداند.
۱۳۹۵ تیر ۲۴, پنجشنبه
متشکرم
دیشب فهمیدم خیلی بزرگ و قوی شدهام. و وقتی نگاه میکنم میبینم که عوامل و آدمهای زیادی در این بین نقش داشتند٬ کسانی که حتی شاید هیچ وقت گذارشان به اینجا نیفتد و اگر هم بیفتد نتوانند حرفهای مرا بخوانند. تصمیم دارم که تشکر کنم از آنها:
- میم٬ سین٬ و سین که همیشه بودهاند و هستند.
- لیندسی٬ کسی که رابطهام با او مرا درمان میکند.
- س.ف. که حرفهایمان باهم در مورد دردهای مشترکمان مرا بزرگ ساخته است.
- مرجون که همیشه به بهترین شکل ممکن هست.
- الف که مرا از وضعیت بدی که در آن گرفتار بودم نجات داد.
- کتابخوان و اروین یالوم که حرفهای روانشناسیشان دیدی جدید به من داد.
- نویسندگان کتاب attached که آرامش را به من بازگرداندند.
- و در نهایت ... کسی که شجاعتم را ناخواسته به من برگرداند. شاید هدفش این نبود٬ اما کاری که ناخواسته با من کرد از من آدم قویی ساخت.
از همهی شما متشکرم
یک عدد نون
- میم٬ سین٬ و سین که همیشه بودهاند و هستند.
- لیندسی٬ کسی که رابطهام با او مرا درمان میکند.
- س.ف. که حرفهایمان باهم در مورد دردهای مشترکمان مرا بزرگ ساخته است.
- مرجون که همیشه به بهترین شکل ممکن هست.
- الف که مرا از وضعیت بدی که در آن گرفتار بودم نجات داد.
- کتابخوان و اروین یالوم که حرفهای روانشناسیشان دیدی جدید به من داد.
- نویسندگان کتاب attached که آرامش را به من بازگرداندند.
- و در نهایت ... کسی که شجاعتم را ناخواسته به من برگرداند. شاید هدفش این نبود٬ اما کاری که ناخواسته با من کرد از من آدم قویی ساخت.
از همهی شما متشکرم
یک عدد نون
۱۳۹۵ تیر ۱۴, دوشنبه
با شاملو و سهیل نفیسی
پشت پرچین هراس ، چشمهساری ست زلال
که ز بُن چشمه ایمان جاری ست
در کنار چشمه ، باغ زیتون در آستانه صبح
عطر مریمها را در مسیحایی انفاس سپید میریزد
تا تن مرده ز نو برخیزد
نخل ها سبز و بلند ، خوشههاشان پر بار
حاجتی نیست به سنگ، سر به تعظیم تو دارند انگار
۱۳۹۵ تیر ۲, چهارشنبه
وقتی که دو دهه تحقیقات من را نجات میدهد
خیلی وقت است که به مطالب روانشناسی علاقهمند شدهام. شاید شروعش با شروع افسردگیام بود. همیشه خودکاوی داشتم٬ اما حدود یک سال است که این موضوع بیشتر شده است. و حالا... آرامشی با خواندن کتابی فوقالعاده به من دست داده است. کتابی که به گفتهی نویسندگانش حاصل دو دهه تحقیقات است. دوست دارم این کتاب ارزشمند را به شما هم معرفی کنم: attached
میخواهم برایتان کمی قبلتر از خواندن این کتاب بگویم. من آدمی بودم که خیلی دیرتر نسبت به همسن و سالهایم رابطهای را شروع کردم٬ ولی در مدت نسبتاً کوتاهی دو رابطهی ناموفق را تجربه کردم و به پایان رساندم! نکتهای که قابل توجه بود٬ نوع وابستگی من چه در رابطههایم و چه در روابط دوستیم بود. من قبل از این که تجربهی هر رابطهای را داشته باشم٬ دوستان صمیمی داشتم. میتوانم بگویم تقریباً در تمامی آنها همیشه نگرانیهایی با من همراه بود: من به اندازهی کافی خوب نیستم٬ این دوست من مرا دوست ندارد! من زیادی هستم. من را نمیخواهد... از بودن با من لذت نمیبرد... و این نگرانیها همیشه بود... ولی دوستان خیلی خوبی دارم. سین که با تمامی ناراحتیها و نگرانیهای من کنار آمده بود٬ میم که بعضاً سعی میکرد به من آرامش دهد٬ سین دیگر که خودش گاهی نگرانیهای مرا داشت و خب مرهم هم میشدیم گاهی. و در آن اواخر نوشتههای سین و میم: همیشه هستیم! نگران نباش! بدون هرجا بری و هرجا باشی یه گوشهی دنیا یکی هست که خوشحال میشه صداتو بشنوه. و این نوشتهها... این نوشتهها برای من حکم معجزه داشتند! ترس و نگرانی همیشگی من برطرف شد. خیالم راحت شد که سین همیشه هست... همیشه! رها شده بودم...
و این آرامش به من جرئت داد که به رابطه فکر کنم. اما... اما غافل از این که تمام آدمها قدرت سین را ندارند که به من این آرامش را بدهند که هستند... و من جذب آدمهایی شدم با وابستگیهایی مخالف خودم. منی که همیشه نگران بود و نزدیکی زیادی میطلبید جذب آدمهایی شد که در ابتدا نزدیکی میخواستند اما نزدیکی بیشتر از حدی برایشان غیرقابل تحمل بود. در رابطهی اول دویدن من بود و فرار طرف مقابلم... و من نمیفهمیدم چرا... فکر میکردم که من مشکل دارم٬ خوب حرف نمیزنم٬ نگران درس و کارم هستم٬ درکش نمیکنم... نمیفهمیدم که چرا همیشه طرفم بیحوصله است. چرا باید چندین و چند بار اصرار کنم تا برنامهای باهم داشته باشیم... فکر میکردم مشکل دارم. مشکلی که سعی میکردم پیدایش کنم و حلش کنم... رابطهی اول تمام شد. من برای بازسازی خودم ماهها تلاش کردم... حالم بهتر شد... اشتباهاتم را گوشزد کردم٬ دقتم را در خیلی مسائل بالا بردم... و فکر کردم که آمادهام برای شروع رابطهای جدید... و ... بله! انسانی فوقالعاده را یافته بودم. برخلاف رابطهی قبلی من نباید میدویدم. او بود. و من باور نمیکردم که چهقدر خوب است همه چیز! او بود... من نگران نبودنش نبودم... نگران نبودم که من مزاحمش هستم... چه دوران فوقالعادهای... اما... اما بعد از یک ماه همه چیز تغییر کرد... من نگران بودم و باز سعی میکردم که نزدیک و نزدیکتر شوم... اما ایرادگیری شروع شده بود... و من؟ البته که فکر میکردم مقصر هستم! فکر نمیکنم! بینظم هستم! زندگیم را مدیریت نمیکنم! زمان را مدیریت نمیکنم! و من باز میدویدم... باز سعی میکردم دقیق باشم٬ مرتب باشم٬ تمیز باشم٬ زمان را مدیریت کنم٬ باشم! حضور داشته باشم! اما هر بار ایراد جدیدی پیدا میشد... و من باز قبول میکردم و میدویدم تا بهتر شوم... تمامی نداشت ایرادهایم... یک بعدی بودم و مسائل را از یک طرف میدیدم! ... آخ... خدایا... چه شده بود؟ چه شده بود آن همه آرامش؟ چه شده بود خوبیهایم؟ چرا فقط بد و کم بودم؟ ... او هم نمیدانست چه بلایی سر رابطهی فوقالعادهی ابتداییمان آمده است... او هم مثل من نمیفهمید چه شده است و مرا مسئول وضعیت به وجود آمده میدانست... این بار بریدم... نفهمیدم چرا... اما از نگرانی و دویدن دست کشیدم و فرار کردم... فرار کردم و رفتم... اما کوهی از عذاب وجدان گاه و بیگاه به سراغم میآمد... نباید میرفتم... باید صبر میکردم... او فوقالعاده است... او انسان است... و این موضوع مرا رها نمیکرد... بارها و بارها دلایل رفتنم را به خودم یادآوری میکردم٬ آنها را درجایی نوشته بودم و مرور میکردم که آرامش را به خودم بازگردانم ... اما رها نمیشدم از فکرش... مدام در ذهنم بود... مدام...
تا این که به پیشنهاد لیندسی کتاب attached را خواندم و گویی پردهها از جلوی چشمم برداشته شد... او مرا به صورت ناخودآگاه از خود دور میکرد چرا که نزدیکی زیاد او را آزار میداد و او خود این موضوع را نمیدانست! و من درست نقطهی مقابل او بودم... نزدیکی بینهایت میخواستم... باشم و باشد... و من هم نمیدانستم... نمیدانستم که باید این موضوع را قبول کنم و بیانش کنم....
براساس کتاب attached آدمها دارای نوعهای مختلف وابستگی هستند. بهترین و ایدهآلترین نوع وابستگی٬ وابستگی امن است (secure attachment)٬ من فکر میکنم سین تا حد خوبی امن است. گاهی فرار میکند اما همیشه هست و با نزدیک شدن به او فرار نمیکند... نوع دیگر آن نگران است (anxious attachment). من به این گروه تعلق دارم. همیشه نگرانم و نزدیکی زیادی را میخواهم. و نوع سوم اجتنابگر است (avoidant attachment). آنها نزدیکی را میخواهند اما نه از حدی بیشتر! فاصله را باید رعایت کنند تا خوشحال باشند... و ترکیب نگران و اجتنابگر معلوم است... به خصوص اگر آنها نسبت به این موضوع آگاهی نداشته باشند... این رابطه٬ رابطهی خوشایندی نخواهد بود...
البته باید بگویم که این وابستگی به صورت طیفی است و ۰ و ۱ نیست و البته قابل تغییر است. میتوانم بگویم که من در طی این سالها از نگرانیم کم شده است... من آن آدم همیشه نگران دوران دانشگاه نیستم که همیشه میترسید سین نباشد... و باید بگویم این موضوع را مدیون سین هستم که بود و هست... من آن آدمی نیستم که مدام دنبال کسی میدوید و در آخرین رابطهام توانستم این شجاعت را پیدا کنم که از دویدن دست بکشم... و البته مطمئن هستم که اجتنابگریی که با آن مواجه بودم در رابطهی اول بسیار بیشتر از رابطهی دوم بود... و اگر درست به یاد داشته باشم سین گاهی نیز اجتنابگر بود... جوجهتیغی به تعبیر خودش...
اکنون به جایی رسیدهام که نسبت به احساساتم و این که دوست دارم نزدیک باشم و وابسته به طرف مقابلم احساس شرم نمیکنم. نمیگویم خوب است٬ اما بد هم نیست. صرفاً نیازها و احساسات من هستند... اگر کسی بتواند آنها را برآورده کند (کاری که سین در حق من کرد) من در آرامش به سر میبرم و من نیز همیشه و در همه حال برایش هستم... اگر کسی نتواند آنها را برآورده کند٬ به هر دلیلی... من نمیتوانم (نه این که نخواهم) او را خوشحال کنم و باشم... خیلی آرام بدون این که عذاب وجدان به سراغم بیاید میفهمم که راههای جدایی داریم. این آرامش را مدیون این کتاب هستم و لیندسی.
در این میان آدمهایی که وابستگی امنی دارند فوقالعادهاند و اکنون درک میکنم که چرا من و میم میگفتیم که مرجون فرشته است. او امنترین رفتار را از خودش نشان میدهد. او همیشه هست و من نگران نیستم که مزاحمش هستم. او همیشه هست و درک میکند که الف به زمان تنهایی و با خود بودن احتیاج دارد! او نیازهای خودش٬ الف و تمامی دوستانش را به خوبی میفهمد... و به خوبی به آنها پاسخ میدهد. او واقعا فرشته است...
میخواهم برایتان کمی قبلتر از خواندن این کتاب بگویم. من آدمی بودم که خیلی دیرتر نسبت به همسن و سالهایم رابطهای را شروع کردم٬ ولی در مدت نسبتاً کوتاهی دو رابطهی ناموفق را تجربه کردم و به پایان رساندم! نکتهای که قابل توجه بود٬ نوع وابستگی من چه در رابطههایم و چه در روابط دوستیم بود. من قبل از این که تجربهی هر رابطهای را داشته باشم٬ دوستان صمیمی داشتم. میتوانم بگویم تقریباً در تمامی آنها همیشه نگرانیهایی با من همراه بود: من به اندازهی کافی خوب نیستم٬ این دوست من مرا دوست ندارد! من زیادی هستم. من را نمیخواهد... از بودن با من لذت نمیبرد... و این نگرانیها همیشه بود... ولی دوستان خیلی خوبی دارم. سین که با تمامی ناراحتیها و نگرانیهای من کنار آمده بود٬ میم که بعضاً سعی میکرد به من آرامش دهد٬ سین دیگر که خودش گاهی نگرانیهای مرا داشت و خب مرهم هم میشدیم گاهی. و در آن اواخر نوشتههای سین و میم: همیشه هستیم! نگران نباش! بدون هرجا بری و هرجا باشی یه گوشهی دنیا یکی هست که خوشحال میشه صداتو بشنوه. و این نوشتهها... این نوشتهها برای من حکم معجزه داشتند! ترس و نگرانی همیشگی من برطرف شد. خیالم راحت شد که سین همیشه هست... همیشه! رها شده بودم...
و این آرامش به من جرئت داد که به رابطه فکر کنم. اما... اما غافل از این که تمام آدمها قدرت سین را ندارند که به من این آرامش را بدهند که هستند... و من جذب آدمهایی شدم با وابستگیهایی مخالف خودم. منی که همیشه نگران بود و نزدیکی زیادی میطلبید جذب آدمهایی شد که در ابتدا نزدیکی میخواستند اما نزدیکی بیشتر از حدی برایشان غیرقابل تحمل بود. در رابطهی اول دویدن من بود و فرار طرف مقابلم... و من نمیفهمیدم چرا... فکر میکردم که من مشکل دارم٬ خوب حرف نمیزنم٬ نگران درس و کارم هستم٬ درکش نمیکنم... نمیفهمیدم که چرا همیشه طرفم بیحوصله است. چرا باید چندین و چند بار اصرار کنم تا برنامهای باهم داشته باشیم... فکر میکردم مشکل دارم. مشکلی که سعی میکردم پیدایش کنم و حلش کنم... رابطهی اول تمام شد. من برای بازسازی خودم ماهها تلاش کردم... حالم بهتر شد... اشتباهاتم را گوشزد کردم٬ دقتم را در خیلی مسائل بالا بردم... و فکر کردم که آمادهام برای شروع رابطهای جدید... و ... بله! انسانی فوقالعاده را یافته بودم. برخلاف رابطهی قبلی من نباید میدویدم. او بود. و من باور نمیکردم که چهقدر خوب است همه چیز! او بود... من نگران نبودنش نبودم... نگران نبودم که من مزاحمش هستم... چه دوران فوقالعادهای... اما... اما بعد از یک ماه همه چیز تغییر کرد... من نگران بودم و باز سعی میکردم که نزدیک و نزدیکتر شوم... اما ایرادگیری شروع شده بود... و من؟ البته که فکر میکردم مقصر هستم! فکر نمیکنم! بینظم هستم! زندگیم را مدیریت نمیکنم! زمان را مدیریت نمیکنم! و من باز میدویدم... باز سعی میکردم دقیق باشم٬ مرتب باشم٬ تمیز باشم٬ زمان را مدیریت کنم٬ باشم! حضور داشته باشم! اما هر بار ایراد جدیدی پیدا میشد... و من باز قبول میکردم و میدویدم تا بهتر شوم... تمامی نداشت ایرادهایم... یک بعدی بودم و مسائل را از یک طرف میدیدم! ... آخ... خدایا... چه شده بود؟ چه شده بود آن همه آرامش؟ چه شده بود خوبیهایم؟ چرا فقط بد و کم بودم؟ ... او هم نمیدانست چه بلایی سر رابطهی فوقالعادهی ابتداییمان آمده است... او هم مثل من نمیفهمید چه شده است و مرا مسئول وضعیت به وجود آمده میدانست... این بار بریدم... نفهمیدم چرا... اما از نگرانی و دویدن دست کشیدم و فرار کردم... فرار کردم و رفتم... اما کوهی از عذاب وجدان گاه و بیگاه به سراغم میآمد... نباید میرفتم... باید صبر میکردم... او فوقالعاده است... او انسان است... و این موضوع مرا رها نمیکرد... بارها و بارها دلایل رفتنم را به خودم یادآوری میکردم٬ آنها را درجایی نوشته بودم و مرور میکردم که آرامش را به خودم بازگردانم ... اما رها نمیشدم از فکرش... مدام در ذهنم بود... مدام...
تا این که به پیشنهاد لیندسی کتاب attached را خواندم و گویی پردهها از جلوی چشمم برداشته شد... او مرا به صورت ناخودآگاه از خود دور میکرد چرا که نزدیکی زیاد او را آزار میداد و او خود این موضوع را نمیدانست! و من درست نقطهی مقابل او بودم... نزدیکی بینهایت میخواستم... باشم و باشد... و من هم نمیدانستم... نمیدانستم که باید این موضوع را قبول کنم و بیانش کنم....
براساس کتاب attached آدمها دارای نوعهای مختلف وابستگی هستند. بهترین و ایدهآلترین نوع وابستگی٬ وابستگی امن است (secure attachment)٬ من فکر میکنم سین تا حد خوبی امن است. گاهی فرار میکند اما همیشه هست و با نزدیک شدن به او فرار نمیکند... نوع دیگر آن نگران است (anxious attachment). من به این گروه تعلق دارم. همیشه نگرانم و نزدیکی زیادی را میخواهم. و نوع سوم اجتنابگر است (avoidant attachment). آنها نزدیکی را میخواهند اما نه از حدی بیشتر! فاصله را باید رعایت کنند تا خوشحال باشند... و ترکیب نگران و اجتنابگر معلوم است... به خصوص اگر آنها نسبت به این موضوع آگاهی نداشته باشند... این رابطه٬ رابطهی خوشایندی نخواهد بود...
البته باید بگویم که این وابستگی به صورت طیفی است و ۰ و ۱ نیست و البته قابل تغییر است. میتوانم بگویم که من در طی این سالها از نگرانیم کم شده است... من آن آدم همیشه نگران دوران دانشگاه نیستم که همیشه میترسید سین نباشد... و باید بگویم این موضوع را مدیون سین هستم که بود و هست... من آن آدمی نیستم که مدام دنبال کسی میدوید و در آخرین رابطهام توانستم این شجاعت را پیدا کنم که از دویدن دست بکشم... و البته مطمئن هستم که اجتنابگریی که با آن مواجه بودم در رابطهی اول بسیار بیشتر از رابطهی دوم بود... و اگر درست به یاد داشته باشم سین گاهی نیز اجتنابگر بود... جوجهتیغی به تعبیر خودش...
اکنون به جایی رسیدهام که نسبت به احساساتم و این که دوست دارم نزدیک باشم و وابسته به طرف مقابلم احساس شرم نمیکنم. نمیگویم خوب است٬ اما بد هم نیست. صرفاً نیازها و احساسات من هستند... اگر کسی بتواند آنها را برآورده کند (کاری که سین در حق من کرد) من در آرامش به سر میبرم و من نیز همیشه و در همه حال برایش هستم... اگر کسی نتواند آنها را برآورده کند٬ به هر دلیلی... من نمیتوانم (نه این که نخواهم) او را خوشحال کنم و باشم... خیلی آرام بدون این که عذاب وجدان به سراغم بیاید میفهمم که راههای جدایی داریم. این آرامش را مدیون این کتاب هستم و لیندسی.
در این میان آدمهایی که وابستگی امنی دارند فوقالعادهاند و اکنون درک میکنم که چرا من و میم میگفتیم که مرجون فرشته است. او امنترین رفتار را از خودش نشان میدهد. او همیشه هست و من نگران نیستم که مزاحمش هستم. او همیشه هست و درک میکند که الف به زمان تنهایی و با خود بودن احتیاج دارد! او نیازهای خودش٬ الف و تمامی دوستانش را به خوبی میفهمد... و به خوبی به آنها پاسخ میدهد. او واقعا فرشته است...
۱۳۹۵ خرداد ۹, یکشنبه
یک تغییر کوچک در هر هفته
همهجا با من است. همهجا. رها نمیکند مرا. در هر نفس. در هر حرکت.
با خودم تکرار میکنم که کاش ... کاش این اشتباهات را نمیکردم... کاش چشمانم را نمیبستم... کاش نمیدویدم... اما دردی دوا نمیشود با این کاشها... دردی دوا نمیشود... نه زمان به عقب برمیگردد و نه به من فرصتی دوباره داده خواهد شد.
در ذهنم میگویم بس است. فایدهای ندارد و این فکرهایت به جایی نمیرسند... صبر میکنم. میایستم. و یکی یکی چیزهایی را که در خودم دوست ندارم تغییر میدهم. باید عمل کرد. عمل آگاهانه. هفتهای یک تغییر کوچک... واقعبینی را به خودم بازخواهم گرداند. یک تغییر کوچک در هر هفته...
۱۳۹۵ خرداد ۷, جمعه
آزادی... و مسئول بودن به معنای خالق بودن
هی میچرخم و میچرخم... میگردم که چه کنم و مدام میخواهم کارهای مختلف بکنم. بس است. بس است. اروین یالوم درست میگوید. باید عمل کرد. تفکر و تحلیل و جستجو کردن بس است. تغییر نیاز به عمل دارد! یک کار را میگیرم و عمل میکنم.
این پیشگفتار را گوش کنید. برای من که فوقالعاده بود. ۴ موضوعی که واقعیت هستند و شاید غریب به اتفاق مشکلات ما از این واقعیتها به وجود میآید.
۱۳۹۵ خرداد ۴, سهشنبه
مدیتیشن یا دیگر با چشم بسته نمیدوم
حس و حالم خوب نیست. باز حسهای آشنا و تکراری... تنها فرقش این است که این بار با کمک تمرینهای مدیتیشن این احساسات را در بدنم به خوبی حس میکنم. مثلا وقتی که بغضی در گلویم ایجاد میشود و بعد سینهام خالی میشود و این حس خالی شدن آرام آرام تا ته دلم پایین میرود٬ میفهمم که باز ترس از تنهایی به من فشار آورده است. باز احساس تنهاییم دارد قدرتمند میشود. وقتی که این علائم را زودتر در بدنم احساس میکنم قدرت بیشتری برای کنترل احساساتم دارم. میفهمم که نیاز به در آغوش گرفته شدن دارم. برای همین خودم را بغل میکنم. کمی خودم را آرام میکنم تا مبادا تنهایی باز به من غلبه کند. بس است... بس است این ترس لعنتی...
آری! کسی نیست... نه سین است که بفهمد حالم بد است و بغلم کند٬ نه میم است که محکم در آغوشم بگیرد و بگوید ننه جونم! نه آن سین دیگر که بخنداندم. نه عین که یا من بروم پیش او بخوابم و خودم را برایش لوس کنم یا او بیاید و بگوید برو اون ور! چهقدر گندهای! نه حتی کسی که از او بخواهم بغلم کند و به زور یک دستش را دور شانهام بیندازد! نه. کسی نیست.
اما این بار نمیگذارم این ترس لعنتی برگردد. این هیولای تنهایی که مرا ضعیف میکرد را این بار شکست میدهم... این بار یاد میگیرم که با سرعت هر چه تمامتر از تنهاییم فرار نکنم ... دیگر نمیدوم... میخواهم به حرف سین گوش کنم: «چشمات رو بستی و داری فقط میدوی٬ یه کم صبر کن!»
دیگر با چشم بسته نمیدوم.
۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۸, سهشنبه
Who Are The Controlling People?
Although often charming, efficient, and highly organized, controlling personalities can be a real pain in the butt to be around.
We’ve all encountered them, and maybe (yikes) we are one ourselves — or at least have a few controlling behaviors.
Either way, it’s good to know the signs and symptoms so you can learn to deal with a controlling person or begin to acknowledge and change the behaviors in yourself. (More often that not, control freaks don’t see the behavior in themselves and how it impacts others.)
If you think you may know a control freak — or if you feel a little uneasy thinking you might be one, here are some additional signs and symptoms to watch out for.
- become angry or anxious when someone or something makes them late, when things don’t start on time, or go according to plan;
- have difficulty admitting mistakes, being wrong or misinformed about a situation, or acknowledging that they have changed their minds;
- resist depending on other people or accepting help from them;
- take charge and give orders without being asked when a situation is disorderly or confused;
- must be right (even when they aren’t) in every situation and have the final word;
- must have things done their way because they “know best;”
- over-plan and control the simplest activities or occasions;
- often use emotional manipulation (guilt, pouting) to get their way;
- have many personal routines or rituals that must be followed;
- frequently offer unsolicited advice and criticisms and get insulted when others don’t take the advice;
- spend a lot of time organizing and managing their personal environment and insisting those around them do the same;
- drive aggressively (or too carefully), and tell others how to drive, where to park, what direction to take, etc.;
- want to be in charge of the remote when watching television;
- have perfectionist tendencies and tend to be their own worst critic.
- tend to micromanage people at work.
source: http://liveboldandbloom.com/03/career/control-freakonomics-the-hidden-side-of-controlling-people
پ.ن.: گاهی بشینیم فکر کنیم ببینیم شاید یه سری رفتار رو باید تو خودمون اصلاح کنیم. کسی چه میدونه... شاید ناخواسته روی آدمای اطرافمون تاثیر بدی میذاریم...
۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۱, سهشنبه
When somebody points out your main problem
Three weeks ago:
- My main problem is my slowness.
+ No! Your main problem is not your slowness. Your main problem is your communication skills. You cannot communicate!
- Silence.
Now with another person:
- My main problem is my communication. I'm mostly passive, I want to change it and be assertive.
+ You should work on it. Write your passive response, and replace them with assertive ones.
My thought: he is really good at knowing people... I should talk to him more...
۱۳۹۵ اردیبهشت ۶, دوشنبه
از خودم میترسم
گفته بودم سخت است. میدانستم سخت است. خیلی خوب میدانستم... ولی باور کردم که تصمیمم درست است. هنوز هم فکر میکنم که درست بوده است... اما این موضوع از رنجی که میبریم چیزی کم نمیکند... رنجی که با ذره ذرهی وجودم حسش میکنم... با هر نفسم... در هر لحظهام... حتی در خواب... حتی کنار عزیزانم که کنارم هستند٬ یک لحظه فکرش محو نمیشود... درد و بغضش مانده است... و نمیدانم با من چه خواهد کرد...
و فکر میکنم من به همهی وجود خودم شک کردهام: بارها و بارها خودم را ارزیابی کردهام... اشتباه کردهام؟ چه میتوانم بکنم؟ چه باید بکنم؟ چه نباید بکنم؟ به تمام وجودم و حرکاتم شک کردهام... خودم را بارها و بارها تهی دیدهام... به خودم اعتمادی ندارم... از خودم میترسم...
اما تنها به دو چیز درون خودم شک نکردهام: همیشه برای هر آدمی بهترینها را خواستهام و یک لحظه به هیچ چیز بدی دربارهاش و برایش فکر نکردهام... و دومی اینکه در روابطم صادق و ساده بودم و هستم... شاید همین دو مورد بودهاند که مرا سرپا نگهداشتهاند بعد از تمامی شکستنهایم... کاش بتوانم این دو باور را برای خودم نگهدارم...
و فکر میکنم من به همهی وجود خودم شک کردهام: بارها و بارها خودم را ارزیابی کردهام... اشتباه کردهام؟ چه میتوانم بکنم؟ چه باید بکنم؟ چه نباید بکنم؟ به تمام وجودم و حرکاتم شک کردهام... خودم را بارها و بارها تهی دیدهام... به خودم اعتمادی ندارم... از خودم میترسم...
اما تنها به دو چیز درون خودم شک نکردهام: همیشه برای هر آدمی بهترینها را خواستهام و یک لحظه به هیچ چیز بدی دربارهاش و برایش فکر نکردهام... و دومی اینکه در روابطم صادق و ساده بودم و هستم... شاید همین دو مورد بودهاند که مرا سرپا نگهداشتهاند بعد از تمامی شکستنهایم... کاش بتوانم این دو باور را برای خودم نگهدارم...
۱۳۹۵ اردیبهشت ۲, پنجشنبه
سختیِ اجتنابناپذیر
سخته. سخت. بینهایت سخت... گلوم گرفته میشه و میخوام فریاد بزنم... سخته... حسم میشود:
خالی از درون. بغضی در گلو و ذهنی که آرام نمیگیرد.
سخت است...
و آرزویی در دلم میماند...
خالی از درون. بغضی در گلو و ذهنی که آرام نمیگیرد.
سخت است...
و آرزویی در دلم میماند...
۱۳۹۵ فروردین ۲۶, پنجشنبه
با کمال احترام و آرزوی موفقیت و شادی
دخترک خسته بود. خیلی خسته. اما به خودش یک لحظه اجازه نداد که هیچ فکر بدی کند. هیچ چیز و هیچ حرفی نباید روی مهر و محبتش به آدمها تاثیر میگذاشت. برای همین قلم را برداشت و نوشت. نوشت تا رها شود از احساساتی که نباید میبود.
"من به تمامی رفتارهایت٬ دیدگاههایت و علایقت احترام میگذارم. اما میدانم که ما با هم تفاوت داریم. راهمان جداست. با تمامی احترام و البته عذرخواهی از تمامی اتفاقات ناخواسته٬ و تشکر از تمامی محبتهایت و لحظههای خوشی که داشتیم٬ از تو خداحافظی میکنم. چرا که فکر میکنم گاهی تصمیمها سخت هستند٬ و آزاردهنده٬ اما لازم و ضروری! برایت بهترینها را آرزو میکنم و موفقیت و شادی در سراسر زندگیات.
تنها بدان که من صادق بودهام و البته پاک و ساده در تمامی مدت. تو مختاری که هرگونه دوست داری مرا ببینی و قضاوت کنی. من تصمیم گرفتهام خودم را دوست بدارم و هیچ چیز دیگری مهم نیست.
موفق باشی و خدانگهدار. "
"من به تمامی رفتارهایت٬ دیدگاههایت و علایقت احترام میگذارم. اما میدانم که ما با هم تفاوت داریم. راهمان جداست. با تمامی احترام و البته عذرخواهی از تمامی اتفاقات ناخواسته٬ و تشکر از تمامی محبتهایت و لحظههای خوشی که داشتیم٬ از تو خداحافظی میکنم. چرا که فکر میکنم گاهی تصمیمها سخت هستند٬ و آزاردهنده٬ اما لازم و ضروری! برایت بهترینها را آرزو میکنم و موفقیت و شادی در سراسر زندگیات.
تنها بدان که من صادق بودهام و البته پاک و ساده در تمامی مدت. تو مختاری که هرگونه دوست داری مرا ببینی و قضاوت کنی. من تصمیم گرفتهام خودم را دوست بدارم و هیچ چیز دیگری مهم نیست.
موفق باشی و خدانگهدار. "
پستی منتشرنشده از گذشتهای نه چندان دور
شنبه بود. بعد از مدت ها وقتی بود برای خودش. بدون این که چیزی به کسی بگوید٬ تصمیم گرفته بود به شهری نزدیک در یک ساعتی شهرشان برود. صبح بیدار شد٬ دو ساندویچ کره و مربا درست کرد. کیف مشکی اش را برداشت و وسایل مورد نیاز را در آن گذاشت: کتاب داستان٬ کیف پول قرمز کوچک٬ شارژر موبایل٬ باطری٬ و دستکش هایش. لباس پوشید٬ آماده ی رفتن شد و در لحظه ی آخر کاپشن مشکی بلندش را به تن کرد. راهی شد به سمت ایستگاه قطار. در راه به یاد آورد که ساندویچ ها را جا گذاشته است. همیشه یک مقداری حواس پرتی داشت. به ایستگاه که رسید ۵ دقیقه وقت داشت٬ قهوه و کغاسونی خرید به جای ساندویچ های جا مانده. سوار قطار شد. منظره ای که بارها و بارها دیده بود اما هر بار به نظرش زیبا و جذاب بود. کتابش را می خواند و همزمان مناظر را می پایید! به شهر رسید. شهر آشنا بود٬ بارها به آنجا رفته بود٬ اما همیشه برایش زیبا بود. شروع کرد به پرسه زدن در مرکز شهر. شهر شلوغ بود. بوی سال نوِ این اجنبی ها می آمد! عالمی داشتند برای خودشان... آخر سال نو وسط زمستان چرا؟ هر چه بود جالب بود٬ بهتر از شهر مرده ها بود در روزهای تعطیل دیگر. به مغازه ها سرک می کشید تا این که به کفاشی مورد نظر رسید. نگفته بودم؟ به بهانه ی کفش خریدن آمده بود! چندین جفت کفش را امتحان کرد تا بالاخره تصمیم گرفت. خرید کفش که انجام شد٬ از مغازه بیرون آمد: برف می آمد! اولین برف امسال. آرام زمزمه کرد:
برف اومده! برف اومده!
دلم دلم چه بی تاب شد!
اگر که زودتر نجنبی یهو دیدی تموم شد و آب شد!
این ترانه را از میم شنیده بود. چه قدر دلتنگ اون روزها بود...
برف اومده! برف اومده!
دلم دلم چه بی تاب شد!
اگر که زودتر نجنبی یهو دیدی تموم شد و آب شد!
این ترانه را از میم شنیده بود. چه قدر دلتنگ اون روزها بود...
زمانهای تصمیمگیری
برای هر آدمی در زندگیش نقطههای تصمیمگیری وجود دارد. سه سال پیش٬ همین روزها بود. درست همین روزها بود (نزدیک به ۱۵ آوریل)٬ من تصمیم گرفتم. تصمیم گرفتم و برای ۶ سال آیندهام برنامه گذاشتم. من به سوییس میآمدم و پیاچدی را شروع میکردم. عین آن زمان به من گفت به تصمیمت شک نکن و پشیمان نشو! حرفش به دلم نشست. و با امید و قوی شروع کردم.
اما آن نون قوی ذهن من فرو ریخت. یکی پس از دیگری آرزوهایش و تلاشهایش شکست... کسی نمیدانست که چگونه آن دختر شاد و باانگیزهی ابتدایی چهطور در کمتر از ۴ ماه پژمرده شد ... استرس و افسردگی گریبانش را گرفته بود... اوضاع خوب نشد... زمان گذشت... از جایش بلند شد... با هزار ضرب و زور... و داشت قدم برمیداشت و میدوید... اما ... باز زمین خورد... باز تمام استرسها و ترسها و افسردگیها بازگشتند... باز دست به زانویش گذاشت و بلند شد... داشت حرکت میکرد که پشت پا خورد... مدتی ساکن ماند و باز دوباره بلند شد... حرکت کرد و ساخت! خیلی چیزها را بازسازی کرد... اما... باز قدمی اشتباه برداشت... و این بار که زمین خورد از جایش با هزار ضرب و زور بلند شد٬ اما دیگر ادامه نداد. فهمید که این مسیر٬ مسیر او نیست. باید کارهایی را که شروع کرده بود تمام میکرد و پس از آن مسیر را عوض میکرد. دختری که ۳ سال پیش از ترس تصمیم دوباره مسیر طولانی ۶ ساله را انتخاب کرده بود برای به تعویق انداختن تصمیم٬ در وسط راه شجاعتش را بازیافت. شجاعتش را بازیافت و فهمید که اشتباه کرده است! زمان تغییر مسیر است. در این میان بزرگ شد... کسی واقعیت را در صورتش زد و شجاعتش را به او برگرداند! باعث شد که با خودش روراست شود. و این بار برگشته است... برگشته است و یک ۱۵ آوریل دیگر روبرویش است.
پس از تمامی این تجربهها به این جمله علاقهمند شدهام: من میدونم چی میخوام توی زندگیم ولی جرات این رو هم دارم که هر لحظه که لازم بود این خواسته رو تازه کنم.
پ.ن.: این جمله از رنگیرنگی اومده. ادارهی خوشحالسازی. اگه نمیشناسینش یه سر بهش بزنید. من عاشق ایدهی این مجله هستم.
اما آن نون قوی ذهن من فرو ریخت. یکی پس از دیگری آرزوهایش و تلاشهایش شکست... کسی نمیدانست که چگونه آن دختر شاد و باانگیزهی ابتدایی چهطور در کمتر از ۴ ماه پژمرده شد ... استرس و افسردگی گریبانش را گرفته بود... اوضاع خوب نشد... زمان گذشت... از جایش بلند شد... با هزار ضرب و زور... و داشت قدم برمیداشت و میدوید... اما ... باز زمین خورد... باز تمام استرسها و ترسها و افسردگیها بازگشتند... باز دست به زانویش گذاشت و بلند شد... داشت حرکت میکرد که پشت پا خورد... مدتی ساکن ماند و باز دوباره بلند شد... حرکت کرد و ساخت! خیلی چیزها را بازسازی کرد... اما... باز قدمی اشتباه برداشت... و این بار که زمین خورد از جایش با هزار ضرب و زور بلند شد٬ اما دیگر ادامه نداد. فهمید که این مسیر٬ مسیر او نیست. باید کارهایی را که شروع کرده بود تمام میکرد و پس از آن مسیر را عوض میکرد. دختری که ۳ سال پیش از ترس تصمیم دوباره مسیر طولانی ۶ ساله را انتخاب کرده بود برای به تعویق انداختن تصمیم٬ در وسط راه شجاعتش را بازیافت. شجاعتش را بازیافت و فهمید که اشتباه کرده است! زمان تغییر مسیر است. در این میان بزرگ شد... کسی واقعیت را در صورتش زد و شجاعتش را به او برگرداند! باعث شد که با خودش روراست شود. و این بار برگشته است... برگشته است و یک ۱۵ آوریل دیگر روبرویش است.
پس از تمامی این تجربهها به این جمله علاقهمند شدهام: من میدونم چی میخوام توی زندگیم ولی جرات این رو هم دارم که هر لحظه که لازم بود این خواسته رو تازه کنم.
پ.ن.: این جمله از رنگیرنگی اومده. ادارهی خوشحالسازی. اگه نمیشناسینش یه سر بهش بزنید. من عاشق ایدهی این مجله هستم.
اشتراک در:
پستها (Atom)