۱۳۹۴ اسفند ۲۵, سه‌شنبه

وقتی که بزرگ می‌شوی اما ...

من نمی‌تونم! نمی‌دونم باید چی کار کنم! نمی‌تونم وایسم جلوی ملت و بگم برنامه‌ی من اینه! الان نمی‌تونم باهاتون صحبت کنم... کارمه و من نمی‌تونم‌ براش ساعت مشخص تعیین کنم! یه جورایی سرباز آماده به خدمتم! همه‌ی برنامه‌هام٬ حتی از پیش تعیین‌شده‌ها به هم می‌ریزن... انگار قدرتی در مدیریت زمان ندارم یا این که لال می‌شم وقتی باید حرف بزنم... بارها و بارها به خودم گفتم که این دفعه صحبت می‌کنم٬ این دفعه جلوشون درمیام... اما باز...باز هم همون آش و همون کاسه... گاهی باخودم می‌گم این برنامه‌ی منه و اجراش می‌کنم! یا اصلا برنامه نمی‌ذارم... ولی تهش... نه این ور رو دارم و نه اون ور رو... کارام برنامه‌های دیگه‌ام رو به هم می‌ریزه و برنامه‌های دیگه کارام رو...
حالا هفته‌ی پیش تولدم هم بود... و من می‌خواستم که برنامه‌ای داشته باشم و باز هم کارهام برنامه‌ رو خراب کرد... زندگی سخت و سنگین پیش می‌ره... و من نمی‌تونم پا به پاش برم...

بزرگ شدم... اما گویی مشکلاتم به قوت خود باقی است و توان حل آن‌ها را پیدا نکرده‌ام...


۱۳۹۴ اسفند ۱۶, یکشنبه

یکشنبه و دلتنگی‌های من

دل‌تنگم. دل‌تنگِ کنار سین و میم و سین بودنم!
دلم بغل‌های محکم میم را می‌خواهد و حرف‌هایمان را که ناگهان می‌گفتیم: دقیقاً!
دلم حرف‌ها و بحث‌های فلسفی‌مان را با سین می‌خواهد. و بعضاً مسخره‌بازی‌هایش و تندتند حرف‌زدن‌هایش را برای پنهان کردنِ آن‌چه که نمی‌خواهد بدانیم... و بغل‌هایی که درست در زمانی بودند که می‌فهمید به آن احتیاج دارم... چه‌قدر دقیق می‌فهمید... چه‌قدر خوب می‌فهمد...
دلم خود **کنی‌های آن سین دیگر را می‌خواهد که برویم و نازش را بکشیم که خیلی می‌خواهیمت! دلم اذیت‌هایش را می‌خواهد که مرا از هیجان‌زدگی دربیاورد و بعضاً با چند مشت ختم شود... دلم نمی‌خواهد تنها از راه دور بگویم مرتیکه بز! دلم می‌خواهد کنارش باشم و حس کنم که دوستی است برای تمامِ عمر...
دلم برایشان تنگ شده...

باید سری به سفارت بزنم... شاید گره از کارِ فروبسته‌ی «دلِ» ما بگشایند...