۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه

تولدت مبارک! داداش جان!

علی جونم! داداش گلم!
تولدت مبارک! 
دوسِت دارم یه دنیا!

پ .ن: داشتن یه داداش بهترین حس تو دنیاست! :)
 

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

دخترک

دخترک با دلشوره ای عجیب از خواب بیدار شد. انگار که در دلش رخت می شستند... دست هایش را به هم مالید، به خودش نگاه کرد و و به ساعت، ساعت 5 صبح بود، تنها 2 ساعت خوابیده بود. چراغ بالا سرش را روشن کرد و نیم خیز روی تخت نشست. با خود فکر کرد: "چت شده دختر؟" و به فکر فرو رفت. دلش آشوب شد. به یاد آرامش گذشته افتاد، و به یاد آرام. آرام تنها جایی بود که همان آرامش سابق و لذت اکنون را برایش داشت. حس کرد که چه قدر آرام را دوست دارد. و چه قدر دلتنگ دیدار دوستانش است. کتاب بالای سرش را برداشت. کتاب را باز کرد، قطعه ی شماره ی 3:
روی یک پل
پشت سر گذاشته شده
آشتی داد
یک راه قدیمی وجدید را
با گشاده رویی آگاهانه
با صراحتی شجاعانه
با نشانی از ترس
از تنهایی

کتاب را بست، با خود فکر کرد مارگوت بیکل فوق العاده است! و زمزمه کرد  "با نشانی از ترس..."
نمی دانست چرا این روزها آرام نمی شود. با خود گفت: "مسیرِ اشتباه؟ هدفِ نامعلوم؟ ... " و آرام گفت :"نه..." بعد دوباره به یاد آرام افتاد... دوستش داشت و سرشار از وجد شد... در حالی که زیر پتو می خزید گفت: "می توان همچون آرام بود، با لذت های حال! من مثل آرام رفتار خواهم کرد..." کمی آرام شد و به خوابی خوش فرو رفت... رویای بودن در کنار دوستانِ قدیمیِ آرام لذت خواب را دو چندان کرد...